|
پله پله تا تماميت:
نامهای به كودك
درونام
آيدا
(نويسندهء وبلاگ
وزن عشق)
"کسی
باش که هستی."
یونگ
کودکام!
بعد از نوشیدن شیر و نسکافه در فنجانی خوش نقش و نگار، احساس کردم که
بیشتر
از همیشه با تو احساس راحتی
میکنم
و احساس شادمانی و شعف از این که این همه دوستات
دارم.
پیشترها
که تو را نادیده میگرفتم
و تمام مدت به مراقبت
از کودک این و
آن
میپرداختم،
فکر میکردم
که مهمتر
از
آن
کاری نیست. این روش والدینام
با من بود. همیشه احساس میکردم
که دیگران از من
بهترند
و محقتر
به رسیدهگی.گاهی
هم که دمغ میشدم،
دنیا را دشمن خود میدیدم
و از همه
فرار میکردم
و با خودم هم قهر!
احساس میکنم
مربیان و والدین باشعوری درونام
مواظبام
هستند و به من کمک میکنند
تا به
آسانی
تسلیم فرمانهای
خشک والدین سرزنشگر
درونام
نشوم.
چیزی درونام
کشف کردهام
که به من کمک میکند
تا مسائل را خوب ببینم و
خودم زندهگی
را تجربه، کشف و نتیجهگیری
كنم.
اسماش
را میتوان
بالغ درون
گذاشت. دیگر این بالغ درون است که به من میگوید
تا
مواظب آتش باشم که مرا نسوزاند و
وقتی میوه پوست میکنم
کارد را به طرفی بگیرم که دستم را نبرد.گاه حتی به من این
توانايی
را هم میدهد
تا
مشکلاتی را که ممکن است در
آیندهء
احتمالی
بهوجود
آيند،
پیشبینی
کرده و از وقوعشان
جلوگیری
كنم.
ولی تو عجب موجودی هستی!
آن
قدر در من نقش
داری که گاه همین بالغ را و والد مهربان را،
این دو موجود درونام
را که تازه کشفشان
کردهام،
مغلوب خود میسازی
و آن وقت است که میشکنم،
اشک میریزم
و یا خشمگین
میشوم،
احساس کودکی میکنم،
ولی این بار دیگر میدانم
که بروز خشم و ریختن اشک زمان و
جایگاه
خاصی دارد. این قضیه زمانی پیش میآید
که بالغ تحت فشار زیاد
آسیب
میبیند،
ولی
میتواند
دوباره خود را جمع و جور کند. دیگر مهار گسیخته عمل نمیکند.
کودکام،
عزیزکام!
دیگر به خود
آموختهام که با خودم مهربان باشم، آموختهام که کسی که بیشترین نیاز را به من دارد،
خودم هستم. وقتی به این جمله معروف هم فکر کردم
که
همنوعات
را مانند خودت دوست بدار،
در تصمیم خود راسختر
شدم.
شروع کردم به یادآوری
شادیهای
دوران کودکی که قبلا فکر میکردم
خیلی کماند.
به انسانهای
مهربانی فکر کردم که به من عشق و علاقه داشتند و من به آنها.
این کار باعث شد که اعتمادم به محیط بیشتر
شود.
کمکم
با افرادی برخورد کردم که کودک درونشان
فعال بود و زنده، از آنها
آموختم که با شاد بودن میتوان
خلاقیت را درون خود پرورش داد و کمکم
یاد گرفتم
تا
کسی باشم که هستم،
نه آن کسی که این و
آن
میخواهند.
فهمیدم که میشود
اشتباه کرد و انسان خوبی هم بود. یاد گرفتم که به جای زیر
سؤال
بردن آدمها،
کارهای خوب و بدشان را ببینم. دیدم که گاهی دوست دارم نامنظم باشم،
اشتباه کنم و
همينطور
کشف
كنم.
آن قدر خوشحالام
که دلام
میخواهد
تا
آسمان
پرواز کنم. درکات
میکنم.
دیگر حاضر نیستم برای جلب محبت کسی خود را خُرد
كنم.
دیگر میتوانم
خود را نوازش کنم و با خودم صحبت کنم و خود برای خود کاری کنم. به
نداهای منفی توجهی نکنم، رنج را تجربه کرده و راحت از
آن
عبور کنم. این کار باعث شد که کودک درون دیگران را هم ببینم.
دیدن ضعفهایم
باعث شد
تا
با کودک درون دیگران صحبت کنم و به یاد بیاورم که زیر
کودک هر کسی که به
ديگری آسیب
رسانده، نیز کودکی آسیب دیده
و به همين خاطر است كه توانسته ديگری را
آزار دهد، رها کند، خیانت کند، ناامید سازد، به
انتظاراتاش
پاسخ مناسب ندهد،
گاه
آن كس
را قربانی کند، دروغ بگوید و
حتی مرتكب
قتل شود
_ در موارد حاد _
و
یا خودکشی.
به انواع و اقسام اعتیاد روی
آورد
تا از رنجها
بگریزد.
کودک شاد و نازنینام!
هنوز کمی احساس ناامیدی، ناامنی و ترس داری. فکر میکنی
چهها
هستند که این ناامنیها
را
بهوجود
آوردهاند؟میتوانی
کشفشان
کنی؟
دوستات
دارم،
آيدا
é |