سال دوم، پنج بهمن 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

من كه هستم؟

يك شب روی عرش(ـه)

پند بم

كار

ژان‌دارك در آتش

پترس را كه می‌شناسی؟

يك و ده دقيقهء بامداد تهران

يادم رفت در مرگ‌اش گريه كنم

ديداری ديگر

اوج موج و باغ ارم

ورود

روزی من

نشانی

واقعيت و خيمه شب بازی

 

بازتاب

 

در اين صفحه بريده‌ای از نوشته‌هايی را که به صورت الكترونيكی برای‌مان فرستاده‌ايد، نشر می‌دهيم. در واقع اين صفحه را شما می‌نويسيد. فروغ و نويسنده‌گان‌اش چه بسا بخشی از نامه‌هايشان را در اين‌جا علنی کنند. جدا از آن تلاش می‌شود تا به تک‌به‌تک نامه‌ها جواب داده شود.

راستی، يک عذرخواهی هم بده‌کار دوستانی هستيم که جواب فوری به نامه‌هايشان نداده‌ايم. خودتان می‌دانيد ديگر! هزار و يک مشغله ... . ببخشيد!

 

ديدار سی و سوم

يك بار ديگر فروغ آمدن‌اش را خبر داد به دوستان اش:

«فروغ» ... كمی لاغرتر از قبل، اما سرحال است به همت دوستان خوب‌اش! از هم‌راهی شما خشنوديم و از اين كه خبری داشته باشيم از شما شادتر می‌شويم.
با دوستی و مهر

با اين حال، آمد و شدهای مجازی و دوستانه در شمارهء قبل چه شورانگيز بود. در ادامه خود خواهيد ديد.

پيش از مرور نامه‌ها، نام بردن از صميميت و لطف چند دوست واجب است: يزدان پارساپور و دوستانی از زير درخت گيلاس!

 

بعداً بخوان!

بعد از آن كه در دو شمارهء قبل كه ياد كردم از تولد فروغ فرخ‌زاد، رفيقی قديمی نامه‌ای مفصل خطاب به شهاب نوشت كه گوشه‌ای از آن را در ادامه می‌خوانيد. نامه از فروغ عزيز شروع شد و به ...

... من هم بودن فروغ فرخ‌زاد رو هميشه‌گی می‌دونم، ولی تاريخ تولد و مرگ‌اش چه اهميتی برای امروز ما داره؟ آخه من هم سال‌گردهای غير روند رو ترجيح می‌دم. به ترتيب مشابه، روز تولد من و شما در هر سال چه چيز خاصی داره كه دوستان تو اون روز به‌مون تبريك می‌گن؟ پيشوايان‌مون هم همه‌شون در يه روزی به دنيا اومده‌ن و همه‌شون هم در يه روزی از دنيا رفته‌ن، حالا ما برای چه چيزی جشن و عزا می گيريم؟

و در انتهای نامهء بلندش خاطره‌ای نقل كرد:

...

نامه‌ام می‌تونست خيلی طولانی‌تر بشه، ولی شانس آوردين! اذان شد! ياد خاطره‌ء جالبی افتادم. «فاطمه» رو برده بودم تاب‌بازی. ديدم نزديك اذانه، به‌اش گفتم:

-          فاطمه جون! بريم خونه؟ اذانه، می‌خوام نماز بخونم.

-          حالا بعدا بخون.

-          سريع می‌خونم، باز برمی‌گرديم.

-          يه ديقه وايسا.

دست‌اش رو گذاشت روی دهان‌اش و يه چيزايی با خودش گفت و بعد هم: "من به خدا گفتم، گفت اشكال نداره! دايی مصطفی بعدا بخونه!"

بسه ديگه!

هميشه شاد باشين!

مصطفی حاجی‌زاده

بخش‌هايی از يك نامهء خصوصی به شهاب!

متنی را كه بالای همين صفحه می‌خوانيد، يادگاری‌ست از روزهای نخستی كه مجله را در جمعی دوستانه سر و سامان داديم. نوشته‌های شما از آن ماست، از ان زمان كه به دست ما تحويل می‌شوند! آن قسمت كه هويت كسی را مخدوش نكند كه كنار بگذاريم، بقيه‌اش اگر خاطرهء خوشی بسازد كه قابل تعميم باشد يا حتی انتقادی كه نگاهی را تصحيح كند، چرا منتشر نشود؟ به همين دليل، باز آن نوشته را بر آستان اين صفحه نهاديم. و به استناد همان روی‌كرد، بخش‌هايی از يك نامهء خصوصی را خطاب به شهاب بخوانيد:

سلام آقای مباشری

اميدوارم سلامت و شاد باشيد!

احتمالاً يادتون می‌آد كه من آيدا د. هستم _ اين قدر آيدا زياد شده كه بايد هر بار فاميل‌مون رو يادآوری كنيم! از آخرين نامه‌ای كه فرستادم چند وقتی می‌گذره، احتمالاً شما هم متوجه اتفاقاتی كه بعدش افتاد شديد! راست‌اش، وقتی به مجلهء فروغ سر زدم و ديدم متن نامه‌های من رو با اسم، اون‌جا گذاشتيد، كمی شوك‌زده شدم. نه اين كه چيز خاصی در نامه‌ها بود كه دوست نداشته باشم كسی ببينه، فقط از اين تعجب كردم كه من در واقع نامه‌ها را به شما، ... نه به عنوان عضوی از فروغ فرستادم! چون تنها نشانی كه داشتم در سايت فروغ بود، از آن استفاده كردم. بعد از مدتی در قسمت نظرخواهی يكی از مطالب حُدر كه به موضوع استفادهء بدون هم‌آهنگی از پيغام‌های شخصی می‌پرداخت، گله‌ای كردم از اين كه يك دوست بدون هم‌آهنگی ئی‌ميل‌های شخصی من را با ذكر اسم در يك مجلهء اينترنتی چاپ كرده. ... من ماجرای نامه‌ها را فراموش كردم، چون در واقع مسألهء مهمی نبود، ... . بگذريم، غرض من از اين كه باز هم نامه دادم اين بود كه بگويم اميدوارم اگر پيغام‌ها را در حدر ديده‌ايد و متوجه قضايا شده‌ايد، از من ناراحت نشده باشيد. و اگر شده‌ايد، عذرخواهی می‌كنم و ديگر اين‌كه بگم هميشه ...

شهاب پيغام داده‌است كه نه از چيزی رنجيده نه گله ای را به دل گرفته است. او خود را رهين لطف دوستان می‌داند!

 

يك آدم متوسط از سرزمينی مثل يونان

گشت و گذارهای اينترنتی بر و بچه‌های فروغ و نظراتی كه اين‌جا و آن‌جا می دهند، برای شان دوستی‌های گران‌بهايی را به ارمغان می‌آورد. نامهء يكی از اين دوستان را كه خود را آدم متوسطی می‌خواند، در ادامه ببينيد. او خانه‌ای در وب‌لاگستان  دارد به نام يونان من:

سلام فروغ خانوم!

از كجا آغاز كردن می‌دانی كه سخت است ...، نه برای منT بلكه برای دولت‌آبادی و هدايت و هر كسی كه معتاد باشد به قلم و كاغذ!

و اما اين‌كه چرا برای تو كاغذ می‌فرستم؟ (می‌گويم كاغذ، چون كلمهء ئی‌ميل احساس را از نوشتهء من می‌گيرد و اگر برای تو يا ديگران اين‌طور نيست، به خودت و خودشان ربط دارد).

به هر حال، اگر می‌بينی كه وقت‌ات را گرفتم، فقط و فقط برای اين است كه می‌خواستم بدانم كه تو آيا اصلا تا به حال سری به يونان ويران من زده‌ای؟ وقتی ديدم دربارهء من در وب‌لاگ آيدا مطلبی گفته بودی، با خود فكر كردم كه تو از كجا می‌دانستی كه من يونانی دارم؟ و اگر می‌دانستی، پس چرا تا كنون هيچ نظری از تو ... نديدم؟ به هر حال، من را قدردان خود كردی با محبتی كه بی چشم‌داشت نصيب‌ام كردی!

امروز آمدم و مجلهء زيبايت را ديدم، ولی نفهميدم كه كجا بايد حرف و سخن‌ام را برای‌ات بنويسم ... ، چه‌گونه می‌شود در مجلهء تو حكايت يا شكايتی نوشت؟

سه. حرف زياد است، اما هم مجال كم است هم حوصله تنگ! از آشنايی با تو كه مهربانی، خوش‌حال‌ام و نمی‌دانی چه‌قدر!

يك آدم متوسط

و شهاب به عنوان يكی از فروغی‌ها سلام‌اش را پاسخ گفت:

سلام

رفيقی كه يونانی داری آباد! از كاغذت ممنون! ...

رفيق خوب‌ام! من شهاب‌ام، يكی از بر و بچه‌های فروغ كه بعضی وقت‌ها زياد می‌نويسد، بعضی وقت‌ها اصلا نمی‌نويسد. فعلا در حالت ننوشتن‌ام! و الزامی ندارد كه آدم اگر به جايی سر می‌زند، حتماً ردی به جای بگذارد. ... عزيز! تو كه فروتنانه می‌گويی آدمی متوسطی، يونانی داری كه آدم در آن‌جا خاشع می‌شود. زبان‌اش گاهی اوقات بند می‌آيد و ...

ببخش كه دارم به‌جای فروغ شخصاً جواب می‌دهم. من اين‌جا به هم‌راه دوستان خوب‌ام آماده‌ايم تا تو هم بر سفره‌مان بنشينی بی هيچ قيد ويژه‌ای.

به نيكوس كازانتزاكيس هم سلام برسان!

...

اين نامه‌نگاری‌ها سرعت بيش‌تری گرفته است و ارتباط فروغ و نويسندهء يونان من دو چندان شده است.

 

صاحب واحه‌ای در ملكوت

گپ و گفت دوستانهء دو تا از بر و بچه‌های فروغ دربارهء وب‌لاگی كه هر دوشان می‌پسنديدند، مصادف شد با ديدار نامه‌ای صميمانه از صاحب آن كه در جواب به يكی از نظرات مكتوب فروغی‌ها نسبت به وب‌لاگ‌اش داده بود. دور از انتظار بود، اما چه دل‌چسب. اين دوست را هم كه به يمن وب‌گردی‌هايمان يافته‌ايم، محمد طاهريان، نويسندهء واحه‌ای در ملكوت، است كه مبادلهء نامه‌ها اميدوارانهء رنگ و بوی رفاقت را دگرگونه می‌سازد. بخشی از آخرين نامهء پر از لطف محمد واحه‌نشين را مرور می كنيم:

سلام!

دوست مهربان از سرزمين فروغ!

چه‌قدر خوش‌حال‌ام كه دوستان خوبی در همين هم‌سايه‌گی سلام خسته‌ای را با پرتوی گرمی از نگاه‌شان پاسخی دادند به وسعت آسمان دل‌شان!

من تازه پا در اين دنيای مجازی گذارده‌ام و هنوز ناآشنا با اين فضا. هر چند ناخواسته پا در اين عرصه گذاردم، ولی هنوز نگاه‌ام، تفكرات‌ام راه به جايی نبرده‌ست كه شايد كسی را، خسته‌ای را سر سوزن رفع حاجت كند!

... با نشريه‌ء شما هم تازه آشنا شده‌ام. برای‌ام جالب بود، فضای متفاوتی با نشريات ديگر _ اهل تعارف هم نيستم، اما فروغ شما به دل می‌نشيند، لااقل به دل من، همين!

باز هم سپاس گزارم برای اين همه تلاش و زحمت. واقعاً خسته نباشيد!

...

محمد از واحهء تنهايی

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.