|
روزی من
سايه
انتها خواب مرا میبيند
من به رؤيای شروع دگری
مشغولام
ابتدا يادش نيست ...
من در انديشهء خوابی به
بلندای سكوت
و در اثنای نگاهی ابدی
در فوران
خاطرم میآيد:
گاه در بين هزاران شبح
آدموار
دامنی از گل تنهايی خود
میچيدم.
و در خفا میترسم
دلام از حرمت يك حادثهء
دور ترك بردارد
و فراوانی غم
از ميان تركاش چكه كند ...
é |