|
پله پله تا تماميت:
من كه هستم؟
آيدا
(نويسندهء وبلاگ
وزن عشق)
نمیدانی چهقدر خوشحالام که کودک خود را زندهگی میکنی و با کودک
درون خود احساس یکرنگی میکنی! ضعفهایت را میبینی و میتوانی از
دیگران کمک بگیری و به آنها از صمیم قلب کمک دهی! نه بشنوی بدون این
که صدمه ببینی و بیاحساس ناراحتی نه بگویی! خوشحالام که
اعتمادبهنفس کافی پیدا کردهای، نیازمندانه به دیگران نمینگری و
احساس کوچکی نمیکنی!
میبینم كه خوشبینتر شدهای و نسبت به رنج دیگران درک بالايی داری!
ندای درون دیگران را میشنوی و میتوانی با کودک دیگران صحبت کنی و او
را نوازش دهی!
حالا قبول داری که کودک چه شوقی به زندهگی میدهد؟
راستی، چند وقت پیش دیدم که با درک کودک خودم و دیگران میتوانم حتی در
گذشتهء خود هم تغییراتی دهم. آخر، آنها که به من صدمه زده بودند، همه
مثل خودم کودک صدمهدیدهای داشتهاند. میتوانم درکشان کنم. دیگر آن
صدمهها برایام عذابآور نیستند. میشود گذشته را مثل ترمیم فیلم یا
عکس تغییر داد. در این دنیای سخت همه اشتباه میکنیم! میبینم که از
گلایه کردن خسته شدهای و داری به خود اتکا میکنی!
جالبتر این که ماسکهای خود را هم داری پیدا میکنی و میبینیشان! هی
آنها را عوض میکنی و از خود میپرسی: "من کدامیک هستم؟ اصلا انگار
من ماسکهای خودم نیستم؟ من که هستم؟"
میخواهی از قفسهايی که برایات ساختهاند، بیرون آيی! قفسهایی که
بعضاً بسیار زیبا هستند! پدر، مادر، همسر، دین، عقیده، الگوهای جامعه
و ...
در فکر سفر فیزیکی و یا درونی هستی؟ نکند بهانه بیاوری و از این مرحله
بیرون نیايی! نکند به خاطر حفظ وضع موجود، اجازه دهی دیگران برایات
تصمیم بگیرند و به جای تو صحبت کنند! نکند بگذاری جلوی رشدت را بگیرند!
هی بگويی اجتماع نمیگذارد!
از قفسها که بخواهی بیرون بیايی، خیلی سخت است. جامعه با تو مشکل پیدا
میکند، تو را تنها میگذارند. خیلیها تو را طرد میکنند، ولی تو با
وجود تنها شدن دوست داری ادامه دهی و خود را بیابی. کمکم میبینی که
مثل همه نیستی، خواستههایت با بقیه فرق میکند. میبینی که دیگر
الگوهای سنتی تو را ارضا نمیکنند، دیگر عقاید دیگران زندهگی تو را
تعیین نمیکند. میبینی با بقیه تفاوت داری!
اولاش سخت است. مثل رانندههايی که تازه رانندهگی یاد گرفتهاند،
تعادل نداری! آنقدر حرکاتات توی چشم میزند که همه متوجه تغییرات تو
میشوند.
ماسکهای مختلف را هی امتحان میکنی. از هیچکدام خوشات نمیآید،
آنها را پرت میکنی! احساس تنهایی میکنی.
نقشهایت، مادر بودنات، پدر شدنات، مدیر بودنات، اینها چی؟ میبینی
که دیگران چون دوست فداکاری هستی، دوستات دارند، چون مادر مهربانی
هستی، چون مدیر صبوری هستی، چون ...
به
خود میگویی: "این زندهگی را نمیخواهم." میفهمی چه نیستی، ولی
نمیدانی چه هستی!
احساس خلاء میکنی، بین زمین و آسمانی. اگر کودک خود را خوب زندهگی
کرده باشی، این مرحله تحملاش راحتتر است. بهتر است با خودت سر و کله
بزنی و نقشهای مختلف خود را بازی کنی و ببینی کدام را میخواهی! شاید
هم هیچ کدام را نخواهی!
شاید هم با داشتن آن نقشها بتوانی خودت هم باشی. اگر به مرحلهای از
پختهگی رسیده باشی، میبینی که به جای شکستن قفس میتوانی خودت در آن
را باز کنی و از آن بیرون آیی. شاید هم گاهی درون قفس برگردی و ببینی
که آن قفس برایات مناسبتر است.
مرتب در مقابل آینه قرار میگیریم. این مرحله، مرحلهء تنهاییست. نباید
منتظر رفیق راه شد. اگر کسی با تو نبود به تنهایی به راهات ادامه بده.
یادت باشد که فقط خود را داری. مواظب باش کودک ترسو مانع ادامهء راه
نشود. بايد ارباب خود بود.
بايد خودمان باشیم، تنها و دور از جمع! «بله» و «نه»هایی که میگوییم،
خودمان بگوییم.
خیلی سخت است. یک دگردیسیست. ...
ادامه دارد
é |