سال دوم، بيست و يك دی 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

هبوط به دنيای آگاهی

مهد تمدن اروپا

كودكانی از ...

به باغ بيا

چون هم

در شبی به آن بلندی

و يا شايد ...

صدايت می‌كنم ...

غرور من و استادم

نوشتن از بم

 

 

در شبی به آن بلندی

انسيه سياوش (يكی از نويسنده‌گان وب‌لاگ: زنی به نام سياوش)

 

دل‌ام برای اشک تو سوخت.

اشکی که می‌خواست ببارد و در چشمان‌ات ماند،

در شبی به آن بلندی!

تو درد را هم‌راه داشتی و من امید به آینده را ...

وقتی از زنده‌گی می‌گفتم کمی امید در تو رنگ می‌گرفت، اما تا صحبت بازگشت به لحظه‌های دور گذشته می‌شد،

رنگ وجودت به آسمان سیاه دل می‌باخت،

در شبی به آن بلندی!

چشمان‌ات می‌خواست بدرخشد، حرف بزند،

شاید ...، اما تو با صداهای در یاد مانده و آوازهای دور به میزبانی میهمانی می‌رفتی سرزده و ناخوانده،

در شبی به آن بلندی!

درد عمیق جان تو

اسیری در رویاهای دور گذشته بود،

اسیری در دردی که در خواب نیز به تو گفته بود که رفته است، که دیگر نیست،

اما باور نمی‌کردی،

در شبی به آن بلندی!

چشمان‌ات گاه ثابت بود گاهی گردشی داشت که ...

چشم نیز این همه حرکت را از یاد می‌برد،

حرکت‌هایی که در شتاب برای یافتن لحظات رنگین آرامش هستند،

نه در این نزدیکی که در رویاهای جامانده در خاطره‌ها،

در شبی به آن بلندی!

قدم‌هایت هم‌آهنگ با زنی بود در خاطره‌ها گم شده،

اما قلب‌ات هم‌آهنگ بود با مژده‌ای که بشارت به رها شدن در عمق بودن‌ها را می‌داد،

در شبی به آن بلندی!

سعی در سپید شدن ملحفهء روح‌ات در خواب‌های طلایی را داشتی،

اما زنگار نشسته در صدای هم سفرت غم طلایی را در وجودت زنده می‌کرد،

غمی که تو نیز در آن پیچیده بودی، اما با باوری دیگر

و با دردی پرزخم‌تر،

در شبی به آن بلندی!

قدم‌هایت، قدم‌های او را جا گذاشت،

اما صدای او را، حس ساده و صمیمی او را

بر دردت مرهم کرد

تا آسیب سالیان رفته را اندکی آرام کند،

در شبی به آن بلندی!

صندلی‌های آهنی پارک

خالی از دل‌های گرم را کنار هم نهادی و زیر تک چراغ روشن مانده

بر آن صندلی آبی نشستی به امیدِ روشنایی و بارش،

در شبی به آن بلندی!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.