سال دوم، پنج بهمن 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

من كه هستم؟

يك شب روی عرش(ـه)

پند بم

كار

ژان‌دارك در آتش

پترس را كه می‌شناسی؟

يك و ده دقيقهء بامداد تهران

يادم رفت در مرگ‌اش گريه كنم

ديداری ديگر

اوج موج و باغ ارم

ورود

روزی من

نشانی

واقعيت و خيمه شب بازی

 

 

ديداری ديگر

انسيه سياوش

 

نگاه‌ام دائم به پنجره بود. هر لحظه که می‌گذشت تب و تاب‌ام بیش‌تر می‌شد.

آفتاب همهء حیاط را به یک آغوش گرم کشیده بود و پرده‌ها برای هم‌آغوشی خود را در باد رها می‌کردند. نمی‌دانم یادت هست یا نه، من اولین نگاه‌ام در همین پیچ و تاب‌های پرده و رقص باد در نگاه سرگردان تو بر آفتاب گره خورد. آن‌قدر مست و بی‌خود از خویش بودی که پنداشتم مرا ندیدی، اما اگر تو در من خویش را رها نکرده بودی، پس چرا مسافر هميشه‌گی کوچهء ما بودی؟

حالا باز امروز من تب‌دار این پنجره و آن چشمان‌ام، و گذار این عقربه‌ها از روی این صفحهء قدیمی بی‌تاب‌ترم می‌کند.

آخر، می‌دانی همیشه دردمند بودم که خداوند مرا در خویش رها کرده است، اما امروز باور دارم که عمری به بی‌راهه می‌رفتم.

می‌خواهم از اولِ اول برای‌ات بگویم، از همان لحظهء نابی که پس از چهار ماه روی داد.

خوب یادم هست آبان به نیمه رسیده بود، اما عبور تو از کوچهء ما هم‌چنان باقی بود. دیگر مادرم هم به نگاه‌های دزدانهء من از پنجره عادت کرده بود. آن روز آفتاب با زمین قهر بود، مثل دل من با تو که چندی بود از حوالی آن بی‌صدا می‌گذشتی. آن کوچه‌باغ دوست‌داشتنی مدرسه با درختان به زردی نشسته‌اش جشن پاییزی را گرفته بودند که من در آن متولد می‌شدم بارها و بارها. آسمان مه‌گرفته، تب‌آلود یک بغض بود که نه تاوان گریستن و رهیدن‌اش را داشت نه یارای هم‌دلی‌اش را. پس فقط گه‌گاه بی‌بهانه قطره‌ای می‌افشاند و ساکت می‌شد، مثل دخترکانی که عاشقانه می‌گریند، اما تا معشوق را می‌بینند دل را به چشمان‌اش می‌سپرند و دستان را به یک کار دگر می‌سپرند تا پنهان بماند هر چه در درون دارند.

نمی‌دانم عزیز، نمی‌دانم چه بود و چه شد که چهره در چهره‌ات شدم من که چهره در آسمان دوخته بودم و دل به درختان سپرده بودم و نم پاییز را با بازی با صورت و گیسوان‌ام فراخواندم. تو با آن فرشتهء کوچک خفته در آغوش‌ات آن‌قدر دیدنی و بی‌پیرایه بودید که بهت‌زده من به تماشایتان ایستاده بودم. یادم هست که بی‌اختیار سلام کردم و آن لحظه بود که تو آرام سرت را از روی صورت آن فرشتهء کوچک بلند کردی و پاسخ‌ام را دادی. انگار خواب‌ام را کسی پریشان کرده باشد یا نمی‌دانم انگار هزاران سؤال با هم قصد یک جواب را کرده باشند که تو از من نام‌ام را پرسیدی با احترام و تأنی: "سلام خانم عزیز که نام‌تان را نمی‌دانم!" و لب‌خند زدی مثل یک فاتح که از فتح‌اش راضی‌ست و من مبهوت و آرام _ با صدایی که فکر کنم شبيه ناله بود تا صدا _ گفتم : "گل‌مهر!" و تو زیر لب تکرار کردی و بلافاصله پاسخ دادی، انگار ذهن مرا خوانده باشی: "من آرش هستم و این فرشته خفته در آغوش‌ام، دخترم پریسا!" هاج و واج، مبهوت و دل‌تنگ نگاه‌ات می‌کردم و تو آرام آرام حرف می‌زدی، مثل این که باید می‌گفتی یا نه، مثل این که خودت دنبال شکار این لحظهء تازه متولد شده بودی. من صدایت را می‌شنیدم و مطیع و منگ گوش می‌دادم: "خوب، خانم گل‌مهر! این‌جا، کوچهء مدرسه، که جای سر به هوا راه رفتن نیست. ما همین دو کوچه آن طرف‌تر از منزل شما تازه‌گی‌ها منزل کرده‌ایم در هم‌سايه‌گی استاد ..."

"... من و پریسا هم مثل شما دل‌تنگ‌ایم، اما هر روز کنار دل‌تنگی‌هایمان به سراغ پنجره و عبور عابران کوچه نمی‌رویم ..."

تو می‌گفتی و من دنیای رؤیاهایم را ویران بر تمام آن‌چه می‌پنداشتم، می‌دیدم. اصلا دیگر صدایت را نمی‌شنیدم. انگار نبودی ... . فقط یادم می‌آید که به اولین کوچه، نزدیک خانه، که رسیدم به آرامی گفتم خداحافظ. حتی منتظر جواب نماندم!

دیگر حتی برای تنفس آن هوا نیز سراغ پنجره نمی‌آمدم. می‌خواستم در ذهن‌ام همیشه همان تصویر رؤیایی بماند و بس! بارها و بارها تو را هم‌راه با پریسا در عبور از کوچه و خیابان و حتی در گلاب‌دره نیز دیدم، اما مثل فرار از خودم، از تو واهمه داشتم.

تا این که عصر یک آدینهء زمستانی که برف همهء دربند را سپید کرده بود، وقتی که من مشغول چرخ و تاب خوردن در تخت‌ام بودم، از مادرم چیزهایی شنیدم که می‌باید گوش‌هایم را تیزتر می‌کردم. مادرم نرم و آرام با پدرم همیشه دردِ دل می‌کرد و این عزیزترین لحظه‌های زنده‌گی‌اش را می‌ساخت. یادم هست این بار نیز درد دل بود، اما در بارهء من ...

"گل‌مهر بزرگ شده، حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم کاش تا حالا یک نفر را به ما نشان می‌داد که دوست‌اش دارد. این همه مراقب‌اش بودیم که مثل گل‌چهره درس را رها نکند و مسافر راه دور نشود، یا مثل سهراب هم‌درد سیاست نشود، اما فایده نکرد. حس می‌کنم از ما دور شده، دور ...! چند وقتی مراقب‌اش بودم، می‌دیدم رفت و آمد جوانی از این کوچه برای‌اش مهم شده، اما حالا حتی چند وقت پیش که با هم بیرون بودیم و آن جوانک را دید اعتنا نکرد! ..."

صحبت مادرم تمام شد. پدر بی‌چاره‌ام که همیشه نگران بود، به مادر قول داد که هفتهء بعد آن‌چه را که باید از زنده‌گی تو بدانند، خواهند دانست.

من آرام باز در تخت‌ام تاب خوردم و پتو را بیش‌تر دور خودم پیچیدم. احساس بدی همهء وجودم را احاطه کرده بود. خواهرم هم‌راه برادرم سهراب، دو نیمه از هم بودند که تنها پنج سال با من اختلاف سن داشتند. این که آن‌ها از هم جداناشدنی بودند، چیزی بود که باور ابدی من بود. حتی برای ادامهء درس، هر دو رشتهء پزشکی را انتخاب کردند، با این تفاوت که چون نرم‌نرم باران تحول جامعه از آسمان شهرمان می‌بارید، اول گل‌چهره اندیشه‌های تغییر را در یک گروه و ایدهء فکری جست‌وجو کرد و سپس سهراب. و به این‌سان خواهرم دل در گرو یک عشق سیاسی سپرد و از تهران تبعید شد و برادرم سهراب به واسطهء پدر و برای نیمه تمام نماندن درس ره‌سپار بلاد خارجه شد. و حالا من دردانهء این خانه نه می‌باید عاشق می‌شدم نه به فکری وابسته، که البته به قول پدر همهء زنده‌گی‌ام در یک پیانوی قدیمی و سیم‌هایش خلاصه می‌شد و بس!

اما حالا که دیگر مدرسه هم داشت تمام می‌شد، مادر دل‌نگران بود و این پیشهء هميشه‌گی‌اش بود. حتی وقتی بار آخر به دیدن گل‌چهره و شوهرش ره‌سپار بوشهر شدیم و آمدیم، مادر طوری با دکتر خداحافظی می‌کرد انگار دیدار دیگری در كار نیست. چه می‌دانم، شاید هم دیگر نیست!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.