|
شب
محمدرضا ميرزايي
شب
با
چشماني لبريز از بيخوابي
به من خيره شده بود.
و من
چشم در چشماش،
پشت پنجره كودكانه تو را به انتظار نشسته بودم.
در
كوچهء
تنگ،
نور خوشرنگي
جاري بود.
و از
هر سو عطر خواب ميآمد.
شاخههاي
درختان، هراسان ميلرزيدند
و گربهها
بلند بلند آواز ميخواندند
...
. چهقدر
احمقانه بود كه فكر ميكردم
باد عطر تو را دارد، هر چند كه پنجره بسته بود
...
.
در خلوت اتاق، من همچنان
خيره به كوچه، در انتظارت ترانهاي
را زمزمه ميكردم
...،
و حس ميكردم
گربهها
هم با من ميخوانند!
"خورشيد
تو خوابه
چشماشُ
بسته
شب
پشت شيشه
بيدار
نشسته
...
"
... با اين ترانه كمي رهاتر شده بودم،
فكر كردم تو را ميبينم.
فكر نه، واقعا تو را ميديدم.
حواسات
نبود. در باغچهاي
سبز، در نيم روز ِ روشن،
و مطمئنا فرسنگها
دورتر از كوچهء
تنگ ...،
آنسوي
روزمرهگي!
نامات
را كودكانه فرياد ميزدم،
از ته
دل
...،
بايد به تو ميگفتم
كه چهقدر
دوستات
دارم!
من
بايد ميگفتم
كه اشتباه كردهام.
بايد
ميگفتم
كه چهها
در سر دارم
...،
بايد ميگفتم
كه در اولين فرصت از اين شهر غريبه خواهيم رفت.
هر
چند كه ميدانستي
در همه جا غريبهايم!
ما
متعلق به هيچ جا نبوديم،
اين را خودت گفته بودي.
ميخواستم
بگويم كه ميخواهم
برايات
كلبهاي
بسازم،
ديوارش از عشق و سقفاش
آبي
ِ
صميميت. و روحاش
صداقت.
ميخواستم
در حريم كوچكمان
هيچ كس نباشد،
حتي
همرازمان
شب!
ميخواستم
تو را در آغوش گيرم و همهء
اينها را بگويم.
اما
تو در كنار گلها، سرمست از باغ نشسته بودي
... و
هر چه صدا ميزدم
مرا نميشنيدي
...
و چه
حيف كه چراغ همسايهء خواستنها
و بايدها را از يادم برد!
چشمهايم
سنگينتر
شده بود،
سنگين
از روزمرهگي،
غربت،
و
شايد خستگي
...
شايد
قسمت نبود در بيداري ببينمات!
شايد
بايد ميخوابيدم
...
همچنان
خيره به كوچه ماندم ...،
هر چند كه مطمئن بودم هفت آسمان از من دورتري!
é |