|
انزوای خانهای پیر در انتهای کوچهای بنبست
وحيد ذوالنوريان
نسیمی
بیروح، حجم ِ سردِ خانه را با بیاعتنایی به
جستوجو مینشیند و برگهای خشک و مرده را روی زمین به
بازی وامیدارد.
پاشوره، مردار ِ چند حشره را در تن خود به تجزیه نشسته است و مرتب بر
حجم ِ لجنهای کف حوض افزوده میشود.
شیر، حسرتآلود، قطره آبی را ملتمسانه نگه داشته است و باد روندی
بیهوده را طی میکند.
صدایی ناهنجار، سکوتِ ناموزونِ خانه را به تمسخر میگیرد و گلدانهای
پوسیده، تن زخمیشان را به خاکِ درونشان هدیه میکنند.
ساقهای خشکیده، سقوطِ بیپایانِ برگِ خشکی را از آسمان نظارهگر است و
باز نسیمی بیروح، وجودِ بیبنیادِ خود را، با فریاد به حجم سردِ خانه
اعلام میکند.
سکوت با نگاهی مضطرب مانع ایجاد هر گونه صدایی شده است و رد پایی با
بیحوصلهگی خود را تا دم در کشانیده.
ناگهان همه چیز در تلألؤ صدایی گم میشود،
تمام اجزا، بهتزده به قطرهء آب خیره میشوند و سکوت هراسان حجم خانه
را ترک میگوید.
قطره تن خود را در لجن ِ کفِ پاشوره میکوبد، و ذرهذرهاش در هوا گم
میشود.
حال، شیر آب در انتظار قطرهای دیگر است و با اندوهی کهن، اطراف را
مينگرد.
é |