|
اوج موج / باغ ارم
بيژن باران
اوج موج
دوش دیدم که ملائك در میخانه زدند ...
حافظ
شب در
كافهاي كنار آب _
موج
هاشوری زرد نور ساحلي
بر سطح
سياه سيال آب.
در مبل
زير شيشه قدي پنجره
تاریخ
کشورم به ذهن مرور میکنم:
خاك فلات
باز _ با باریکههای آب
امواج
طبيعي و انساني از سر گذر داد:
زلزله،
ظهور جبال، ادوار یخبندان و خشکسال،
بوميان
سفالگر و باغدار
ورود
آرينهاي دو فصلي بر اسب از شمال.
آيههاي
باديه
با شمشیر
و شعر.
تهاجم از
دشتهاي شرق مجاور
با زبان
و مينياتور.
نسيم
فرهنگ غرب
با
انقلاب سياسي مجلس.
موج
فنآوري دهكدهء جهاني اکنون _
حقوق
بشر، رسانهها
و ضربان
تند سالسا.
ديوارهاي
قومي محلي ميتپند و فرو ميريزند.
شهر در
افق تاريك محو.
پيست رقص
پشت سر _
پايكوبي
جفتهاي جوان.
تصويرشان
تو شيشه بر آب _
ضيافت
متقارن سطح آب:
رقص و لبخند لحظهها، روي آب ...
باغ ارم
ای
نازنين!
روزي در
نيلي بيانتهاي آسمان
کليد باغ ارم را يافتيم.
آفاق و انفس را با هم تجربه کرديم.
ديديم تلاش بوتهاي نحيف حيات خواه
بر گلسنگ خشک صخرهء خاراي ديرپا.
گوش به آبشار دلنواز داشتيم.
از فراز بلند ايوان سايه فرار قاليچههاي پرواز ابر
بر سطح ناهموار حجم سبز باغ ديديم.
پرواز قناري و آواز فاخته نشان کرديم.
پرواز فاخته و آواز قناري دنبال کرديم،
با چشم تا الوان کوکبان و اختران سما.
گذر نسيم يافتيم به پوست خود
و
گهوارهاي برگهاي بزرگ انجير کهن.
مزهء تمشک و ليمو را با هم چشيديم.
گل سرخها و ياسها را بوييديم.
تعادلمان بر قلوهسنگهاي داغ کنار استخر
خنده و شادي در باغ پخش ميکرد.
دست در دست،
پيشاني به پيشاني،
ابديت در عدسي چشمانمان تبلور يافت.
بر افلاک نظاره کرديم:
چادر شب مشبک وسيع پر از ستارهها،
آبکش بزرگ باراني سما،
گنبد منور خضرا،
در آفاق لايهدار نارنجي شام و پگاه _
ماه، اين
زورق خيال، وهم، کنجکاوي و تخيل،
مغناطيس تاريخ، الهام و احساس،
سپر ناهموار زير پاي فضانورد کلاهخودين،
نقطهء تلاقي خطوط ارتباط عاشقان پراکندهء زمين
ميعاد آيندهء سفينههاي سماوي مسافر منظومهء شمسي ...
***
ولي، دريغ!
گربه با عادت دله پاولوفی مشروط
بر چينهء اين باغ وسيع
در فضای سيبرنتيک مجازی و جاري
پاورچين کشيک ميکشد
تا شبيخون انحراف
بر خش و خش برگهای خشک زير درخت بزند _
در پی
مارمولک و آفتابپرستي
مادون گياهان باغ،
جانوري چهار، شش يا هشت پا
خزنده بر
لزج سرد تاريک خاشاک،
در کنار حلزون کند مغاک،
زالوهاي کور،
سوسکهاي يراق براق،
عليورجههاي چغر خاکي،
خرخداهاي سيمين سرد با قر قميشي،
هزارپاهاي خزنده به سوراخ گوش خفتهگان حياط،
کرمهاي حلقوي در رقص مکرر باباکرم.
***
اين گربه ناز نازي گاه گريه ميکند.
در گوشهء نمور باغ شکوفه ميکند.
بر خود پيچيده، زجه ميکند.
در سکنج شب
با چشم پر ز اشک
بر اشياي محيط، منکسر و متورم،
اشعههاي قوس قزحي و مگس منور ساطع ميبيند.
دراين
لحظات او به لاک خزيده و چنان
کرخت، منگ، بيرمق،
افسرده، بيحس، مضطرب _
با چشمان
زيبا، در کُماي موقت پيکر،
حتي رمق
نظاره نداشته _
بر رود
گذران زمان.
تا ابر کدر گذرد.
او به لختي باز شده _
با
خميازهء مليح و کش و قوس محتاطانهاي
امکان حرکت اندام خود را به احتياط تست کند!
***
ميداني چه ميخواهي؟
ميخواهي بداني؟
نميخواهي بداني؟
ميداني نميخواهي؟
é |