سال دوم، هفت دی 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

 و آن هنگام كه زمين لرزيد ...

فرازنامه

دل‌تنگی خدا

زنده‌گی در تهران

جريمه

يلدا و دريا

نگرانی و توليد - 2

صفحات الكترونيكی برگزيده

برف و آتش

مذبوحانه

زخم رز

آن روز

خانه‌ای برای رفتن

طوسی

نامه‌ای به كودك درون‌ام

دروازهء اروپا

فروغ در راه

 

ديگر نوشته‌های مائده در سال دوم:

اگر می‌ترسی و خدايی كه ...

مهرگان

 

زنده‌گی در تهران

مائده م.

 

شاید به‌تر است با خیابان‌های این ابرشهر شروع کنم. شهری که به تنهایی _ و بدون حومه‌‌اش _ بیش‌تر از کشور پرتغال جمعیت دارد.

تهران شهرِ من است. لااقل کوچه پس‌کوچه‌هایش را بیش‌تر از هر جای دیگر در این دنیا می شناسم! با وجود تمامِ ویژه‌گی‌های عجیب‌اش، با وجود آلوده‌گی کشنده‌اش و با وجود انسان‌های بسیار متفاوت‌اش. من در کوچه پس‌کوچه‌هایی زنده‌گی کرده‌ام که در سال، شاید تعداد بارهایی که می‌توانستم کوه‌های شمالی تهران را از آن‌ها ببینم از انگشتانِ دست تجاوز نمی‌کرد.

من بچهء روزهای تمیز و آفتابی تهران نیستم. من بچهء همین تهرانِ دودزده و ماشینی‌ام. من اسب را نمی‌شناسم. من تابه‌حال بلبل و قناری ندیده‌ام. من حتی یک حوض ِ آبی وسطِ حیاط، شاید با ماهی‌های قرمز هم، ندیده‌ام. من بچهء این آپارتمان‌هایم. من با این خیابان‌ها و بزرگ‌راه‌ها مونس بوده‌ام. هیچ‌وقت طعمِ بازی با بچه‌های هم‌سایه را نچشیده‌ام. تمامِ کودکیِ من در کوچه‌ای شاید صد متری طی شد که بازیِ من _ آن هم در دو سال آخر _ دوچرخه‌سواری در طول آن بود، دوچرخه‌سواریِ تنها.

تفریح من ایستادن و نگاه کردن به حرکتِ ابرها بود. من چمن کم دیدم. آسمانِ آبی هم!

من در میانِ بلوک‌های سیمانی بزرگ شدم، و یک درختِ موز!

من بچهء این شهرم، تهران. شهری که در آن حتی دوچرخه‌سواری هم نمی‌توانی بکنی. همه‌جا مملو از آدم و ماشین است. و هرجا نباشد، مطمئناً دزدی به کمین نشسته است.

تو نمی‌توانی بچه باشی. تو محکوم شده‌ای در این شهر سربی، زنده‌گی کنی. تو محکوم شده‌ای که بچه نباشی. مگر شهر سرب جای بچه‌هاست؟

 

من بزرگ‌ترین آرزویِ زندگی‌ام کوه، جنگل، چمن‌زار و مزرعه بوده. این روزها به کوه نزدیک‌ام. هر روز می‌توانم چند بار کوه را ببینم، اما آسمانِ آبی هنوز هم کم‌یاب است. من در میان بلوک‌های سیمانی زنده‌گی می‌کنم. من محکوم شده‌ام در میان بلوک‌های سیمانی زنده‌گی کنم.

تهران پای‌تخت است! پای‌تخت شهرِ بزرگی‌ست، امکانات برای شهرهای بزرگ است.

اگر بخواهم با آسایش زنده‌گی کنم و در دامانِ طبیعتِ رنگی ...

 

همه داریم تبدیل به روبات می شویم.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.