|
اروپا
گردي:
تركيهء
اروپايی
رضا كلاهی
نيمهشب با سروصداي بچهها، از خوابي كه مرا برده بود چشم باز كردم و
خود را معلق ديدم وسط زمين و آسمان، بر فراز دريايي از آب: تنگهء بسفر،
متصلكنندهء درياي مرمره در شمال و درياي سياه در جنوب! ما روي پل ِ
معلق ِ آن هستيم. دُور و اطرافِ آبها، دامنههايي نوراني از چراغ
ساختمانها، و روي آب، قايقها و كشتيهاي تفريحي، آرام و بيصدا در
رفت و آمد! استانبول:

تنگهء بسفر و پل معلق روی آن
***
اين جا تركيهء اروپايي است. انگار معجزه ميكند اين خطِ فرضي ِ
جغرافيايي كه اين سو را آسيا مينامد و آن سو را اروپا. از آن كه
ميگذري انگار از دروازهء زمان گذشتهاي. از آنكارا به بعد، اتوبانها
شيك و با استاندارد بالا، آسفالتها صاف و يكدست، پلها و تونلها
طولاني و متعدد، و هر از چند كيلومتر، پُستهاي امداد جادهاي كه با
فشار يك دكمه يا گرفتن يك شماره، همه نوع امكاناتِ امدادي را مهيا
ميكنند. از آنكارا به بعد طبيعت هم جور ديگريست: زمين و زمان سرسبز و
پرطراوت. گوشهاي از خاك بيبهره نمانده. وارد اروپا شدهايم.
ساعتي پس از آنكارا، در منزلگاهي بينراهي توقف كرديم، منطقهاي به
نام «بلو»، كوهستاني پُرپستي و بلندي. مجموعهء تجاري و رفاهي ِ «بلو»،
كنار جاده بر فراز يكي از تپههاست، بسيار تميزتر و شيكتر از
رستورانهاي بينراهي ِ تركيهء آسيايي. زمين نمناك، كوه درختناك! و
هوا مهگرفته و مرطوب. آن پايين در ميانهء شكافِ كوه، پلي طولانيست با
پايههاي بلندِ بسيار. تيپها هم در اينجا متفاوت است: چهرههاي
اروپايي و توريستي!
***
|

نمايی از استانبول |
|

ورودی دانشگاه استانبول |
|

مركز خريدی پشت داشنگاه استانبول |
|

ابتدای كوچهای در استانبول |
|

زندهگی و روزگار در حاشيهء بسفر |
استانبول مهمترين شهر تركيه است با جمعيتي دو و نيم برابر ِ پايتخت:
ده ميليون نفر. در بزرگراهي كه انگار بيبرخورد به تراكم ِ آنهمه
ساختمانها، ماشين را فراز شهر به پرواز درآورده است، از روي شهر
ميگذريم. بسيار وسيع است. در اطراف، تا چشم كار ميكند، فقط
ساختمانهاي بلند و كوتاه ديده ميشود. مقصد اوليه گاراژيست كنار «هتل
تهران» كه افراد و كاركنان آن همه ايرانياند. ماشين همانجا ماند و ما
چند خيابان دورتر در «هتل شهزاده» در خيابان «لالعلي» مستقر شديم. شبي
سيزده دلار براي هر نفر. هتل ِ متوسطيست. صبح صبحانهء مجاني در
رستوران سِرو ميشود. ميزي از انواع غذاها، براي ميهمانان چيده شده تا
از هر كدام كه ميخواهند انتخاب كنند. پنير، كره، چند نوع مربا، عسل،
كالباس، گوجهفرنگي، زيتون، ... همراه با چاي و قهوه، به صورت
سلفسرويس.
بازديد از شهر و مراكز توريستي ِ آن مهمترين برنامهء بعديست. مسجد
سلطان احمد، دانشگاه استانبول، بازار، اياصوفيا، ... . استانبول شهر
زيباييست. شيوهء ساختمانسازي در اينجا با ساير شهرهاي سر ِ راه كه
ديديم تفاوت دارد. اينجا از سقفهاي قرمز ِ شيبدار و خانههاي ويلايي
خبري نيست. مساجدِ متعدد و پرشكوهِ تاريخي با معماريهاي خاص، مهمترين
جلوههاي توريستي شهرند، اما جلوههاي طبيعي ِ منطقه نيز در نوع خود
منحصربهفرد است. استانبول در دوسوي كانال ِ بسفر گسترده شده و تا
كيلومترها، هرچه بروي، شهر بر تپههاي اطراف امتداد يافته و جاده بر
فراز درهها و لابهلاي شكاف كوهها ادامه مييابد.
استانبول بازار بزرگي دارد شبيه بازارهاي ايراني، البته با معماري ِ
اندكي متفاوت: كوچهاي بلند با سقفِ قوسدار كه كوچههاي متعدد از آن
منشعب ميشوند. داخل آن همه جور كالايي پيدا ميشود. علاوه بر
رستورانهاي سبك جديد كه همه جا هستند، در بازار رستورانهاي سنتياي
هستند كه خوراكهاي محلي دارند.
شلوغبازاريست هنگام خريد. قيمتها، نظم و قانون درستي ندارند. نه
برچسب قيمتي، نه حساب و كتابي. فروشندهگان با ديدن هر خريدار خارجي،
انگار كه منبع سهلالوصولي يافته باشند، شهوت پولگرفتنشان به آساني
ارضا نميشود. قيمتها در مغازههاي مختلف گاهي تا دو برابر تفاوت
دارد. بعضي مغازهدارن در سروكله زدن با انواع و اقسام جهانگردان
خارجي، با چند زبان مختلف تا حدي آشنا شدهاند، از جمله فارسي.
دستفروشي هم بسيار ديده ميشود، هم در بازار هم در اطراف محلههاي
شلوغ. در بازار استانبول جواني با يك كاپشن چرم بر دست به سراغام آمد:
هفتاد ميليون لير! چانه زدم. تا چهل ميليون بهراحتي پايين آمد.نخريدم.
چندقدم آن طرفتر جوان ديگري قيمت پايهء همان كاپشن را چهل ميليون
ميگفت. كافي بود پرسوجوي اندكي از قيمت بكني تا ديگر رهايت نكنند.
در كوچه پسكوچههاي بازار استانبول، كنجكاوانه سرك ميكشيدم كه به
جاي عجيبي رسيدم. حياطي كمنور به شكل يك بازارچهء كوچكِ قديمي. وسط،
يك درخت تناور ِ بزرگ كه فضاي بازارچه را سايه كرده بود. دور تا دور،
ساختمانهاي دوطبقهء بسيار قديمي و همه به مشاغل سنتي مشغول. يك طرف،
چند دكانِ تعمير فرشهاي دستباف و سمت ديگر، مغازهاي پر از انواع و
اقسام اشيای كهنهاي كه نميدانم چه كسي خريدار آنها بود، از تلفنهاي
هندلي ِ قديمي گرفته تا ...، در ضلع ديگر ِ حياط، چند قهوهخانهء خيلي
كوچك، پراز دودِ سيگار. دو سه ميز ِ سه چهار نفره همهء فضاي آنها را
پر كرده و كساني دور ميزها مشغولِ انواع قماربازيها.
پوشش زنان در استانبول، نيمي باروسري است و نيمي اروپايي. در ساير
شهرهاي سر ِ راه هم تقريباً همين بود. اما دربارهء رابطهء مرد و زن
هنوز چيزهاي جديدي براي ما وجود دارد. اولِ صبح، در يكي از خيابانهاي
شلوغ، دختر و پسري كنار پياده رو. ظاهراً كار خاصي ندارند. خيلي كم با
هم حرف ميزنند. دست در كمر يكديگر، و گاهي بوسهاي بر لبان، بيتوجه
به شلوغي ِ اطراف. و البته عابران هم بيتوجه، مسير خود را ميروند.
يكي نيست بگويد آخر اينجا هم جاي تفريح است؟ اين منظره بار ديگر در
پارك حاشيهاي تنگهء بسفر تكرار شد: دو نفر، روي يك صندلي كنار پارك،
آرام و كمحرف، دست در سر و سينه، و صورت در صورت هم. همين؟ نه. هنوز
بود چيزهايي كه براي ما تازهگي داشت. اين يكي نكات مهمتري دارد: در
همان خيابانِ اولي، اما در پيادهروي مقابل، عصر، هنگام بازگشت، مردي
ايراني، حدوداً پنجاه ساله با كت و شلوار ِ مرتب، و چهرهاي جاافتاده:
"آقا ببخشيد." از شنيدن كلمات فارسي خوشحال شدم. نميدانم از كجا
فهميد كه ما ايراني هستيم. حتماً از چهره. "خانوم ميخوايد؟ با قيمت
مناسب."
استانبول، از دور، از بيرون، در عكسها، زيبا است. اما از نزديك، در
ميان مردم و در كوچه و بازار، شلوغي و بينظمي ِ جهان سومي، همان است
كه هست. اينجا هم عطش اروپاگرديمان را تسكيني نداد. بايد حركت كنيم.
بايد به «اروپا» برسيم. آيا سرزمين رؤياها آنجاست؟ مقصد بعدي: يونان،
پدربزرگ تمدن اروپا، سرزمين افسانهها و الههها! ...
ادامه دارد
é |