|
لحظههای بیحس:
تناقضنمای نوشتن و ننوشتن
شهاب مباشری
من ديگر تمام شدهام!
نمیدانم اين چه
توقعیست كه ديگران از من دارند تا بدوشم! باباجان، من ديگر چندیست كه
مقابلام گاو نریست. حالا چه را بدوشم؟
آری، من ديگر تمام
شدهام! نمیخواهد تكه بيندازيد. نمیخواهد گله كنيد. نمیخواهد ... .
من خودم اعتراف میكنم كه ديگر تمام شدهام.
|
يك دوستی تازه!
قصهء مفصلی دارد كه شايد پرماجرا هم بشود. اگر اين طور شد، بعداً
برایتان تعريف خواهم كرد. |
و به همين خاطر است كه
نوشتههام چندیست عين عين هم شدهاند. هيچ حرفی جز محتوای يكديگر را
تكرار نمیكنند و آن محتوای مشترك هم آنقدر درونیست و مرتبط با همان
تمام شدن كه به درد هيچ كسی نمیخورد.
بهتر است چندی آگاهانه
دست از نوشتن بكشم.
نياز دارم به خواندن و
انديشيدن و ديدن، و نگفتن و ننوشتن! و مهمتر از همه خستهگی در كردن!
آری، خسته ام از بس كه تمام شدهام!
é |