سال دوم، هفت دی 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

و آن هنگام كه زمين لرزيد ...

فرازنامه

دل‌تنگی خدا

زنده‌گی در تهران

جريمه

يلدا و دريا

نگرانی و توليد - 2

صفحات الكترونيكی برگزيده

برف و آتش

مذبوحانه

زخم رز

آن روز

خانه‌ای برای رفتن

طوسی

نامه‌ای به كودك درون‌ام

دروازهء اروپا

فروغ در راه

 

پنج نوشته در حال و هوای فاجعهء زلزلهء بم و ...

 

درد مردم سرزمینم در سپیده آدینه

صداي لرزش زمان

زمین را نگه دارید! من پیاده می‌شوم ...

و آن هنگام كه زمين لرزيد

نمی‌دانم ...

 

1

درد مردم سرزمینم در سپیده آدینه

انسيه سياوش

 

خورشید می‌خواست فریاد بزند که بیدار شوید،

فریادی که زمین را شرم‌سار کند،
شرم‌سار از این درد بی‌صدا،
اما نشد!
دل زمین تاب نیاورد و درد را به دامان مردم سرزمین من سرازیر کرد.
دردی که بی‌صدا می‌آید، اما همهء وجودت را فلج می‌کند،
مثل یک درد آنی.

چشمان‌ام شرم‌سار است از باران که دیگر حتی نمی‌بارد،
که حتی شرم‌سارتر از چشمان سرخ‌شدهء توست که با انگشتان کوچک‌ات خاک‌ها را کنار می‌زنی.
فریاد می‌زنی و صدایت در صدای دیگرانی می‌پیچد که مانند تو، دل زمین عزیزان‌شان را در خود فرو خورده است.
دستان کوچک‌ات در دل خاک می‌پیچد و گرمای دستان مادرت را می‌کاود.
دستانی که دیگر نیست،

چشمان مهربانی که ترا از یاد برده و دل به دل زمین داده است.

 

نمی‌دانم ...

...

از زلزله بگم  براتون و این‌که باید چه احساسی رو به خودم تحمیل کنم.

باید همین طوری ناراحت باشم بابت انسان‌ها، بابت ارگ بم!

مگه ما مسلمون نیستیم؟ اسلام یعنی تسلیم! خوب، مگه خدا قادر متعال نیست؟ خوب، حالا که اون خواسته این طوری بشه، ما چه کاره هستیم؟ خوب، خواسته این همه آدم بمیرند.

می‌شد بخواد زلزله نیاد. می‌شد بخواد زلزله کانون‌اش وسط یک شهر نباشه. می‌شد بخواد ساعت‌اش این قدر زود نباشه که همه خواب باشند. نمی‌شد؟

حالا من چه احساسی باید داشته باشم، ناراحتی یا بی‌خیالی؟

دی‌شب که دل‌ام می‌خواست هر چیزی دم دست‌امه رو بشکونم.

من خودم را دست باد دادم، ولی حالا که زلزله اومده می‌شه در باد سیر کرد و و باز بی‌قید بود؟

و باز هم نمی‌دانم ...

 

از وب‌لاگ ديوانه (Insane)

é

این زمین قاتل مادر من است، قاتل مادر تو! قاتلی که مرا از یاد برده است ...

قاتلی که نمی‌داند سپهر هر روز صبح با پدرش آهنگ مدرسه می‌کرد.
قاتلی که نمی‌داند سرمای امشب کویر صورت‌ام را مثل دل خودش پر چین و شکن می‌کند و مرا مبهوت درد یتیمی ...

é

 

2

صداي لرزش زمان

رضا كلاهی

 

بم بم بم ...

اين صداي كوبش طبل است يا غرش رعد؟

بم بم بم ...

اين صداي زوزهء زمين است يا طنين نامي در زمان؟

بم بم بم ...

هم زمين بود هم زمان،

هم تاريخ هم جغرافيا،

هم زنده‌گي هم عشق،

بم بم بم ...

زمين لرزيد و آسمان فرو ريخت.

زمين و زمان در هم پيچيد.

آه زنده‌گي! آه عشق!

بم و اشك، بم و خاك، بم و خون!

و صداي خس‌خس نفس‌ها از زير ِ زمين،

صداي تركيدن بغض‌ها،

صداي گريهء كودكان تنها.

بم و غم، بم و آه، بم و درد!

و صداي زوزهء آژيرها،

شتابان در رفت و شتابان‌تر در برگشت،

آخر بدن پاره‌پاره‌اي هنوز نفس مي‌كشد.

بم بم بم ...

و اين صدا هنوز در زمين و زمان طنين‌انداز است.

تهران؟ شيراز؟ مشهد؟ ايران؟ اروپا؟ ...

عكس‌هايی گوياتر از هر حرف دربارهء عمق فاجعه، منبع: پای‌گاه افق

آي هم‌وطن! آي آدم‌ها!

اين جا «بم» است.

روزگار عضوي را به درد آورْد.

كجاييد؟

é

 

3

زمین را نگه دارید! من پیاده می‌شوم ...

مائده م.

 

ارگِ بم با یک زلزلهء 6.3 ریشتریِ ناقابل به خاطره‌ها پیوست!

شاید با اولین زلزله‌ای که در شیراز بیاید، تختِ‌جمشید هم به خاطره‌ها بپیوندد.

یا قصر ِ بهرام در پارکِ ملیِ کویر، وقتی یک زلزلهء خیلی کوچک بیاید.

نمی‌دانم چند نفر باید بمیرند و یا چقدر بنا و ساختمان باید تخریب شود تا شاید کسی در این مملکت به فکر کاری اساسی بیفتد.

شهرِ بم دو بیمارستان داشت و هر دو بیمارستان فرو ریختند. چه کسی مقصر است؟ فکر می‌کنم باید سازنده‌گانِ آن بیمارستان‌ها را پیش از هر کار ِ دیگری، حتی رسیده‌گی به مجروحان، دم ِ دیوار گذاشت و [ ... ]

شاید به نظرتان اصلاً مهم نباشد که یک مشت ساختمانِ قدیمی ِ به‌دردنخور خراب شوند، یا شاید خیلی هم خوب باشد که بيست‌هزار نفر از جمعیت کشور کم شود. امّا از شما سؤالی دارم: "اگر همین الآن در این‌جا زلزله‌ای بیاید، حاضرید در ميان کشته‌شده‌گان باشید؟ حتی اگر فقط یک نفر کشته شود؟"

حالا بگذارید این را بگویم: همین چند وقتِ پیش یک زلزلهء هشت ریشتری در ژاپن آمد و تنها يك نفر زخمی شد ( توجه كنيد كه هشت ریشتر حدودِ یک میلیون برابر ِ شش ریشتر است). و توجه کنید که با یک زلزلهء شش هفت ریشتری تقریباً چیزی از ساختمان‌های تهران باقی نمی‌ماند و مطمئناً با یک زلزلهء هشت ریشتری دیگر شهری به نام تهران وجود نخواهد داشت.

و همهء ما خواهیم مرد.

پس شاید به‌تر باشد مسؤولان به جای استفاده از آمار و ارقام و مانور‌های بی‌فایدهء مقابله با زلزله در مدارس به فکر این بیفتند که اولاً پناه‌گاه‌هایی مشابه پناه‌گاه‌هایی که برای بمباران استفاده می‌شود، بسازند و البته با اطمینانِ این که مردم در آن دفن نمی‌شوند. بیمارستان‌ها را طوری بنا كنند تا بر سر آن‌هایی که جانِ سالم به در برده‌اند، خراب نشوند. و بعد مقرراتِ ملّی ساختمان را که الآن عدم ِ رعایت‌اش با چند میلیون چوق جریمه حل می‌شود، جدی بگیرند. و در آخر، اگر از همهء این‌ها مطمئن بودند، بیایند و در مدارس به بچه‌ها یاد بدهند وقتی زلزله آمد، زير چارچوبِ در بايستند.

é

 

4

و آن هنگام كه زمين لرزيد

شهاب مباشری

 

مدت‌هاست كه از تلويزيون و راديو استفاده نمی‌كنم. نه می‌بينم نه گوش می‌دهم.

مدت‌هاست كه كم‌تر روزنامه می‌خرم، و همين طور مدت‌هاست كه مگر به اتفاق و تصادف گذارم به پای‌گاه‌های خبری بيفتد.

عصر جمعه است. به روال هميشه، فارغ از تعطيل بودن يا نبودن روزها، به روزمره‌گی پای كامپيوتر نشسته و كار می‌كنم. تنوع‌طلبی و استراحت كردن‌ام هم همين‌جا‌ست. به اينرنت سر می‌زنم و از ميان دست‌نوشته‌های روزانهء عزيزی به خبر

ويرانی بم می‌رسم. لحظه‌ای تصور می كنم كه حكايتی‌ست در ادامهء خوابی كه تعريف می‌شده، شايد هم هذيانی ...

واما نه! كدام خواب، كدام هذيان؟ همه‌اش بيداری‌ست.

راست است كه زمين لرزيده است و آن هم چه لرزيدنی!

وقوف ناگهانی به خبر مبهوت‌ام می‌كند. زبان‌ام بند آمده است. هر چند تنهايم، اما اگر كسی هم كنارم نشسته بود، نمی‌توانستم كلمه‌ای به زبان بياورم ...

حالا دو روز گذشته است. به‌تر است بگويم دو شب سرد كويری!

و كمی از بهت به‌در آمده‌ام. به اميد زنده‌گی بر پا می‌شوم. شايد جامه و پوشش گرمی، شايد چند سی‌سی خون، شايد ...

فردا را می‌بينم كه دوباره آن دخترك خندان، مقابل دورنمای بم هزاران ساله آماده است تا چهره‌اش قاب شود در تصويری برای هميشه. هميشهء هميشه، اگر من و تو همت كنيم!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.