سال دوم، نه آذر 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

 بچه كوچولوی درون ما

 سه نوشته دربارهء نوشتن

 تركيهء آسيايی

 سر تا پا هوس در زنده‌گی ...

 واقعی كردن قيمت سوخت

 بهانه، توليد، نگرانی

 سفرهء پاييز

 يك مزايدهء قلمی

 اين دو سه روز

 از آسمان

 خالق اين همه ترانه

 

سه نوشته دربارهء نوشتن

انسيه سياوش

 

دوست و عضو تازهء فروغ، زنی‌ست به نام سياوش!

 

1

نوشتن در من تصويری‌ست از بودن، از حيات ابدی بشر!

كلمات در ذهن من شكل نمی‌گيرند. اين روح من است كه در قلم‌ام جاری می‌شود. من از خود نمی‌گويم و نمی‌نويسم كه اين من نيستم كه می‌نويسم. اين من در خود فروخفتهء من است كه همواره كلمات وجودی مرا بر كاغذ جاری می‌كند.

وقتی فكر می‌كنم می‌بينم لغت، كلمه، حرف، همه و همه يك روح‌اند كه از ناكجاآبادی سرازير گشته‌اند كه در من وشما نبوده، كه من و شما نبوده‌ايم و وجود داشته، كه از همان لحظهء نخست وجودش با خودش بوده نه با وجود بشر! اما با حيات بشر رنگ گرفته و جعبهء مدادرنگی را ماند كه چندين رنگ مختلف دارد.

فكر كن! كلمه، كلمه از كجا جاری شده؟

پس وقتی می‌نويسم، اين من نيستم، اين روح من است كه در قالب كلمات جاری می‌‌شود. گاهی اوقات حس می كنم با همهء اين كلمات روی كاغذ بيگانه‌ام، از آن‌ها دورم، مثل يك بُعد پرسپكتيو از گوشهء يك مكعب با كلمات‌ام فاصله دارم.

هندسهء زمان و مكان مرا با كلمات در هم فرو برده است و در اسارت كلمات خويش حيران وادی گفتار نيز گشته‌ام!

به‌راستی ...

 

2

يك تابلو سياه و درختان سپيد نقش بسته در آن،

يك پارچهء سپيد و نيل‌گون آويخته در متن قاب،

يك سيب نيم‌خورده و قرمز،

يك پيالهء فيروزه‌ای رنگ خوابيده بر پارچهء نيل‌گون،

يك ديوار قديمی و كهنه،

يك خشت به‌هم ريخته،

يك چشم براق و نم‌ناك از اشك،

_ يك خيال دور،

يك درد كهنه _

يك زخمه بر كمان‌چه،

_ يك ناله از عمق وجود،

و آغاز يك داستان تلخ و شيرين از بازی زنده‌گی، از درد مكرر وجود، از عادت به تكرار،

مثل تكرار هر روز، مثل عادت عقربه‌ها به چرخش،

مثل عادت نفس كشيدن،

من از هر آن چه می‌نويسم، فاصله می‌گيرم از خودم، از بودن‌ها، از بايدها!

می‌خواهم از فصلی نو، از آسمانی نو، از درختانی نو، از تمامی موجوداتی كه در كنارم می‌رويند و می‌زيند و می‌ميرند بنويسم،

و شايد از دردهايی نو.

می‌خواهم از كوتاه‌ترين لحظات بشری بنويسم، همان لحظاتی كه بشر خداوند را از وجود اين خلقت عجيب حيران و شرم‌زده می‌كند،

از همان تابلوی افسون‌گر كه برای يافتن رمز و راز خلقت‌اش بشر سرگردان زمين شد،

از خودم، از دردهايم، از دردهای مردمان‌ام،

از همهء روح سرزمين‌ام!

 

در هر رؤيايی چرخ بخوری و بيدار شوی، در هر دردی اشك بريزی و سبك شوی

در اين تابلوی رنگ‌رنگ جا می‌مانی و گم‌راه می‌شوی.

بشر به‌قاعده همواره گناه‌كارترين دردها را با دست خويش بنا كرده و در هم كوبيده است.

همواره شرمندهء لحظات ابدی خداوندم!

 

3

امشب آسمان هم مه‌تابی‌ست!

مثل چشم‌های دل تو،

روشن روشن!

چند روزی‌ست عادت كرده‌ام در تاريكی محض حركت قلم را روی كاغذ جست‌وجو كنم.

شايد من به دنبال اين سياهی در دل آسمان تو می‌گردم،

در جزيرهء وجود تو به دنبال چشمان نقره‌ای می‌گردم،

من سراغ از دل‌های مه‌تابی می‌گيرم،

من پريشان چشمان زندانی شدهء كبوتری سپيدم.

در من جزيرهء تنهايی هست كه از عمق سايه‌ها می‌آيد.

من از عمق نقره‌فام تاريكی‌ها می‌آيم.

من از خدا می‌آيم ...

 

é


© برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.