|
مينا پانزده ساله شد!
انسيه سياوش
خانهء
ديگر دوست:
زنی به نام سياوش
مینا
پانزده ساله شد!
رؤیای
کودکی من،
زمان
در کنارم نشست و به آرامی برخاست و من امروز به برخاستناش رسیدم.
مینا
پانزده ساله شد!
کلاغها از شاخهها پرواز کردند، تیر چراغ را برای نشستن جوانتر
دیدند، آوازهای عاشقانه خواندند و فریادهای پر از هلهله کشیدند.
مینا
پانزده ساله شد!
انگشتاناش برای نواختن به وجد آمد و شادی زندهگی در او متولد شد.
هیجان
و شور متفاوت بودن در او شکل گرفت و شکفت.
مینا
پانزده ساله شد!
و ما
در چنین شب پاییزیای برایاش آوازها و ترانههای شاد باش سر دادیم
و او
را به دوباره زاده شدن فراخواندیم،
اما
هرگز برایاش نخواندیم
که
مینا! پانزده بهار رفت، عزیز دل! چشمانات را به روزهای دور مدوز.
پانزده بهار خزان شد!
و باز
هم نخواهیم گفت
و
هماره برایات از شادی و دلدادهگی بشر به زمین و زندهگی خواهیم گفت
...
شاد زی!
é |