|
غرور من و استادم
سمانه مولاورديخانی
از كلاس بگم يا از استاد؟ از استادم كه هميشه كليد گنج مرواريد رو
لباشه يا از كلاسمون
كه به آكواريوم معروفه؟ از استاد مغرورم بگم كه به خاطر غرورش، غرورها
میشكنه
يا ... .
از استادم و كلاس اون روزش
میگم،
كلاسی
كه حسابی
بههممون
ريخت! از استادم كه هميشه، هر وقت و همه جا، چه توی
كلاس چه بيرون از اون برام استاد بوده و هست،
و ازخودم و خودمون كه اون روز كلاس درساش
رو با خندههامون
به هم ريختيم!
سر كلاس واسهء
نشستن جا نبود.
با هزار دردسر يه جايی
اون تهتههای
كلاس پيدا كرديم. بالاخره نشستيم و استاد وارد شد. درس شروع شد.
اين بار از كوئيز خبری
نشد، تخته رو
نمیديديم.
شيطنتها
پا گرفت.
هی
چپ و راست
میشديم
تا شايد تخته رو ببينيم. شلوغی
جون گرفت.
میخواستم
كيفام
رو روی
صندلی
بگذارم و روش بشينم. كمكم
همه
میخنديدن.
اصلاً
نبايد ته كلاس
مینشستم،
هميشه اون ته دسته گل به آب
میدم.
به بچهها
گفته بودم كه شما رو به خدا،
يكی
از اون جلوها،
جاش رو به من بده!
اگه برم ته كلاس، واويلاست!
باورشون نشد.
خدا
بهدور!
خندههامون
رشتههای
فكرش
رو
پاره كرد.
درس قطع شد، يه جملهء
بريده بريده شنيده شد:
"اصلاً
شما دو تا چرا امروز رفتيد ته كلاس؟ پا شيد بيايد جلو بشينيد. دو راه
داره:
يا اين كه جلو بشينيد
يا
راه دوم اين كه
..."
به در كلاس اشاره
میكرد.
قبل از اين كه جملهء
دوماش
تموم بشه،
من پريدم و
يكی
از صندلیهای
جلو رو خالی
كردن و روش نشستم.
اما انصافاً حقام
نبود به من چنين تذكری
بده،
من
كه هميشه ...
شايد
هم
حقام
بوده!
نمیدونستم
و
نمیدونم.
به هر حال،
اون روز گذشت و تموم شد،
اما خاطرهاش
هميشه با من و هر جاست.
اميدوارم باز
هم
دانشجوی
كلاساش
باشم.
ازش درس بگيرم،
حتی
به قيمت تنبيه شدن!
نوشتن از بم
سميه مولاورديخانی
فكر میكردم يه كمی قدم زدن بعد از كلاس حال ام رو جا میآره، اما چه
اشتباهی! راه رفتن، اون هم تو اين خيابونای پر از گل و لای كه ماشينها
با شيشههای بالاكشيدهشون گاز میدن و از هم لايی میكشن، جز اين كه
بيشتر مغشوشام كنه، هيچ موضوعی رو به ذهنام نرسوند. آخه، هيچكس تو
خيابون نبود و يا حداقل بهتره كه بگم، هيچ كس انگيزهء نوشتن به من
نمیداد.
ديگه از پياده رفتن پشيمون شدم. توی ماشين تقويمام رو باز كردم: اجرای
طرح استعماری حذف حجاب توسط رضاخان، قيام خونين مردم قم، شهادت ميرزا
تقی خان اميركبير توی حموم كاشان و ... . اما هيچ كدوم چنگی به دلام
نمیزد.
هميشه میگن هزار تا موضوع واسهء گفتن هست كه من و تو ازشون غافلايم،
فقط بايد يه كمی چشمهامون رو بيشتر باز كنيم. اما من امروز هر چی
بيشتر نگاه كردم، كمتر يافتم. بچهها رو ديدم كه با مامان باباهاشون
توی ماشين نشستن ... . راستی، بچههای بم چی ...
چند روز پيش ديدم كه زنگ مدرسه در بم هم نواخته شد. اين يعنی شروع جنبش
و تحرك! و شايد يعنی دوباره دونستن براي خواستن تا توانستن! تا حالا
شايد از اين كه از بم بنويسم، بيم داشتم، اما حالا میدونم و مطمئنام
كه بم پا بر جاست. و باز هم توی اطلسهاست. ديگه توی نقشهام بم رو خط
نمیزنم. بم منتظر بامهاست، چشمانتظار گامهاست. و ارگ هميشهگی و با
ماست.
يه لحظه يادم افتاد كه بايد پياده شم. داره برف میآد. دلام لك زده
واسهء آدمبرفی درست كردن، اما يادم میآد كه ساختن بم واجبتره ...
راستی، چهقدر حرف تو دلام هست، اما هرحرفی رو كه نمیشه زد! میگن
سرمايهء هر دلی حرفهايی ِ كه واسهء نگفتن داره!
هزار حرف نگفته، هزار راه نرفته
هزار دردِ دلی كه برای تو نشكفته
...
é |