|
صدايت میكنم ...
مائده م.
یک رودخانه! پاییز است. هوا کمی خاکستریست، کمی ابری،
نه چندان آفتابی.
شبیهِ یک دره! هوا البته سرد است و آب حکماً خیلی سرد.
یک شلوار جین آبی روشن، کفش خاکی رنگ، کاپشن خاکی رنگ! پشتات به من است.
موهای کوتاه، ... . فکر کنم، موهایت را درست نمیبینم. روی سنگهای
کنار رودخانه ایستادهای و دستهایت را در جیب فرو کردهای. به آب نگاه
میکنی. شاید هم به جایی که آب میرود فکر میکنی، جایی که همهء آبها
میروند ... . شاید در دوردست آن را میجویی!
صدایت میکنم، اما صدایم گویا در خروش آب گم میشود. دوباره صدایت میکنم.
باز هم نمیشنوی.
بارها و بارها، اما بر نمیگردی و مرا نگاه نمیکنی.
چه انتظاری میتوانم داشته باشم، وقتی این فقط یک عکس است. یک عکس از
خاطرههای دور ...
é |