|
از
آسمان:
يك طرح خيلي ساده
(كاش
ميدانستم، شايد، آخر همهء اينها اگر، و چيزهايي از اين دست)
حسن كلاهی
فرداي آن
روز ديدماش.
خسته و
ناراحت.
داد كشيدم
سرش.
گريه كرد.
بيشتر داد
زدم.
رفت،
و ديگر
نديدماش ...
يك نامه در شب بارانی
يزدان پارساپور
دوست عزيزتر از
جانام،
سلام!
دیشب
که سعادتی يافتم و با شما تماس گرفتم،
خيلی خوشحال شدم و
طبق معمول در جواب احوالپرسیهايتان
از گرفتاریهای شغلی
گفتم و درس و آن انجمن و اين انجمن و کمبود
وقت برای انجام اين همه کار ... . امروز بر آن شدم تا آن چه فراموش
کرده بودم، برایات
بازگويم.
شب گذشته آسمان
شهر ما بارانی بود،
آن هم چه بارانی! الحمدلله ...
همان لحظه که
من با شما صحبت میکردم،
سقف منزل ما هم آسمان را در باريدن همراهی
میکرد و دقيقاً با
ضربآهنگ فرود آمدن
قطرات باران بر پشتبام
خانه، قطرههای
درشت آب از سقف به ظرفهايی
که کف اتاق گذاشته
بودم، فرو میآمدند!
میدانی که کدام
منزل را میگويم؟
همانی که ...
سقفاش
سوراخ، حتی درشتتر
از سوراخهای
جيب من!
میگويند
شخصی به صاحبخانهاش
شکوه کرد: "منزلی که
به من اجاره دادهای،
چوبهای سقفاش
شبانهروز سر و صدا
میکنند."
صاحبخانه
گفت: "ذکر خدا میگويند!"
آن شخص گفت: "اما
میترسم اين ذکر به
سجده ختم شود ..."
قصهء
من هم اين روزها همين است و پاسخی که میشنوم
نيز چيزی شبيه همين و شايد غيرمنطقیتر!
راستاش
را بخواهی، من باران
را خيلی دوست دارم،
همان بارانی که با گهرهای فراوان میخورد
بر بام خانه و با ترانههايش
مرا به رؤياهای کودکیام
میبرد ...
، اما خيلی عجيب است که اين روزها از ديدن
باران و شنيدن آهنگهايش
لذت نمیبرم و همهاش
دلهره دارم!
میگويند:
باران که در
لطافت طبعاش
خلاف نيست
در باغ لاله
رويد و در شورهزار
خس!
و همين باران
بر کاخهای
آقايان که میبارد،
علاوه بر تازه كردن
هوا و زدودن غبار از در و ديوار، اطراف ويلاهایشان را هم مصفا و سرسبز
میكند، ولی بر کوخهای
ما که میبارد سقف
خانههايمان را
آسمانی میکند و دلهايمان
را زمستانی!
و کمکم
حرارت از زندهگیمان
رخت برمیبندد
و ... .
ببخشيد!
مثل اين که نامهام
دردنامه شد. نمیخواستم
خاطرتان را مکدر کنم،
فقط میخواستم ادامهء
پاسخ سؤالتان را
عرض کنم: "چه خبر؟"
...
خدا نگهدار
و آسمان دلات
آفتابی!
é |