|
مذبوحانه
ايليا ديانوش
سرِ
بريده و بيزارم را
به بغل
گرفتهام
و در
اين خيالِ سوخته
فرو
رفتهام
كه در
سرزمين دوردستِ شفا
سرم را
بر تنام
سامان
دهم
من
ايستادهام
و مسأله
راه و
بیراه
نيست
كه تا
ندانم كجای
اين كُنام ايستادهام
رفتن را
مفهومي نمييابم
مردماني
كه نميشناسندم
به سيلي
مينوازندم
وقتي كه
ميپرسمشان:
"كجا هستيم؟"
و آنان
كه برایام
آشنايند
به
بوسيدنِ گونههايم اكتفا ميكنند
بيآنكه صدايم را بشنوند
من سرم
را سفت چسبيدهام
كه به
سيلي در ميان دستانام
ميلغزد و
به بوسه
از درد
دستانام
را ميگزد
من سرم
را سفت چسبيدهام
تا روزي
بر تنام
ساماناش
دهم
é |