|
زخم رَز
بيژن باران
احساس
ميکنم تاکي گشن هستم.
شاخههايم
از اقيانوسها گذشته،
پيچک
انگشتانام پيکر مجروح تو را لمس کنند،
خوشههاي
رزم بر لبِان لوت تو
شهد
توانبخشی ريزند.
پنجههاي
برگهايم بر اندام خستهات سايه کنند.
گنجشكهاي
شاخه نشستهام جيکجيک کرده،
دانهء تاک
را به دندانهاي سفيدت رسانند.
اين درخت
کيهاني دور به تنهايي تو نزديکی کند
تا باد بوی حبه پاره از خوشه را به تو رساند.
تو را بر
چمن ابريشمين زمردين افتاده بينم.
پيراهنات
درفشيست رنگين که پاپوشههايت آن را
بر زمين
نگه دارند.
در دوردست،
سايهء خانهاي سياه بينم،
که در
کنارش درخت چنار خشکي چون
دست غول ز
آستين زمين بيرون آمده،
در پشت،
آسمان کبود و بیستاره بينم با –
آلي
بلندبالا، که در صورتاش دو حفره
سرخين زير
پرچين ابروان
و حفرهاي
سياه بر چانه داشته،
دماش، چو
چنبر «هـ دو چشم»
بين دو پا
معلق بوده،
بازوان
پرمويش
دور تا دور
افق، خروج نور را مسدود کرده.
بر ريسمان
مالروی گردنهء گدوک
دوالهپايی
به تکدی نشسته.
بر پشتهء
اخرايی تپهء دور بر سنگي نشسته
جنی با
شانهء چوبی پي در پی
گيسوان
بلند مشکی پری اثيری را
منظم
ميکند.
دو چشم، دو
چشم سبز پری
پردهء سياه گيسوانش را به موج درآورند.
بيا ای
دوست، ای آشنا
بيا شاخهء
دستانام بگير
و از
آبهاي نيلي بگذر،
از
شنزارهاي تپهگون سرازير شو،
از
ماسهزارهاي کنارهء دريا بهسوي مهر، در خاور بشتاب.
بيا تا
سايهء بلندت بر دريا
جزيرهء
مواجي هويدا کند برای ماهيها.
بيا که
اشكهای تو در اين اقيانوس سکوت
مرواريد
شده تا عقد ثرياي ديگری پديدار شود.
بيا که زخم
سکوت تو از تنهاييت ژرفتر است.
بيا که در
تاريکی شب، ديوارها بهدور گريزند.
طبلي در
سينهء جنگل به تپش افتاده.
در سياهی
شب، انفجار نارنجک خورشيد
ظلمات عمق
را آذرخشانه ترک اندازد.
برکهء
پيچان از ميان درختان، آينه به افلاک اندازد
تا راز را
به فلک با رمز رساند.
ای آفتاب،
پيکر اين دوست را التيام بده.
او را
دوباره به پرواز در آر.
ای
ستارهگان، با نظم فلکيتان
چون
آتشگردان کيهاني
شبهای او را سپيد گردانيد.
é |