|
يلدا و دريا
سمانه و سميه مولاورديخانی
چند روزیست كه
رسماً وارد زمستان شدهايم، اما چهطور است كه چند روز عقبگرد كنيم و
برويم تا بامدادی كه پس از يلدا سر زده است. آن وقت نوشتهء سمانه و
سميه را بخوانيم:
و امروز پاييز
تمام شد، با همهء
زردها و نارنجيها
و حتي قرمزهايش، با همهء
بادهاي نوازشگرش
و ابرهاي نمناكاش.
و فردا روز
ديگريست،
فصل ديگريست. پاييز
ميماند تا فصل را
به زمستان دهد و با خيالي آسوده برود،
اما اين زمستان سرد و خوابآلود
مثل هميشه دير ميرسد
و اين شبيست كه زود
تمام نميشود.
بوي آجيل، خندهء
سرخ هندوانه، رنگ آتشين انار و قصهها
و افسانههاي
ماندگار و تفأل
حافظانه چيزهاييست
كه ما را در اين شب، شبي با هزاران خاطرهء
رنگارنگ، به زمستان سوق ميدهد.
وقتي اسم يلدا مي آيد،
ياد يكي از دوستانام
ميافتم.
يلدا خوب بود. زيبا بود. صبور و آرام بود. هرگز از خندهها
و شيطنتهايم
گلايه نميكرد.
چهرهء
سردي داشت. گرچه باور نكني، قلب پردردي
نيز
داشت. و چه حرفهايي
داشت و چه غمها!
بارش غمهايش
سردي و سرما داشت. و در
آن
سرماها همهمان
گرم شديم،
گرم و پررنگ شديم!
سردي غمهايش
گرمي دلها
شد. لحظه و فردايش آبي دريا شد. و بر آن درياها
همهمان
رود شديم و چه پرزور شديم. و بر آن فرداها همهمان
نور شديم و چه پرشور شديم. و از اين ما رودها چه كسان سبز شدند و چه
پرفجر شدند.
و از آن
سبزيها
چه كسان خاك شدند و از آن خاكيها
چه بر افلاك شدند.
واي
از آن روز كه سيلاب شويم. همه را خرد كنيم. همه را دور كنيم. ديگر آن
روز به دريا نرسيم. هرگز
آن
روز به يلدا نرسيم.
تو كجايي يلدا؟
به كجايي يلدا؟
گر بيايي غم دل با تو بگويم. دل و جان در تو
بشويم. همه تن پاي شوم با تو بيايم. همه جان ميل شوم عشق بورزم. من در
اين نزديكی و در اين
تاريكي پي تو ميگردم.
...
و من اين ميدانم
كه تو ميآيي،
يلدا!
تو اگر باز آيي،
با خودت سوز آري. و در اين بينوري
با تو ما ميسوزيم،
تا كه پرنور شود رنگ اتاق. تا كه پرهور شود
صد گل باغ!
و اميدم اين است كه در اين يلداها همه دريا بشويد. و
نويدم اين است
كه همه يلداييد و همه درياييد.
é |