سال دوم، بيست و يك دی 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

هبوط به دنيای آگاهی

مهد تمدن اروپا

كودكانی از ...

به باغ بيا

چون هم

در شبی به آن بلندی

و يا شايد ...

صدايت می‌كنم ...

غرور من و استادم

نوشتن از بم

 

 

پله پله تا تماميت:

هبوط به دنيای آگاهی

آيدا (نويسندهء وب‌لاگ وزن عشق)

 

یادت می‌‌آد قبل از این که کودک را درک کنی، کجا بودی؟ وقتی معصوم بودی، در بهشت. وقتی هنوز میوهء آگاهی را نخورده بودی. وقتی همه چیز سر جای خودش بود و فکر می‌کردی همه برای خدمت به تو آفریده شده‌اند. وقتی هنوز رنج را درک نکرده بودی. وقتی دنیا را کامل می‌دیدی. یادت می‌آد وقتی آن ضربه را خوردی؟ ضربهء واقعیت را؟ همان میوهء آگاهی را می‌گویم که تو را با غم و رنج آشنا کرد و به خود آورد. یادش به خیر! چه کودک شاد و بی‌خیالی بودی! خوب خاطرم هست که وقتی به دنیای واقعیت هبوط کردی با درد فراوانی که احساس می‌کردی می‌خواستی با داد و فریاد، توجه دیگران را جلب کنی. می‌دانی شبیه كه شده بودی؟ درست مثل کسی که عزیزی را از دست داده باشد و معرکه بگیرد و تازه بفهمد که در دنیا هم مرگی وجود دارد و شروع می‌کند به ضجه و مویه و تا می‌تواند اطراف خود را شلوغ می‌کند و عزاداری و سخن‌رانی و دنیا را دشمن خود می‌بیند. می‌دانی اولین ضربه واقعیت را کی به تو زد؟ بله، مادر!   وقتی کمی با غم نشستی، دیدی که باید برای خود کاری بکنی و شروع کردی از این غم‌ها عبور کردن. شروع کردی به زنده‌گی کردن کودک خودت و به دنبال امنیت رفتی و متوجه شدی که می‌شود هم به خود هم به دیگران اعتماد کرد. وقتی با کودک احساس صمیمیت کردی، وقتی دیدی که می‌شود به اعتماد به نفسی رسید که به راحتی از دیگران کمک گرفت و صمیمانه به دیگران کمک کرد، بدون این که احساس کوچکی کنی. چه احساسی داشتی؟ احساس نرمش به کودک دیگران، درک نقاط ضعف اطرافیان.

بیا کمی هم از دنیای فعلی‌مان حرف بزنیم و از ماسک‌هایی که بر چهره داریم. ما به خاطر ارتباط‌های عمومی و خصوصی‌مان مجبوریم این‌ها را بر چهره بزنیم. به محض این که کمی بزرگ شدیم، ماسک‌های مختلفی را برمی‌گزینیم تا دیگران فکر کنند ما همان‌ایم که بر چهره زده‌ایم. گاه کسانی را می‌بینیم که خیلی به نظرمان اشخاص برجسته‌ای می‌آیند و در مقابل آن‌ها احساس حقارت می‌کنیم. پس از مدتی که بیش‌تر ارتباط داشتیم، امکان دارد نقاط ضعفی را در آن‌ها بیابیم. این به خاطر ماسک‌هایی‌ست که آن موقع داشتند. می‌دانی، ما آدم‌ها را به خاطر ماسک‌هایی که می‌زنند دوست داریم. گاهی ماسک‌هایی می‌زنیم که دیده نمی‌شوند، هر چند تاثیر زیادی در زنده‌گی ما دارند. ماسک‌هایی که انکارشان می‌کنیم: بخش‌های غریزی‌مان، بخش‌های حیوانی‌مان. این ماسک‌ها دیدنی نیستند، ولی مثل سایه همیشه به دنبال ما هستند. بخش‌های تاریک وجودمان، همیشه آن‌ها را عقب می‌زنیم. شناخت آن‌ها راحت نیست. در بخش ناخودآگاه روان جای دارند که برای دیدن‌شان نیاز به نور داریم. برای دیدن آن‌ها نیاز به صداقت فوق‌العاده‌ای داریم (راجع به آن مفصل صحبت خواهم کرد).

از ماسک می‌گفتم، همان شخصیت مصنوعی‌مان. ما خود واقعی‌مان را می‌توانیم در آینه ببینیم. هیچ‌کس مثل آینه به ما راست نمی‌گوید. آینه چاپلوسی نمی‌کند. هیچ‌گاه تصویری را که در آینه می‌بینیم به اجتماع نشان نمی‌دهیم. ما همیشه بدتر از آن چیزی هستیم که به دیگران نشان می‌دهیم و یا می‌خواهیم باشیم. ماسک‌ها برای ادامهء بقا در جامعه هستند، مثل ماسکی که یک مدیر می‌زند، و یا مردی برای همسرش، کارمندی برای مدیرش، هنرمندی برای مردم، اشراف‌زاده‌ها، مذهبی‌ها و ... . همه این‌ها را قبل از این که در اجتماع ظاهر شویم، می‌زنیم.

می‌بینی چه وجود پیچیده‌ای داریم ما انسان‌ها؟ چه می‌شود کرد؟ این الگوهای کهن از اجدادمان به ما رسیده‌اند. کم‌کم داریم آن‌ها را کشف می‌کنیم. جايی برای نگرانی نیست. فقط چراغی لازم است. بدون نور نمی‌شود در تاریکی راه رفت. این‌ها مربوط به قسمت‌های ناخودآگاهی می‌شوند که به طور جمعی از اجدادمان به ما رسیده است. اگر کمی با خودت درگیر شوی و در خود فرو روی، همه را یکی یکی می‌شناسی و همه‌شان را در خود کشف می‌کنی.

تا دفعهء بعد مواظب کودک شفیق خود باش!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.