سال دوم، نه آذر 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 بچه كوچولوی درون ما

 سه نوشته دربارهء نوشتن

 تركيهء آسيايی

 سر تا پا هوس در زنده‌گی ...

 واقعی كردن قيمت سوخت

 بهانه، توليد، نگرانی

 سفرهء پاييز

 يك مزايدهء قلمی

 اين دو سه روز

 از آسمان

 خالق اين همه ترانه

 

 ديگر نوشته‌های محمدرضا در سال دوم:

 شب

 بی تو

 

منصور تهرانی، خالق اين همه ترانه

محمدرضا ميرزايي

اشاره: آن اخباری كه مايه‌ی نوشتن اين يادداشت شد، در نهايت مشخص شد كه خوش‌بختانه شايعه‌ی بی‌اساسی را دامن می‌زده است. پس اينك آسوده خاطر كه منصور تهرانی سالم است!

(تابستان 1386)

خبر خيلي كوتاه بود! خيلي كوتاه:

"منصور تهراني، شاعر و ترانهسرا درگذشت."

جسد وي پس از يك هفته در وان آپارتمان‌اش در لندن، توسط همسايه‌گانِ احتمالاً انگليسي‌اش پيدا شده...

حدس بقيهء داستان زياد سخت نبود. غربت تهراني كه در تمام اين سالها، چه پيش چه پس از انقلاب، بر او و زنده‌گي‌اش سايه انداخته بود، بايد جوري به پايان ميرسيد.

بار ديگر به روزنامه نگاهي انداختم، ولي ديگر نميتوانستم بخوانم‌اش. فكر اينكه منصور تهراني، يك شاعر با اين همه ترانهء ناب، بايد در آپارتمان تاريك و گيج و گنگ‌اش تمام شود و پس از يك هفته همسايه‌گان تازه به ديدارش بشتابند، سخت آزارم ميداد و به قول دوستي، شايد اين است عاقبت يك ترانهسراي قابل در سرزمين گل و بلبل! روزنامه را به تندی به سمتي پرت كردم و سعي كردم به تهراني و تهراني ها فكر نكنم.

اما چه كنم كه نميتوانستم، ... .

بلند شدم و به آرشيو نه چندان كامل‌ام كه بخشي از ترانهء نوين ايران را بر دوش ميكشد نگاهي انداختم. كاست سونی ِ رنگ و رو رفتهاي نظرم را جلب كرد. روي كاست با ماژيك نوشته شده بود: «گوگوش»، كاست را در ضبط گذاشتم و دكمهء شروع را فشار دادم و ناگهان اتاق لبريز شد از صداي گيتاري كه با سوتهاي خاصي همراه شده بود، و گوگوش بود، با صدايي رسا، فرياد ميكشيد: "نفسهام در هواي ... يه صبح نازنين ِ ... برام تنها صداي ... طبيعت دلنشين ِ ..." عجب ترانهاي! كمي نوار را جلو و عقب كردم، و  در كوچهء خاطرهها قدم زدم، تا به «مخلوق» رسيدم.

"داغ يك عشق قديمُ / اومدي تازه كردي / شهر خاموش ِ دل‌ام رو / تو پر آوازه كردي ..."

و باز به منصور تهراني فكر ميكنم، خالق اين همه ترانه! واقعا چند ميليون نفر اين ترانه را شنيدهاند؟ و با آن زندگي كردهاند؟ و چند نفر از آنها ميدانند اين ترانهها از اوست؟

او از نسل ترانهء نوين بود. نسلي كه يك بغل ترانهء خوش آب و رنگ را به مردم هديه داد. و آنها را به هوايي تازه برد. نسل شهيار قنبري، ايرج جنتي عطايي، اردلان سرفراز، زويا زاكاريان تا ليلي كسري (هديه) و سعيد دبيري! و چه‌قدر غريب بود اين نسل. نسلي كه فقط آفريد و ديگران خوردند! و در آخرين بزنگاه هم به ناچار تبعيد شد ...

و به ياد ميآورم ترانهء هميشه ماندگار منصور تهراني را: "يار دبستاني"اش را:

"دشت بيفرهنگي ما / هرزه تمام علفاش / خوب اگه خوب، بد اگه بد / مرده دلاي آدماش ..."

و آنجا كه ميگفت:

"دست من و تو بايد اين / پرده ها رو پاره كنه / كي ميتونه جز من و تو / درد ما رو چاره كنه"

منصور اين ترانه را روي نخستين تجربهء كارگردانياش «از فرياد تا ترور» نوشته بود و نخستين بار با بغض فريدون فروغي همراه شده بود. او غير از ترانه، علاقهء زيادي به سينما داشت و چند فيلم مثل «مسافر شب» و «برگ و باد» (بر اساس داستاني از پورتر) را نوشته و كارگرداني كرده بود. و نام‌اش به عنوان بازيگر و آهنگساز هم در چند فيلم مثل «كركسها ميميرند» به كارگرداني جمشيد حيدري ديدخ می‌شد.

از صداي سنگين سكوت، ميفهمم نوار ديگر به انتها رسيده ...

آرام آرام، نوار را عوض كردم، و اتاق ميهمان ترانهاي زيبا و خاطرهانگيز از ابي و منصور تهراني ميشود: "وقتي كه من عاشق ميشم ... دنيا برام رنگ ديگهست ... صبح خروسخون‌اش برام ... انگار يه آهنگ ديگهست ..."

و اما چند روز از پخش آن خبر ميگذرد و در چند پاي‌گاه خبر تكذيب درگذشت شاعر را _ كه اميدوارم صحت داشته باشد _ ميبينم و در چند رسانهء ديگر تأييد خبر را. و فكر ميكنم كه چه‌قدر تلخ، كه اين غربت هيچ وقت دست از سر شاعر برنميدارد!

و چه بد كه تا اين حد از هم بيخبريم! شايد صاحبان دشت بيفرهنگي هنوز نميگذارند حقيقت آزاد باشد!

اما به همين اميد كه در همين روزها مهمان خبري سبز از منصور تهراني نازنين شويم!

é


© برداشت مطلب از مجله‌ی «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.