سال دوم، پنج بهمن 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

من كه هستم؟

يك شب روی عرش(ـه)

پند بم

كار

ژان‌دارك در آتش

پترس را كه می‌شناسی؟

يك و ده دقيقهء بامداد تهران

يادم رفت در مرگ‌اش گريه كنم

ديداری ديگر

اوج موج و باغ ارم

ورود

روزی من

نشانی

واقعيت و خيمه شب بازی

 

 

يك و ده دقيقهء بامداد تهران

حسن كلاهی

 

نمي‌خوام به هيچ حسي دامن بزنم، ولي نمي‌دونم چي شد كه  يه دفه ياد قبل‌ترا افتادم. دوست ندارم يه جور ديگه نشون بدم، آخرش خودمو كه نمي‌تونم گول بزنم. نفعي كه به حال‌ام نداره. ضرر هم  همين‌طور.

ولي خيلي وقتا خوبه كه آدم از اين خشونت تصنعي دور بشه و يه كم به ذات لطيف و مهربون خودش برگرده، اما به شرطي كه ديگران اين مهربوني و لطافت رو به حساب ساده‌گي و حتي نفهمي نذارن كه اگه اين‌جور باشه، كلاه‌اش پس معركه‌اس. يه وقت نگاه مي‌كنه، مي‌بينه زمين و زمون دارن نگاش مي‌كنن و از خنده روده بر شدن. البته اونايي هم كه رفيق موندن، افسوس مي‌خورن و دل‌شون به حال آدم مي‌سوزه.

بگذريم ... . من هم فكر مي‌كنم كه ديگه گرگ بارون‌ديده شدم.

چه لزومي داره كه دو باره و سه باره و چار باره و اصلا هزار باره مهربون شدن و شايد به نوعي خل شدن‌مو هوار بزنم؟ مهم اينه كه من دل‌ام به حال خودم بسوزه و بدونم كه كي و چي مي‌خوام و بي‌خيال حرف همه، دنبال‌اش بگردم و پيداش كنم.

اصلا مگه بقيه  ميخ كردن به من و منتظرن كه من چه غلطي مي‌كنم _ كه اگه كرده باشن هم مشكل خودشونه. مي‌تونن راه‌شونو كج كنن و اصلا نگاه هم به اين ور نندازن.

به كلي يادم رفت، فكر كنم مي‌خواستم يه كم ياد گذشته‌ها كنم ...

آخ! مگه بعضي‌ها مي‌ذارن؟

ولي خودمون‌ايم، چرت و پرت نوشتن قبل از خواب خيلي مي‌چسبه!

 

 

 

 

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.