|
اروپا
گردي:
يك شب روی عرش(ـه)
رضا كلاهی
يك پا اندكي خميده و پاي ديگر بالا گرفته شده، يك دست پشت كمر، دست ديگر
بالا كنار سر، و روي يك پا آرام آرام ميچرخد، اما انگار نه به خود.
انگار ميچرخانندش. موسيقی ِ ملايمي در فضا پخش است. نور چراغها
ملايم، و فضا نيمهتاريك! نتها رها ميشوند و در فضا به چرخش ميآيند
و آرام آرام در دست و پا و كمر و اجزای بدناش ميپيچند، و با خود
ميبرند، و در چرخش خود ميكشانند و ميچرخانند. همه چيز انگار در
چرخشي بياختيار افتاده است: او، من، نتهاي موسيقي، و شعاعهاي نور كه
از خودبيخود در مسير نغمهها ميچرخند و ميرقصند. چشمهاياش بر هم
است، و خود را به جريانشان سپرده ميچرخد، مثل برگِ رها شده در آغوش
نسيم پاييزي. و ميچرخد و ميچرخد! و انگار پرواز ميكند و ميرود و
دور ميشود. من هم با او ميروم. و همه با هم دور ميشويم. ما اينجا
نيستيم. در آسمانهاييم. در اوج، در معراج، در عرش.
***
اين اولين سفر من با كشتيست. روي اسكله شلوغ است. كشتيهاي بزرگ و كوچكِ
متعدد پهلو گرفتهاند و هر كدام به كاري مشغول. بعضي تازه رسيدهاند.
در بعضي، كاركنان مشغول شستوشو و آمادهسازي براي سفر بعدي هستند، و
بعضي در حال حركت. ما كمي دير رسيدهايم. من و دكتر دنبال بليت هستيم
كه هنوز آماده نشده. اتوبوس، جايي وسط اسكله سرگردان ايستاده است. هنوز
نميدانيم كشتي ما كدام است. بليت كه آماده شد، دوان دوان خود را به
اتوبوس رسانديم كه بايد حداكثر تا پانزده دقيقهء ديگر وارد كشتي شود،
اما يكي از رانندهها نيست. بعد از ده دقيقه گشتن و كلافهگي او را
داخل يكي از كانتينرهاي كنار اسكله پيدا كرديم. آنجا حمام است و آقا
در حال دوش گرفتن! با داد و بیداد ما، شسته و نشسته، پوشيده و نپوشيده
بيرون دويد. و ما آخرين مسافران كشتي بوديم. اتوبوس بعد از چهل پنجاه
كاميون بزرگ باري كه قبلاً وارد كشتي شده بودند، وارد شد و ما هم از
قسمت مسافران سوار شديم. از پلهها بالا ميرويم و به سالني ميرسيم كه
شبيه لابي هتل است. ميزها و مبلها در چند مدل مختلف، يك بخش مخصوص
فروش خوراكي و نوشيدني، ده دوازده مونيتور براي بازيهاي كامپيوتري، دو
كامپيوتر در گوشهاي ديگر براي ارتباط با اينترنت كه البته نياز به اسم
رمز خاصي دارد كه نفهميدم از كجا بايد تهيه شود. دري شيشهاي در
گوشهاي ديگر به يك كافه باز ميشود كه از نصفشب به بعد ميتواند
ديسكو باشد. ديوارهء سمت راست اين سالن، پنجرههايي دارد، و دري كه به
عرشه راه ميبرد. از اين سالن به راهرويی وارد شديم كه يك طرفاش يك
فروشگاه شيك هست و طرف ديگرش يك سالن سينما كه تا شب يكي دو فيلم
نمايش ميدهد، و پس از آن هم ميتواند محلي باشد براي خوابيدن مسافراني
كه كابين ندارند.
 |
|

|
|
چند نمای گرفته شده از
فيلم ويدئويی سفر هنگامی كه با كشتی از يونان به ايتاليا میرفتيم. |
كشتي دو نوع مسافر دارد: مسافران كابيندار و مسافران عرشهاي. نود و پنج
يورو قيمت بليت كابين است. اما بليت عرشه ارزانتر است، تقريباً نصف.
انتهاي راهرو، پلههايي رو به پايين هست و پلههايي رو به بالا كه هر
كدام به دو راهرو موازیِ طولاني ميرسد كه قسمت كابينهاست. در هر
راهرو حدود سي كابين ِ سه چهار نفري هست و انتهاي راهروها باز درهايي
كه به قسمت انتهايي عرشه باز ميشوند. اين قسمتِ انتهايي، محوطهء
بزرگيست با استخري وسط آن كه اگر هوا گرم بود، ميشد در آن شنا كرد.
در اطراف، ميزها و صندليهايي براي نشستن و باز فروشگاهي براي خريد
خوردني و نوشيدني. كشتي مدتيست كه راه افتاده. اگر به آب نگاه نكني،
حركت كشتي چندان محسوس نيست، اما رد نسبتاً بزرگي از آشفتهگي كه در
عقب كشتي در آب ايجاد شده، سرعت آن را محسوستر ميكند. آشفتهگيهاي
مشابه كه دائماً ايجاد ميشود و آنطرفتر از بين ميرود.
من به ميلههاي كنار عرشه تكيه زده بودم و دور شدن ساحل را تماشا ميكردم.
هوا اندكي سردي داشت. بادِ نه چندان ملايمي موهايم را به عقب ميزد و
پيراهنام را تكان ميداد. صداي كلفتي پخش مي شد كه همراه با يك گيتار
ملايم، آرام آرام، آوازي به زبان يوناني ميخواند. ساحل آهسته آهسته
دورتر مي شد. حس غريبي داشتم. مسافران «عرشهاي» جابهجا، آرام و
بيتفاوت، روي صندليها نشسته بودند. انگار با بيحوصلهگي رسيدن به
مقصد را انتظار ميكشيدند. مثل اين كه آنها از اين سفر دريايي چندان
خورسند نبودند. يا من بيش از حد احساساتی شده بودم. حس مسافر
سرزمينهاي ناشناختهء دوردست! نمي دانم چرا همهء پرسشهاي فلسفي دوباره
بر ذهنام هجوم آورده بودند. آيا سرزمينهاي ناشناخته محل كشف پاسخهاي
نايافتهاند؟
ساعتي از نيمهشب گذشته و ما همچنان بيداريم. حيف است يك امشبي را با خواب
گذراندن! در كشتي ميگرديم و اين ور و آن ور سرك ميكشيم: آدمهاي
جوراجور روي عرشه و داخل لابي، فروشگاهِ كوچكي كه همه چيز دارد:
پوشاك، لوزام بهداشتي، كيف و كفش و ...، سينما كه در حال پخش فيلم است،
اما اينجا چيزهاي ديدنيتري هست، و آن در ِ شيشهاي در آن گوشهء لابي
كه گفتم. انگار صداهايي از آنجا ميآيد. بهتر است سري بزنم: يك فضاي
نيمهتاريك با رقص نورهاي رنگي، خانم جواني با لباسي خاص درحالي كه يك
دست و يك پاي مخالفاش را با حالتي خاص بالا گرفته، همراه با موسيقي ِ
ملايم، اما بلندي كه پخش ميشود، با چشمان بسته به نرمي ميچرخد. ساير
رقصندهها كنار رفتهاند. همهگي دور تا دور زانو زده، به آرامي،
همراه با ريتم ملايم موسيقي دست ميزنند، ساكت و جدي. و او ميچرخد.
يك مراسم آييني! كاش ميدانستم اينها در دلشان چه ميگويند.
ما هم براي آنها، جالب بوديم، به همان اندازه كه آنها براي ما. در طول
مراسم چند بار به ما تعارف كردند كه بلند شويم. مراسم كه تمام شد،
مهمترين سؤالشان از ما اين بود كه چرا نرقصيديم. و به اين ترتيب سر ِ
حرف باز شد. يك گروه يوناني بودند كه با هم سفر ميكردند. ميرفتند رم
براي تفريح. ده دوازده نفري بودند، سه چهار مرد و پنج شش زن. آن قدر
حرف زديم كه صاحب ديسكو صدايش درآمد. ميخواست ببندد و برود، اما ما
تازه به هم رسيده بوديم. هيچكس دوست نداشت آن شب را با خواب بگذراند.
روي عرشه! آنجا به اندازهء كافي جا براي نشستن هست. صندليها را گِرد،
كنار هم چيديم و صحنهء جديد، روي عرشه آماده شد. و دوباره حرف و حديث
از نو! يكيشان تا شنيد ما ايراني هستيم، يادش به چشمهاي ايرانيها
افتاد. ميگفت ايرانيها چشمان درشتي دارند. فكر نميكردم اينقدر
مشهور باشيم. دوست داشتند يك ترانهء ايراني بشنوند. دستجمعي هر چه بلد
بوديم، خوانديم. و بعد نوبت آنها شد. خواندند. و بعد دوباره نوبت ما.
همراه ما دست ميزدند و گاهي حتی ميرقصيدند، و بعد نوبت آنها. يك
ترانهء ايراني، يك ترانهء يوناني! ميانِ تمدنهاي باستاني گفتوگويي در
گرفته بود كه نپرس! صاحب ديسكو داشت ميرفت بخوابد كه ما را ديد روي
عرشه بزم بر پا كردهايم. چند دقيقه بعد سيني ِ نوشابه و وسايل پذيرايي
به دست، او هم به جمع ما پيوست ...
ساعتي به صبح نمانده. هوا تقريباً درحال روشن شدن است. به ميلههاي
عرشه تكيه زدهام، غرق در بيكرانهگي ِ دريايي كه دورتادورمان را
فراگرفته است. فكر ميكنم اگر از آن بالاي آسمان نگاه كني، كشتي ما
نقطهء كوچكيست وسط يك سطح بينهايت، تنهاي تنها. اينجا دنيا سمت و سو
ندارد، اول و آخر ندارد. دنياي بيكرانهگي! درست مثل فضا، مثل كرهء
زمين كه يك نقطهء تنهاست وسط فضاي بينهايت. چهقدر احساس تنهايي
ميكنم! پرسشهاي فلسفي باز هجوم آوردهاند. ...
ادامه دارد
é |