|
اين
دو سه روز
حسن كلاهی
شيراز جا نموني، بيدار شدم. پياده شدم. وسايلام را از جعبه برداشتم ـ
ساعت
دوازده
شب،
باجهء
خالي تلفن جلو ترمينال را ديدم. بياختيار
طرفاش رفتم. شمارهء
بهزاد را گرفتم. صدايم را كه شنيد جا خورد. گفت:
"كسي
خانه نيست،
بيا!
سيگار هم بخر."
ـ رفته بودند مسافرت اهالي خانه ـ گفتم :
"مستي؟"
گفت:
"اي!
سانديس بخر،
تمام شده."
گفتم:
"نميخورم!"
خانه كه رسيدم،
بهزاد با
«داش
آكل»
كيميايي مست كرده بود:
"كمي
هم بيشتر
از اي!"
سيگار كشيديم تا سحر و خوابيديم.
يازده
صبح بود
كه
بيدار شديم. صبحانه خورديم. حسام آمد.
سيگار كشيديم.
دو تا فيلم آورده بود:
«سوتهدلان»
و
يك
فيلم سوپر!
فيلم سوپر را گذاشتيم تا ظهر نگاه كرديم. كف شديم.
ناهار
خورديم.
سيگار كشيديم. بعدازظهر شد. ماشين نداشتيم. رفتيم بيرون. حسام بيرودربايستي
گفت:
"خانم
ميخوام،
پول
هم
ندارم."
گفتم:
"يا پول میخواد و ماشين يا وقت می خواد و حوصله!"
آخر شب برگشتيم.
مهدي زنگ زد. گفت:
"هوس
ترياك كردم.
بيام؟"
چيزي نگفتيم. آمد،
ترياك كشيد،
ما هم سيگار. نشئه كه شد،
موتورش راه افتاد.
حرف حرف زد،
سيگار كشيد،
ما هم. كمي هم خنديديم،
تا صبح به همين منوال. خوابيديم.
بيدار كه شديم ظهر
گذشته
بود،
ساعت
يك.
ناهار
و صبحانه را با هم خورديم. سيگار كشيديم تا عصر،
دوباره فيلم ديديم اين دفعه
«سوتهدالان»،
خوب بود:
مجيد ميگفت:
"اين
ساعت زنگ زده ديگه زنگ نميزنه،
چون زنگاشُ
قبلاً زده."
حبيب ميگفت:
"هميشه
دير رسيديم."
عصر حسام الكل و سانديس ميكس كرد،
خورديم. سيگار كشيديم. بهزاد با نازي قرار گذاشته بود اتاق خواباش،
ساعت
پنج.
من و حسام هم بوديم،
زديم بيرون كه نازي بيايد. تا عصر حسام دوباره هوساش گل كرد،
گفت:
"كاش،
..."
به دخترها پيله ميكرد. خانه كه برگشتيم بهزاد هنوز تنها نشده بود،
مدونا گذاشته بود و چراغ اتاقاش
خاموش بود. حسام گفت:
"چراغُ
چرا خاموش كرده،
بايد يه نور لايت بده تا سايههاي
قشنگ درست بشه."
گفتم:
"حتماً
اينطوري
بيشتر
حال ميكنه."
مدونا را قطع كردم.
«گل
گلدون من»
غانم را گذاشتم. چند دقيقه بعد بهزاد از اتاق بيرون آمد. با عصبانيت
گفت:
"چرا
اينُ
گذاشتي؟
گريهاش انداختي."
حسام خنديد. نازي رفت. بهزاد حالاش گرفت. سيگار كشيديم. الكل نخورديم.
زود خوابيديم.
حوصله نداشتيم. صبح شد،
حسام خواب و بيدار دنبال سيگار ميگشت.
سيگار كشيديم. صبحانه نخورديم. حسام گفت:
"من
ميخوام برم دنبال خانم."
لباس پوشيد.
بهزاد گفت:
"يه
بسته كاندوم،
يه پاكت 57 هم بخر."
من و بهزاد تنها مانديم.
حسام آمد نزديك ظهر.
گفتم:
"خانم
چي شد؟
آوردي؟"
گفت:
"ولي
اين دفعه ماربورو خريدم."
سيگار كشيديم. ماربورو
يك
ساعت بيشتر
دوام نياورد! رفتم 57 خريدم. سيگار خوبيست،
سينه خلط نميآورد.
حسام شمارهء
دوست دخترش را به من داد.
زنگ زدم مخاش
را خوردم.
اسماش
مرجان بود،
ولي ميگفت
پريا.
قرار گذاشتيم،
نه در خانه. سر ساعت رفتم سر قرار، آمده بود.
تا شب گشتيم.
خانه كه آمدم،
بهزاد و حسام سيگار ميكشيدند.
شو داريوش گذاشته بودند. بعد از ترك چهرهاش شكسته شده،
ترانهء
«دوباره ميسازمات
وطن»
را
ميخواند.
مهدي آمد.
داريوش را كه ديد،
هوس ترياك كرد. كشيد با سيخ و سوزن و پيكنيك.
نشئه كه شد،
به دوست دخترش تلفن كرد.
يك
ساعت حرف زد و سيگار كشيد. ما الكل خورديم. بعد پاسور زديم،
بيتقلب،
مستي و راستي!
امروز سه شنبه است. بايد بروم. چهارشنبه صبح كلاس دارم. خانهء
بهزاد هنوز مكان است. بهزاد و حسام سيگار ميكشند و من هم تا عصر، كه
بروم و آنها
باز هم ميآيند خانه و سيگار ميكشند.
é |