سال دوم، هفت دی 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

و آن هنگام كه زمين لرزيد ...

فرازنامه

دل‌تنگی خدا

زنده‌گی در تهران

جريمه

يلدا و دريا

نگرانی و توليد - 2

صفحات الكترونيكی برگزيده

برف و آتش

مذبوحانه

زخم رز

آن روز

خانه‌ای برای رفتن

طوسی

نامه‌ای به كودك درون‌ام

دروازهء اروپا

فروغ در راه

 

ديگر نوشته‌های رضا در سال دوم:

خانه‌ای برای رفتن

اروپاگردی: تركيهء اروپايی

اروپاگردی: تركيهء آسيايی

اروپاگردی: تا مرز

اروپاگردی: سفری پر از سؤال

صلح نوبل و سود و زيان ما

در جست‌وجوی مهر

 

اروپا گردي:

دروازهء اروپا*

رضا كلاهی

 

با تشكر از كريم محقق،

يكي از بچه‌هاي خوب هم‌سفر، كه نوشته‌های‌ سفرش،

در نوشتن اين مطلب و يادآوري خاطرات كمك بزرگي بود.

 

كاوالا: شهر كوچكي در ساحل درياي اژه. براي رسيدن به آن، از شهرهاي فراي، كوموتيني و اكسانتي گذشتيم. وارد اروپا شده‌ايم. اين‌جا خودِ خودِ اروپاست. استانبول اروپاي مخلوط با تركيه بود، اما اين‌جا اروپاي ناب است: يونان!  دروازهء جغرافيايي و جد معنوي تمدنِ اروپايي!

حدود چهار عصر به اين‌جا رسيديم. دوازده و ربع دي‌شب از استانبول خارج شديم و پنج صبح، پشت مرز يونان بوديم. راستي، مرز بازرگان را يادتان هست؟ كه سه چهار ساعت معطل شديم؟ آن همه بگير و ببند و كاغذبازي و معطلي، با آن ميليون‌ليرها كه هي اين‌جا و آن‌جا بايد مي‌داديم؟ اين‌جا، در مرز يونان هر پولي كه قرار بود بگيرند، يك‌جا گرفتند. همان‌جا توي همان يك اتاق كه كل ساختمان گمرك يونان را تشكيل مي‌داد، همهء پاسپورت‌ها را هم چك كردند و تمام.

كل عمليات گمركي چند دقيقه بيش‌تر طول نكشيد، اما دليل مهم‌تري وجود داشت براي توقف ما پشت مرز يونان: بيمه‌نامهء ماشين را هم‌راه نداشتيم. كارهاي بيمه البته قبلاً در تهران انجام شده بود، اما به دليل برخورد با تعطيلات، مداركِ آن حاضر نشده بود و قرار بود به استانبول فكس شود كه آن هم انجام نشد و ما از استانبول خارج شديم. مأموران گمرك يونان بدون بيمه‌نامه به هيچ وجه اجازهء ورود نمي‌دادند. هيچ راهي نداشت. جالب آن كه اين‌جا كارها فقط يك راه دارد: همان راه قانوني! كسي راه ديگري بلد نيست.

لحظات سختي بود. بن‌بستي كه مي‌توانست به لغو سفر منجر شود يا حداقل دو سه روزمان را هدر دهد.

اجاق، كپسول گاز و ظروف لازم براي پخت و پز همراه آورده بوديم. گرچه اعصاب‌ها همه خُرد بود، اما اين فاصله، فرصتي بود براي صبحانه خوردن، چاي دم كردن، نظافت اتوبوس، و بحث‌هاي «روشن‌فكرانه» دربارهء علل بي‌برنامه‌گي‌ها، يا چه‌گونه‌گي مقاومت در شرايط سخت و اميدوار بودن در شرايط نااميدكننده. «دكتر» از اولين روزي تعريف مي‌كرد كه براي تحصيل، تازه وارد انگلستان شده بود. آن شبِ اولي كه از فرودگاه پا به داخل شهر گذاشته بود: "تنها و غريب، ناآشنا و سرگردان! باران تندي مي‌باريد، دل‌هره و نگراني! اما تصميم گرفتم قاطع باشم. تسليم نشوم. آن شب زير آن باران، با آن كوله‌بار و وسايل ِ هم‌راه تصميم گرفتم تا محل اقامت پياده بروم. نبايد تسليم شوم. بايد بتوانم. پس مي‌توانم. تا محل اقامت‌ام پياده سه چهار ساعت راه بود ..."

دو نما از كوچه‌ها و آپارتمان‌ها در كاوالا

نزديك ظهر بالاخره با تصوير ِ سياه و ناقصي از بيمه‌نامه، كه از طريق فكس، از شركت مربوطه به دست‌مان رسيد و مأموران گمرك يونان، البته با اغماض آن را پذيرفتند، مشكل ظاهراً حل شد و راه افتاديم. البته اين داستان به همين جا ختم نمي‌شود. تا اين جا را به ياد داشته باشيد تا به ايتاليا برسيم ...

چهار بعدازظهر، نزديك كاوالا براي ناهار توقف كرديم. شنبه، بيست و دو شهريور، پنجمين روز سفر! منطقه‌اي كوهستاني و پردرخت است. آن‌جا كه ما ايستاده‌ايم، درختان انجير، انگور، سيب و انار هست. خطِ ساحلي، لابه‌لاي كوه‌ها مي‌چرخد و شهر هم، هم‌راه با آن پيچ مي‌خورد و پيش مي‌رود.

ناهار پلو [چلو؟] و خورشت قيمه داريم. جاي‌تان خالي! پلو را بچه‌ها زحمت كشيدند، كنسروهاي قيمه هم كه آماده بود. البته به علاوهء دسر ِ انجير، كه دوستان مفصل دلي از عزا درآوردند. بچه‌ها از همان ابتداي راه، براي اجراي كارها دسته‌بندي شده بودند، پنج گروه چهارتايي. در هر توقف گروه‌هاي مختلف كارها را به نوبت انجام مي‌دادند. اين بار دو گروه فعال بودند، يكي براي غذا و ديگري براي نظافت ماشين ...

خيابان‌هاي اين شهر شصت‌هزار نفري اغلب باريك، پر پيچ و خم و شيب‌دارند. سقف خانه‌ها همه قرمز، و آن‌ هم شيب‌دار است. شهر خلوت است و آرامشي آزاردهنده دارد. مردم همه داخل خانه‌ها هستند. همهء ماشين‌ها كنار خانه‌ها پارك شده‌اند. كسي نه در خيابان‌هاست نه در كوه‌پايه‌ها و «تفرج‌گاه‌هاي» اطراف. شايد دليل اصلي ِ آن تعطيلي روز شنبه باشد. رستوران‌ها هم، همه خالي و نيمه‌تعطيل‌اند. در يكي از خيابان‌هاي ساحلي، تعدادي كافه و بار هست كه صداي بلند موسيقي از آن‌ها به گوش مي‌رسد، اما آن‌ها هم چندان شلوغ نيستند. قايق‌ها و لنج‌هاي متعددي كه احتمالاً بعضي‌شان تفريحي هستند نيز همه در ساحل كناره گرفته‌‌اند و كسي در اطراف‌شان ديده نمي‌شود. آيا مردم ِ اين جا تعطيلات‌شان را فقط در خانه‌ها به استراحت مي‌گذرانند؟ اما بخش «اطلاعات توريسم» باز بود. قبل از ورود به شهر، اول به آن‌جا سري زديم. خانم جوان زيبايي با لب‌خندي مليح بر لب به استقبال‌مان آمد و همه جور نقشه و بروشور و اطلاعات دربارهء كاوالا كه مي‌خواستيم، مجاني به ما داد. تقريباً همهء شهرهايي كه از آن‌ها گذشتيم، چنين بخشي داشتند.

با اين كه ساختمان‌ها و خيابان‌هاي قديمي هم كم نيستند، اما كاوالا در مجموع شهر تميز و مرتبي است. ساختمان‌ها هرچه‌قدر قديمي و محقر، نماي بيرون‌شان حتماً با رنگ روشن، بيش‌تر كرم، رنگ‌آميزي شده است. روي بالكن اغلب خانه‌ها گل‌دان‌ها و گياهان زيادي ديده مي‌شوند .  .. 

ادامه دارد

 

* تصويری كه در صفحهء اول اين شماره، بالای عنوان اروپاگردی می‌بينيد،

عكسی‌ست كه از بلندای فراز شهر كاوالا تهيه شده است.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.