|
روز
نو
به بهانهء ميلاد
مسيحا
و سال نو ميلادی
شهاب مباشری
امروز اول ژانويه است.
سال نو مسيحیست.
هفتهایست هم كه از
ميلاد عيسی گذشته است.
و اينها در نگاه نخست و
مستقيم هيچ ربطی به من ندارد، اما نمیدانم چرا دوست دارم امروز اين
نوشته را سر و سامان دهم و ...
سال هاست كه ذهنيت من از
خيلی چيزها و كسان، آنگونه شكل گرفته كه عزيزانی كه دوستشان دارم
میگويند. و اين عزيزان از نزديكترين كسان ام ممكن است باشند تا
غريبههايی كه چه بسا تنها يك بار نشانهای ازشان ديدهام و همين، اما
خاطرهشان برایام گرامی مانده است.
به هر حال، نمیدانم
چرا، اما خيلی اوقات تا حرف از مسيحيت به ميان میآيد، بيش از همه چيز
و همه كس ياد گزارش به خاك يونان نيكوس كازانتزاكيس يونانی میافتم.
اين بار هوس كردم، از
همين كتاباش بندی را به خاطرهء اين روز نو برگزينم و سردرگم بودم كه
كدام قسمت را و چه را. همين طور كه كتاب خيسخوردهء دوستداشتنیام را
ورق میزدم رسيدم به آنجا كه مادرم حين خواندن نشانه گذاشته بود.
تصميمام را گرفتم: همانجا خوب است! و به ياد تصويری از مريم افتادم
كه نيكوس در كتابهايش میسازد. مريمی كه قديسه نيست، او مادر است و
مسيحا فرزندش. و چه قشنگ است اين نگاه!
راستی اين كتاب را با
هزار دردسر كمتر از ماهی بعد از سفر هميشهگی پدرم گير آوردم و خريدم.
و اين چه روز نويیست كه از پدر و مادر ياد میكنم و از تمثال مريم
مادر و عيسای فرزند! بهتر ازين نمیشود!
و اما آن بند از كتاب
نامبرده*:
جلو پنجره نشسته بودم تا
آفتاب بر سينهام بتابد و روی صفحهء سفيد خم شدم. صفحهای سفيد نبود،
آينهای بود كه چهرهام را در آن میديدم. میدانستهام كه نوشتهام،
اعترافی میبود. ساعت حساس روز قيامت بود. با ايستادن در برابر داور
ناپيدا، دلات بدون شرم گناهاناش را به فرياد میآيد: دزديدم، كشتم،
دروغ گفتم، با زن همسايه زنا كردم، لشكری كامل از خدايان سرشتم، به
آنها سجده بردم، خرابشان كردم، خدايان ديگری را سرشتم. گستاخی آن را
داشتم تا آرزو كنم از انسان فراتر بروم و بكنم آنچه تو نتوانستی يا
نخواستی انجام دهی. با تمام نيروی شفاف و ظلمانی تحت اختيارم تبانی
كردم تا تو را از سريرت پايين كشم، خودم بر آن بنشينم و نظمی نو در
دنيا برقرار سازم _بیداد و گرسنهگی كمتر، فضيلت بيشتر، عشق مسلح
بيشتر.
احساس كردم كه دل در
درونام فرياد مط كشد. شكوههای فراوانی داشت، با خدا مخالفت می كرد و
زمان آن فرارسيده بود تا گزارشی تهيه كند و از خشم و درد خويش او را
آگاه سازد. ارابهء سال ها پيش می غلتيد و من هم با آنها پيش
میغلتيدم. پيش از آن كه سخن بگويم، خاك نبايد بر دهانام مهر زند. هر
انسان فريادی دارد، فرياد خودش، و می خواهد پيش از مردن به هوا
پرتاباش كند. بنابراين، بهتر است كه وقت تلف نكنيم، مبادا اجل
مهلتمان ندهد. چه بسا كه اين فرياد بدون نتيجه در هوا پخش شود، شايد
هم گوشی برای شنيدن آن در آسمان و زمين نباشد. اما چه باك! گوسفند
نيستی، انسانی! و انسان بودن يعنی قرار نيافتن و فرياد كشيدن. پس فرياد
بكش!
...
تمام!
* انصاف نيست از استاد
صالح حسينی، مترجم توانای كتاب گزارش به خاك يونان، در اين نوشته نامی
نبرم. سرش سلامت و قلماش هميشه تراونده!
é |