|
سحر شعر
بيژن باران
ای
افسونگر
افسانهاي!
اوراد
ساکر غنچهء
سرخ دهانات
سوار
بر نوار رنگين لايزال،
رقص
انگشتان ساحرت
کلامی
آهنگين بر صفحهء تصوير.
ای
جادوی اسطورهاي،
مرا
در ديگ معجون اکسير عشق خود بجوشان!
اگر
فلفل و نمک بيش طلب کردم،
بگو:
"فضولی موقوف!"
زيرا
تو در تغيير حال لحظهاي
با يک
ناسزا آغاز،
و دهها
قربان صدقهء
بعدي
فضای
زندهگی
را معطر دائم
ميکنی.
روزها
ميگذرد.
با سکوت خود مرا چيز خورد ميکني.
با
حلقهء
چهلکليد
خود
طلسم
دروازهء
قفل قلعهء
الموت را شکسته
روزهاي مرا پر از قوس
و قزح تمنا ميکني،
شبهاي
مرا پر از شهابِ
هوس.
اي
پري دريايي!
کي از
آستانهء
در آيي؟
خيس و آب چکان
بهسوی
آتشگاه
خانه بازآيي!
***
سه پر
سيمرغ بايد
تا با
آتش آن، جن حاضر مرا
به
تو برساند،
زيرا نشان تو ندانم.
از
خاله سراغ تو گيرم، مرا برد پيش
ِ
سيد
جلال، دعانويس ته اميريه.
بادست
مبارک، آقا طومار کوتاه قلمي کند.
در
آب
استکان کمر باريک، تبرک دستنويس اضافه شده
تا عارضه زايل شود.
عمه
در را باز،
فالگير
کوچه را تو حياط کشد.
مشدي
بر لبهء
حوض نشسته اسطرلاب انداخته تا جنزدهگي باطل شود.
_
نگويد براي هميشه يا فقط امروز!
خواهر
مرا پيش مادام ارمني برده
که در
فنجان قهوهء
من خيره شده
در
دالبرهاي خشک جدار دروني آن
رد
پاي
ترا
يابد
تا مرا
بهسوي
تو راهنمايي
کند
_
تا از
بيچارهگي
بيرون آيم.
مادر
برایام
سر
کتاب
باز کند: خوب، بد، متوسط.
سپس
تند نذري به امامزاده داود برده،
نظرقرباني بگردنام آويز کند.
در
برگشت برهء
قرباني بر سفرهء امام اضافه کرده،
ميخواست
آش اوماج نذري دهد که باران گرفت.
از
دوست خواستم.
"خانهء
دوست کجاست؟"
را از
بر
زمزمه کند.
جلدي
زد
بهچاک
تا
هفتچنار
دخيل
برایام
ببندد،
خواستهام
مستجاب شود.
برادر
برایام
شعر لرمانتوف خواند:
"ني
خشکي جدا کرد از نيستان
که ميلرزيد
از گستاخي باد
..."
سپس رفت براي خريد
بيست و چهار
جلدي کليات پوشکين يا لنين.
پس از
شنيدن وصف جمال تو و شيدايي من
مادربزرگ نخست گفت مرا
«نظر زدهاند».
از
پستو سکه و تکه ذغالي،
از
دولابچهء
تل
نمک تخم مرغي،
از
جيب کت پشمي دستمالي آورد.
چارقد
خود بر قاليچه هريز پهن کرد.
سکه
بر تخم، زير خيمهء دستمال
بهدست
چپ
با
دست
ديگر
«ل»هاي
وارونه کشيد با ذغال سياه
روي
تخم سفيد با خواندن نام
ِ
همهء کسانيکه
مظنون بودند.
حتي
آنها
که او ابا داشت و فشار بيشتر
بر سکه ميداد.
همهء
خويشان را نام برد و تخم نشکست.
دوباره رفت تو پستو،
از صندوق چفت و رز دارش
کتاب
ازمابهتران
را درآورد.
با
ورق زدن صفحات چاپ سنگي کاهياش
عکس
خانوادهگي
آنها
را
با
انگشت مسن سبابهاش نشان داد.
رو
به
من
کرد،
ملايم گويد:
"اين
از تخم و ترکهء پريان است."
در
اين تصوير آل، دواله پا، جن، ديو، پري، غول
_
نيمانسان
نيمجانور:
سمدار،
دمدار،
ناخندار،
پرمو ، بيمو،
بيدم،
شاخدار،
بيشاخ،
قوي، ظريف
_
رديف ايستاده.
دايي
با داعيهء خواندن کتاب سينوههء
مصري در لندن،
سودازدهگي
و بياشتهايي
مرا به غلظت خون و صفرا ربط دادند.
دستور
فرمودند مرا هجمه کرده،
زالوگير دورهگرد
را امر کردند تا از کيسهء خود
شش
زالو
گذاشت
به سينه و بازو،
براي
مکيدن
لختهگي
خون.
نيم
ساعت بعد اين جوخهء سياه کرمان کلفت شده.
اين
بار
دايي دستور دادند براي من
عناب،
برگ تربچه
و ليوان آب انار،
سپس
جوشانده، گزنگبين و نبات.
براي
ناهار هم آش گشنيز با قلم گوسفند و هويج،
ولي از آروغ عافيت و چورت قيلوله خبري نشد.
از
پدر بزرگ پرسيدم،
از
غزليات حافظ با نيت من شاهد آورد:
"پيرهن چاک
..."
پدر
سطوري از شاهنامه، اميرارسلان و بينوايان
خواند.
عمو
روزنامه را ورق زده به قسمت
بروج
فلکي حوالهام کند.
در
همان صفحه سطري با
سه
واو رايانه
يابم.
در
تارنما نشاني ترا خواستم.
صفحات
متوالي نام، مشخصات، عکس و نشاني
در عدسي چشمانام
ظاهر شدند.
روزها
و شبها در
«طلب يار»
گذشت.
از
شهرها، کشورها، قارهها رود مصور نامها
جاري شد.
من
دنبال او بودم،
ولي
طومار نامها
و زبانها
مرا در
بر گرفت.
باز قطرات پيام و نامه از دور ميچکد.
***
آه!
معشوق من پريست،
او
با من
است
بيست
و چهار در هفت
ايام.
شب بر
شاخهء
توت کهن مرا صدا ميزند.
صبح
سحر کنار چشمه
با
دو
کبوتر
مغرور بر
دو
قايق
خوشتراش
و زانوي مخدرش
در
استتار
«پيرهن
چاک»
مرا اشاره ميدهد.
در
صلات ظهر، در هرم لغزان گرماي صحرا
زير
سايهء
درخت گردوي سر به فلک،
رقصي
پر
پيچ
و
تاب
ميکند.
سپس
از پاواز رود به کنارهء خاوري رفته
زير
سايهء
درختچههاي
آلبالو
روي
چادر سفيد گلريز پهن خود،
در
تولد دوبارهاش
خورشيد کسوف ميکند.
چشمان باز مرا خيره،
سپس خواب ميکند.
با
تماس دست من با اين برج عاج
به
پهلو فتاده
برق
فشار قوي ز بازو گذشتهء مرا با صرع رعشهاي
زمين ميزند.
در
قفل قامت افقی
دو
نخل
شناور کارون
از
گهوارهء
پرفشار آبهاي
خليج فارس
به
اقيانوس آرام ميبرد.
غروب
بر شيب مطبوع اخرايي تپه
بر
گيسو
هزار
بار
شانه ميکشد.
از
پشت پردهء
مشکي مويش
دو
چشم
ميشي مرا نظاره ميکنند.
و
شب،
باز شب، در رؤياي
خواب و بيدار
من
با کش
و
قوس
مرا اسير امواج هوس ميکند.
در
خيسي سرد سحر، قبل از خروسخوان،
تحريک
نيمرخ
ماهرنگ
او
با آبشار
سياه گيسويش
پردهء
مهدار
پنجره را پر و خالي ميکند.
***
اي
خانم محترم کوچهء
چاله حصار!
گرد و
ادويهاي
به
من
دهيد
که در
هيچ عطارياي پيدا نشود تا
بهدور
خانهء
او بپاشم تا
در
کاسهء
تاسهکباب
او يا
در ليوان شربت سکنجبين او بريزم.
با
جادو و جنبر او
را تسخير کنم.
تا
قرار گيرد اين تصوير سکر فرار
در
سکون قاب ديوار.
تا هر
گاه
که خواستم او
را
ببينم.
نه هر گاه که خواست او را ببينم.
é |