|
آن روز
سايه
روز يك روز زمستانی بود
آسمان پوشش ابريشم داشت
و زمين حوصلهوار
گوش بر تنگدلیهايش
داشت
تازه آموخته بودم كه
چهطور
میتوان عاشق بود
میتوان هجی كرد
میتوان در جلوی تخته
سياه
سر تمرين حساب
همهء انگشتان را
كه فراوانتر از آن هيچ
نبود
حاضر و غايب كرد
يا بخوانم از عكس:
اسب دارد آن مرد
میرود در باران
باد هم میآمد
میشنيدم باران،
مینوشتم بادام!
خانم آموزگار، بانگ
میزد بر من
آفرين نوزدهی!
من ولی میگفتم:
بيستام، بيسته بيست!
نمرهای باختهام
و اگر تلخی بادامی را
از سر ذائقهء دفتر دل حس
كردم
در عوض دفتر تكليفام را
سير باران دادم
و نوشتم آن گاه
باران، باران، باران ...
é |