|
فرازنامه
وحيد ذوالنوريان
ديگر نوشتههای وحيد در سال دوم:
انزوای
خانهای پير ...
میخندم
و کاش دیده بود فرود قناری کوچکی را در فراز بلوغاش
که نه زمین را برایاش
دلتنگ
دیدند و نه محاسبات فلسفیشان
با آن سازگاری داشت و نوشته بود که من میاندیشم،
ولی باور بودنام
را کسی برایام
هجی نکرده است،
زیرا که همیشه درگیر آخرین لکه بر شیشهء
ماشینی بودهام
که هنوز ماهیتاش
هم جیب
ام
را پر نمیکند
چه برسد به اندیشهای
که ماهیت ناطق انسانیست
و هزاران شب به خاطرش کاغذهایم را سیاه
كردم
و زیر سیگاریام
را پر کردم از هزاران سؤال بیجواب،
زیرا که از سرنوشت خویش بیخبر
بودم. افکار روزانهام
که سنگین شده بودند را جمع میکردم
تا از آن اکسیری سازم و سجادهای
کنم برای گذراندن شبهایم
با او، نه
آن
گونه که تقویم را علامتی زنم تا فردا روز چنان کنم از این گونه،
که نفس بییادش
را مرگ قناری کوچک در فراز بلوغاش
دانم و چه افسوس!
چنان مینمودم
که بودم و چنان شد که چنان نمودم که نبودم!
و وقتی به خود آمدم که ترجیعبند
تمام نوشتههایی
که دیگر بر
«کاغذ
بیخط»»
مینوشتم
چنین بود که «خود غلط بود آنچه
میپنداشتیم»
و ساز ساز ناسازگاری بود و ساز گردون هم بر آن کوک و حال دیگر،
نه شک بر یقین ارسطویی کارساز بود نه یقین بر شک آن قوت لایموت،
و من که هزار مدرسه در سرم میساختند
و ویران میکردند،
همچنان
این راه را میپیمودم
تا همرنگ
جماعت باشم و رسواییام
افزون نگردد و بر آخرین سکوی که مینشستم،
دیگر شب بود و تاریک و من نمیدیدم
که چه مینویسم
چه میخوانم
و گهگاه
دو جاپای میدیدم
بر سکوی کمی «بیگانه» و من که توفیری برایام
نداشت،
ولی پاکاش
میكردم
و تنها کاموی بیگانهام
را بالشی زیر سرم تا صبح.
تمام!
ندیدمات،
ولی نوشتم آن قدر که دیگر نتواستم تا شاید موهایم را فلسفه ببافی،
همان دکارتِ دم اسبیات،
«زیرا که خودکشی کردهام،
ولی هنوز نیستم!»
é |