|
بت مقدس
امير راكعی
او بت است!
بزرگترين بت كعبه،
بتي كه خدا ساخت.
عجب بتي ساخت!
بتي كه در خانهء خدا ساخته شد ،
عجب بتي ساخته شد!
بتي از آدم آدمتر
و از خاتم خاتمتر
بتي نه از جنس سنگ و چوب،
از جنس فولاد، از جنس عشق، از جنس خون!
بتي كه عشق از او بود،
چون كه عاشق از او عاشق شد.
نه جبريل او را ديد نه ملك الموت،
او را خدا آورد، خود هم برد.
او تنها آمد و تنها رفت،
تنهاي تنها!
او علي بود، علي!
در پناه
روشنايی كمجان آفتاب بعدازظهر
علياكبر جهانگيري
هر وقت دلام سخت هواي آذر را ميكرد، يكهو ياد مادر ميافتادم. هر كاري
داشتم ميگذاشتم زمين و پا ميشدم ميرفتم سر وقت مادر و سراغاش را از
او ميگرفتم. آن هم نه وقت و بيوقت، بيشتر وقتي دستاش بند كاري نبود
و حال و حوصلهء گپ زدن را داشت. بهترين وقت، ساعات بعد از ناهار بود.
وقتي خانه از صدا ميافتاد و ريز ودرشت، همه به خواب فرو ميرفتند و
ديگر بانگ هيچ بچهاي به هوا بلند نميشد. هيچ وقت نديده بودم بنشيند
كنار دست كسي به حرف و قليان دم دستاش نباشد. به حياط آجرفرش كه پا
گذاشتم، شنيدم كه داشت زير لب شروه زمزمه ميكرد. و بلافاصله با شنيدن
صداي پاي من صدايش را بريد. با ديدن من اشكهايش را با بال مينارش پاك
كرد. ديدم نشسته پاي چارچوب در اتاق، در پناه روشنايي كمجان آفتاب
بعدازظهر، دارد دوخت و دوز ميكند. تا فهميد كه باز از نو آمدهام
بنشينم كنارش و گوش بسپارم به حرفهايش اشكهايش را فراموش كرد و از سر
شوق نيمخندي بر لبهاي باريك و دودزدهاش نقش بست. ياد قلياناش كه
افتاد، نخ و سوزن توي دستاش را چپاند توي قوطي فلزي و سرضرب پا شد رفت
تو مطبخ تا ذغال را بار بگذارد و تنباكويش را بخيساند. از همان جا جار
زد: "خوب شد اومدي مادر! داشت يادم ميرفت. آذر از نو نامه داده. نوشته
با شوهرش حميد ميخواد بياد آبادان."
و من هم راحت گرفتم نشستم پاي چارچوب در اتاق تا هر چه زودتر قلياناش را
چاق كند و بيايد بنشيند كنارم و بنا كند به تعريف.
آن وقتها مادر خيلي قبراق بود و سالم. هنوز خيلي مانده بود تا پير شود.
سالها بايد سپري ميشد تا او پا به سن بگذارد و آتش تنور آن جنگ
طولاني هشت ساله خاموش شود، و بعد از آن همه آوارهگي در ديار غربت و
خون دل خوردن، آخر پيري برگردد به آبادان ويران شده و در آنجا در اوج
تنهايي خودش و پدر، دچار آن سكتهء دست و پا شكستهء ناقص شود و يكهو از
چشم و از پا بيفتد و براي هميشه بخوابد تو جا. و ما از سر ناچاري مجبور
شويم جورش را بكشيم. با هزار منت و سركوفت زدن تر و خشكاش كنيم و او
بدون هيچ حرفي سرش را بيندازد زمين و از خجالت هيچ نگويد.
اگر مادر ميدانست كه روزي به آن وضع خواهد افتاد و آخر پيري هيچ كدام
از ما آن طور كه بايد تحويلاش نخواهيم گرفت، شايد روي خودش و ما حساب
ديگري باز ميكرد و نميگذاشت به آن روزها برسد.
دهكدهء
جهاني
بيژن باران
ما مال هم
هستيم.
دست در دست با
هم در پارك شهر قدم ميزنيم.
سار و سسك در كنار
حوض لبريز آب
سرد بلور ميپلكند.
خانهء ما در
خياباني در دهكدهء جهاني است.
ما مال هم
هستيم.
در شب ليوان
شير نوشيده
با خواندن و
نوشتن تارنما و ديدن نمآهنگ
چون دو ماهي بههم ميچسبيم.
ما مال هم
هستيم.
صبحانه گيلاس،
لواش، چاي و نيمرو با هم ميخوريم
در بالكن، زير
سايهء اقاقياي معطر.
زماني كه
دستان مهربانات
دكمهء سردست
مرا مياندازي.
من دو سر آويزه را بهدور گردنات قفل ميكنم.
ما مال هم
هستيم.
در جداييمان
_ قناري بوسه از لبان تو
بهسوي لبان
من ميپرد.
تو مال مني،
من مال تو.
غروب به خانه
ميآييم.
شام كباب مرغ
و سالاد شيرازي ميخوريم.
ما مال هم
هستيم.
در شب ليوان شير نوشيده ...
é |