|
از
آسمان:
انگشتری
علياكبر جهانگيري
وقتی به پدر گفتم: "مرا هم با خودت به دريا ببر،" در ميانهء يكی از آن
كوچههای تودرتو و پيچدرپيچ لب دريا و كنار يكی از آن خانههای سنگی
با ديوارهای بلند برگشت و با نگاه خيرهء مردانهاش چيزی به من گفت كه
هنوز كه هنوز است در ذهنام موج میزند. او مرا با خود نبرد، اما چيزی
برایام به يادگار گذاشت كه نمادی از خودش بود: انگشتری عقيق
دوستداشتنیاش را از يكی از انگشتهای زمختاش در آورد و به من داد و
رفت. و ديگر به ميان آن كوچههای تودرتو، با خانههای سنگی و ديوارهای
بلندِ لب دريا پا نگذاشت.
او به اتفاق جاشوهای پير و جواناش طعمهء توفان و آب و دريا شد.
رأی يار
بيژن باران
يار من پرندهایست
مهربان و خوانا
در تخيل و اوهام لحظهها
نشسته بر دسته گل سرسبد
ميوه
در مَرغزار زندهگی.
يار من زورقیست
با بادبانهای تور ابريشم بر
رود رهايی،
رأی يار پرسم در اين روزگار کار
هر بار کند اشاره به شفق طلايی.
يار من ياد من است
از پرواز کبوتران سفيد بال
در آسمان آبی بیانتهای
ميهن تاريخی
با بامهای کاهگلی، بناهای سنگي، ديوار آجری
و شکم آبستن
گنبدهای نيلي
با جار از دو بازوی برهنهء منار در کنار.
يار من يال
ماديانی گندمگون است
با شبق گيسوان افشان سوار در يورتمهء نسيم
در کف زدن
سبز برگهای رديف ابلق چنار.
يار من ياس با رايحهء رؤياست –
بادهء سرشار شادی
زادهء رویدادهای دور و نزديک
مادهء راد در برابر بیداد.
يار من نار سرخ و چارهء تنهايیست
از پارهای برآمدهگيهای پاد آفرينش، زنهار!
***
طنين قار در غاری تار در لار، دروناش مار،
بيرون خار، سگي بيعار با قطارهء ثار.
سر دار پر سار، زيرش کفتاری در احتضار!
é |