|
نشانی
سعيد
(دوستی از سوئد كه همراهیاش با ما و شما، به لطف
آيداست)
هر
بامداد که برمیخیزم از خواب،
آنگونه که پرنده بر شاخهای،
نام
تو در خاطرم آشیانه میگیرد.
با
خود میگویم
ای
کاش امروز به سویم باز میآمدی!
گرمیبخش و گشاده آغوش
که
سردی تنهایی
در
کلبهء وجودم
تارهای عنکبوت میتند
از
خود میپرسم
آخر
مرا چه سود
که
خورشید بر آید،
پرندهگان نغمه سر دهند،
برفهای بام خانه قطره قطره فرو چکند،
همسایه در پیچ پلهها سلامام گوید،
نامهرسان نامههایم را بیاورد،
زنی
کودکاش را ببوسد،
قطاری
با گذر پرشتاباش
خطی
از جنبش و تلاش ترسیم کند
و در
این همه
از تو
هیچ
نشانی نباشد؟
هر
شامگاه که در بستر آرمیدهام
در
انتظار خواب
و
غرقه در روزی که گذشت،
در
اندیشه میشوم
که
دگر بار
خورشید برآمد و فرو رفت،
همسایه در پیچ پلهها سلامام گفت،
دختری
به عروسک خود گوش میداد،
مردی
گامهای سنگین خود را سرانجام تا منزل برد
و در
این همه
غیر از تو هیچ نشانی ندیدم!
é |