|
يادم رفت در مرگاش گريه كنم
وحيد ذوالنوريان
روز
دومی بود که هیچکس رو ندیده بودم. از فرط عصبانیت تمام پوسترای
اتاقام رو کندم و تیکه تیکه کردم. سارا پشت در سعی میکرد صدای
گریهاشو بیشتر کنه که مثلاَ به من بفهمونه که از این وضعیت خسته شده
و ناراحته. کنار در لم داده بودم و کلید رو براش از زیر در انداختم
بیرون. در رو که باز کرد، سینی غذایی رو که واسهء من آورده بود، گذاشت
روی میز و با اون لبخند تصنعیش تندتند میبوسیدم. حس کردم یه قطره
اشک هم نریخته. تلفن که زنگ خورد، بهمن بود. میخواست خبر مرگ پدر رو
طوری به من بگه که ناراحت نشم و وسط حرفاش که کم آورد و زد زیر گریه،
گوشی رو پرت کردم زمین. چون میدونستم که اون دیگه این دفعه زنده از
زیر دست این دکترا بیرون نمیآد. منتظر نشستم تا سارا از اون دانشگاه
خرابشدهش بیاد و بره جنازهء باباش رو تحویل بگیره. یک ساعت گذشت و
نیومد. ناهار هم نپخته، زنگ زدم به بهمن، گفتم که من حوصلهء داد و
بیداد و گریه و زاری رو ندارم. خودش هم زنگ بزنه به سارا و بهاش بگه.
انگار خیلی خوشحال شده بود، ولی به روی خودش نمیآورد. مثلاً
شوهرخالهمه! فکر میکنه که خیلی آدم خوبیه و بزرگتر همهس. تا یه
اتفاقی میافته، سریع خودش رو میرسونه اونجا و با اون سیبیل مسخرهش
وا میسه و به بچه مچهها دستور میده. حالا جاکش عاشق سارا، خواهر ما،
شده و فکر میکنه که من خرم و حالا چون روزی بیستا قرص میخورم، مغزم
پوک شده و هیچی نمیفهمم. بعضی پنجشنبهها میآد دنبالام تا با اون
ماشین داغوناش مثلاً یه حالی به من بده. میبردم تو شهر و پرم میده.
من هم که اصلاً حوصلهء این جور کارا رو ندارم، از بس که مشت میکوبم به
شیشه و داشبوردش برم میگردونه خونه و مثلاً میسپاردَم دست خواهرم،
بعد هم به بهونهء نصیحت میره تو آشپزخونه و یک ساعت با این پتیاره
خانم بگو و بخند راه میندازه. دیروز که از دکتر برمیگشتم سر چارراه
یه خرگوش سفید خریدم. تو چشاش که نگاه کردم خیلی مظلوم بود و ازش بدم
اومد، ولی نشستم و یه لونهء کوچولو براش درست کردم که تا شب وقتام رو
گرفت. قرصامو نگرفتم. حوصلهم نشد، منتظرم تا سارا بیاد و بره برام
بگیره. امروز صبح که رفتم تو اتاق، دیدم خرگوشه از لونهاش اومده بیرون
و رو عکس پدر که وسط اتاق افتاده بود، شاشیده. من هم عصبانی شدم و با
یه قاشق داغ جفت چشاش رو در آوردم و پرتاش کردم به دیوار! جاکش تا نیم
ساعت بعدش هنوز زنده بود، هی تکون تکون میخورد و از چشاش خون میریخت.
کل اتاقام رو کرد پر از خون. سارا که اومد، مثل همیشه جیغ کشید و چون
جرأت نداشت فحش بده، رفت تو آشپزخونه و گریه کرد. حتم داشت که اگه چیزی
میگفت اونو هم مثل خرگوشه میکردم. دیروز مامان زنگ زد. نمیدونست که
پدر مرده، اول مثل همیشه شروع کرد به احوالپرسیای کلیشهایش که
اعصاب آدم رو خرد میکنه، بعداز هر دو کلمه هی میپرسه: "خوب، چه خبر؟
خوب، چه خبر؟" بعدش هم یادش به پدر افتاد و گفت: "بابای دیوونهت
کجاست؟ حتماً باز رفته دنبال زنای جندهء خیابونی تا بیاردشون خونه و
بعد هم که کارش تموم شد، با اون چاقوش بیفته به جونشون و آخرتشون رو
بیاره جلو چششون، هان؟ خدا رو شکر که من ازش جدا شدم! شبی نبود که منو
با اون جندههای خیابونی اشتباه نگیره و با چاقوش نیفته به جونام. حيف
این همه پول که دست این سگپدره!" گوشی رو هی تو دستام جابهجا
میکردم. نمیخواستم بهاش بگم، چون میدونستم حالا تا بفهمه مثل کفتار
بو میکشه و تا فردا خودش رو میرسونه اینجا تا شاید یه چیزی بماسه!
گوشی رو گذاشتم روی میز و صدای الو الو گفتناش رو میشنیدم. لاشهء
خرگوشه هنوز گوشهء اتاق افتاده و بوی گندش همه جا رو برداشته بود.
حالام بد شد. استفراغام گرفت و تو سطل گوشهء اتاق تمام دل و رودهم
رو آوردم بالا. آروم افتادم رو تخت. چاقوی بابا کنار پنجره بود، ورش
داشتم. هنوز لکههای خون بهاش مونده بود و بوی گند میداد. آروم کشیدم
رو دستام. برید و خون زد بالا. حوصله نداشتم بشورماش. یه کمی
لیسیدماش. خوناش کمتر شد. سارا تو اتاق داره شعر میخونه، عاشق شده
بیچاره! اونام عاشق کی! مرتیکهء ...
صدای
سارا داشت اعصابام رو خُرد میکرد. چند روزی میشد که قرص نخورده
بودم. چاقو رو محکم کوبوندم تو شکم خرگوشه و وقتی بیرون کشیدماش، شده
بود پر از مورچههای ریز. دستام هنوز خون میاومد. چاقو رو گذاشتم رو
زخمه و این بار با تمام قدرتام چاقو رو کشیدم. چشام داشت از حدقه
بیرون میاومد، مثل خرگوشه. پتو رو محکم کردم تو دهنام و فشار
میدادم. چشام خیره مونده بودند به دستام که حالا مثل یه تیکه گوشت از
لبهء تخت آویزون شده بود. صدای سارا بلند و بلندتر میشد. انگار داشت
لالایی میخوند، یه لالایی آروم. در رو که باز کرد، دیگه جیغ نکشید و
من پتو رو محکمتر تو دهنام فشار دادم. تو چشاش که نگاه کردم، حس کردم
خیلی برام آشناست، اونقدر که دلام میخواست بگیرماش تو بغلام و
اونقدر گریه کنم تا تلافی همه گریههایی که نکرده بودم، بشه. یه عروسک
کوچولو دستاش بود که چشاش خیلی قشنگ بود. سارا خیلی قشنگ شده بود، هیچ
وقت اون رو اینطوری ندیده بودم. چشای عسلیش و اون موهای بلندش که
ریخته بود نصف صورتاش رو گرفته بود، از دور دیوونهکننده بود. با اون
لباس سفیدش شده بود مثل فرشتهها. همون طوری که نگام میکرد، عروسک از
دستاش افتاد و یه قطره اشک که انگار آخرین قطرهء اشکاش بود از گوشهء
چشاش آروم پایین اومد.
من خوابیدم! سارا هم دیگه هیچ وقت لالایی نخوند.
é |