سال دوم، هفت دی 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

و آن هنگام كه زمين لرزيد ...

فرازنامه

دل‌تنگی خدا

زنده‌گی در تهران

جريمه

يلدا و دريا

نگرانی و توليد - 2

صفحات الكترونيكی برگزيده

برف و آتش

مذبوحانه

زخم رز

آن روز

خانه‌ای برای رفتن

طوسی

نامه‌ای به كودك درون‌ام

دروازهء اروپا

فروغ در راه

 

ديگر نوشتهء انسيه در سال دوم:

مينا پانزده ساله شد!

سه نوشته دربارهء نوشتن

 

دل‌تنگی خدا

انسيه سياوش (خانهء ديگر دوست: زنی به نام سياوش)

 

دل خدا گرفته‌است مثل دل آسمان من!

دل خدا برای زمين تنگ شده است،

مثل دل من برای خدا!

دی‌شب خدا را در چشمان طفلی دوماهه ديدم كه می‌خنديد.

دی‌شب خدا را در دستان كوچك پارسا ديدم و آرام آن‌ها را در آغوش كشيدم.

دی‌شب خدا را بوسيدم كه فرشته‌ای كوچك بود در آغوش من.

در چشمان اش خيره شدم تا شادی را در برق نگاه‌اش ببينم.

من در دل خدا خفتم و در دستان‌اش به دنيا آمدم.

دی‌شب با شوق كودكانه‌ام با خدا هم‌بازی شدم.

آخر، خدا دل‌تنگ بود، دل‌تنگ همه ...

اين همه غصهء خاكستری جا مانده در دل‌اش. بی بازی من و تو باران نمی‌شد!

من در دل‌اش خم می‌شدم، سر بر سينه‌اش می گذاشتم و او با آن نگاه كودكانه و معصوم، فقط شيرينی لب‌خند بود كه بر لبان‌اش می‌شكفت.

لبان‌اش خيس خيس بود و منتظر،

تا با بوسه‌های پی در پی گرم و گل‌گون شوند.

خدا هميشه منتظر است!

منتظر چشمان نم‌ناك من، منتظر چشم‌های غصه دار تو، و منتظر لب‌خند پارسا،

منتظر خدا ...

و سپيده كه بر دامن خستهء خاكستری‌های شب خوابيد،

غصهء خدا با گريه‌های سپيد و آبی باريد. باريد و باريد تا در چشمان خفتهء من نشست.

آمد و آمد تا بغض دل من تركيد

و حالا، از آن سپيدهء خاكستری تا اين غروب آدينهء بارانی،

دل من و خدا در دل‌تنگی يك‌ديگر می‌بارد و می‌بارد،

آرام، آرام!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.