|
لحظههای بیحس:
سر
تا پا هوس در زندهگی روی خط مرزی
شهاب مباشری
شايد هنوز باورتان نشده باشد كه
زندهگیام را آوردهام روی مرز مَجاز و واقعيت! نه؟
منظورم را اگر از مجاز بدانيد شايد بد
نباشد. مَجاز همان بستر ارتباطی و محيط زيستیست كه در آن حاضران هيچ
نشانی از حواس پنجگانهشان چه مستقيم چه غيرمستقيم نمیبينند. نه
تصويری، نه صدايی، نه امكان لامسهای، نه بويی، نه طعمی و نه حتی
دستخطی و نقشی! در اين مجاز رابط دو نفر میشود مشتی علامت و نشان
رمزی، مشتی صفر و يك، مشتی الفبای ماشينی و نه چيزی بيشتر!
حالا خود ببينيد وقتی اين پيامها با اين
علامتها رد و بدل شوند و لحظه لحظه فكرت را مشغول كنند و درگير، آيا
روی خط مرزی نايستادهای؟
1
آسمان هم كه بارانیست ...
فرصتی دوباره برای عاشق شدن
...
هوا هوايی دونفره است!
2
من هم بچهء جنوبام، ولی دلام عجيب
دريايی و آبیست. دريا را هم دوست دارم. دريا و ساحل حس دوست داشتن را
در من زياد میكنند.
میدانم دريا به ساحل هيچ وفايی نكرده،
اما من ...
3
آسمان از هر كجا كه تو باشی شروع میشود!
4
گفتمات كه آن را بگويد: "گاهی به آسمان
نگاه كن،" دوست میدارم خيلی ...
5
پردهها را به كناری بزن، هوای دوست در
خانهات میپيچد.
دلات تنگ نيست؟
و آخر اين كه:
دلام نيامد از اين فرصت هم استفاده نكنم
تا چند كلمهای حرف بزنم _ امان از اين پرحرفیها،
حسابی هوس سفر كردهام و چه هوس خوبی!
اصولاً هوس كردن را امر خوبی میدانم. تا
هوس نباشد روزمرهگیها از حالت تختشان بيرون نمیشوند و زندهگی آن
وقت میشود يك هپروت بیمعنی سرد.
و من هوس دوستی كردهام. من هوس ...
اصلاً سر تا پای من شده است هوس، عزيز
دلام!
é |