|
لحظههای بیحس:
دل
نازكی كه نمیتواند فراموش كند روبهروی خداوندِ شايد مرده!
شهاب مباشری
چندیست همه شدهام دل و
آن هم چه نازك!
به قصد تلنگری نزده، حتی
از دوردست، فرو میپاشم، ديگر چه رسد به اشارتی از ميانه و ضربتی از
نزديك كه ريز میشوم، ريز ريز!
نشان خطابی از دوست به
خود ديدم، از ماهها قبل به جا مانده: "... فراموش نمیكنم!" و حالا من
چهگونه بايد از ياد ببرم حتی به ناچار و اجبار؟ كاش هيچ نه خوب نه بد
نه خنثی رخ نمیداد تا رفاقتی پا نمیگرفت كه گم شود، تا كسی نخواهد كه
فراموش نكند، تا ديگری وقتی بعد وادار نشود به ياد نياورد، و نتواند!
|
نمیدانم هنوز فرصتی مانده برای ديدن «شبهای روشن» و «قهوهء تلخ»
يا نه، اما حتی اگر چنين مجالی نباشد، دستكم خواندنشان را از كف
ندهيد.
|
رفتم به همان زمان نه
چندان دور كه يكی میگفتم: «روی ماه خداوند را ببوس!» و مگر ديگر خدايی
هست كه رويش را ببوسم؟ _ بگذريم از ماجرای مرگ و مير كه دامان خدا را
نيز بگرفت!
و اين بار وقتی يكی
خواستام تا «دستنوشتههای قابيل» را خطبهخط بخوانم، دوباره مات
شدم. گيج! لرزان! به كنجی كز كردم، اما نه مانند آن بار صيحهكشان كه
بغضام را واندادم تا بتركد. سكوت كردم و در آن فرو رفتم و همانجا
ماندم. به اين فكر افتادم: "ديگر نمیتوانم! بايد ..."
كاش همان وقت برای هميشه
دست از نوشتن كشيده بودم تا حالا ... .
نمیخواهم نقض غرض كنم!
پس تا فرصتی ديگر
خدانگهدار _ همان خدايی كه معلوم نيست زنده است ...!
* با احترام به آقايان
مصطفی مستور و
كيوان حسينی كه به نام داستانهايشان اشاره كردم.
é |