آوازهاي يك مرد تنها
محمدرضا ميرزايي
1
تمام
داراييام
اين است
يك ميز
بههم
ريخته
چند
كتاب نيمهكاره
و نيز
شعرهايي كه بوي زعفران ميدهند
2
تو
نيستي،
اين را
پرده نيز ميداند
در
آشپزخانه
_
كه ديگر به تيمچهء
شام ميماند
_
قوري
به دنبال دستهاي
توست!
تو
نيستي
و همهء
رختها
چرك شدهاند
اما چه
باك!
كه
هنوز مينويسم،
حتي
بدون تو!
3
اين
ثانيههاي
لعنتي
چه دير
ميگذرند
...
پس كي
ميآيي؟
برگها،
در
غربتِ گلدان،
چه زرد شدهاند
و زنِ
همسايه،
صبح،
سراغات
را ميگرفت
4
اينجا
كه نشستم
فردا
را ميبينم
و
فرداهاي بعدش را.
ميگويند:
زندهگي،
زندهگيست!
و هر
روزش غريبتر
ميگويم:
افسوس!
ديگر
فرصت بازنويسيات
را نخواهم داشت!
5
امروز
فهميدم
آسمان
هنوز آبيست
و
داراييام
را
_
تمام و كمال
_
فروختم
و پيشكشِ
عزيزي كردم!
همهاش
را
و
دانستم امروز،
بي تو
باز هم ميتوان
من بود ...
é |