سال دوم، نوزده بهمن 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

سفر آواره‌گی

ورود به ايتاليا

تعريف واژه‌ها

توليد - 3

بی‌قراری

ادامه‌ای بر «ديداری ديگر»

كاش پك آخر رو نزده بودم

دشت و آهو

با لحن عاشقانه

و كجاست

تايتانيك

از آسمان

 

 

پله پله تا تماميت:

سفر آواره‌گی

آيدا (نويسندهء وب‌لاگ وزن عشق)

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خويش

باز يابد روزگار وصل خويش

 

امروز از سفری سخن خواهم گفت که از اسارت آغاز می‌شود، از سفر آواره‌گي. سفری که می‌تواند هم فيزيکی باشد هم دروني. در شکل بيرونی آن، ره‌روان از سيستم خود جدا شده و شروع به رفتن می‌کنند و آن زمان که حالت درونی دارد، می‌شود سير و سلوک‌اش ناميد.

در سفر آواره‌گی همه موفق به مقصد نمی‌رسند. بعضی بين راه می‌مانند و عده‌ای در اوائل راه ترسيده و باز می‌گردند. آخر، سفر سختی‌ست. مثلا زن‌ها هرچند که کودک خود را به‌تر از مردان زنده‌گی می‌کنند و از نشان دادن رنج خود نمی‌ترسند و گلايه کردن و ناليدن برای‌شان راحت‌تر است، ولی غالبا از سفر آواره‌گی می‌ترسند. معمولا دوست دارند پی‌رو باشند تا تاييد بگيرند. به مردها كم‌تر اجازهء نشان دادن کودک درون داده می‌شود.از گريه کردن و نشان دادن رنج آن‌ها را منع می‌کنند، ولی در سفر آواره‌گی به راه راحت‌تر ادامه می‌دهند. زن‌ها معمولا از شکستن قفس می‌ترسند و معمولا می‌خواهند امنيت موجود را حفظ کنند. زن‌ها اجازه می‌دهند برای‌شان تعيين تکليف شود و نيز در پذيرش ظلم راحت‌تر عمل می‌کنند. از حرکت می‌ترسند و مرتب احساس گناه می‌کنند. اين احساس گناه مانع پيدا کردن خودشان است. زن‌ها اکثرا دوست ندارند که از الگوهای جامعه جدا شوند. مرتب ناله می‌کنند که: "ما اسيريم و جلوی رشد ما را می‌گيرند." در کنار آن‌ها مردها به علت ترسو بودن، کودک درون زن را از رشد باز می‌دارند و رشد زن را مساوی از دست رفتن‌اش می‌دانند. مردها با ايجاد مانع سر راه زنان، خود را از داشتن دوستان و هم‌راهان خوبی محروم می‌کنند. زن به علت احساس گناه در توقف‌گاه خود می‌ماند. مرد با نگاه داشتن زن در قالب‌های موجود، باعث تنهايی خود می‌شود و اجبارا برای جبران تنهايی و برای پر کردن اين شکاف، راه‌های ديگری برمی‌گزيند و رفيق‌های راه ديگری انتخاب می‌کند.

آواره‌گی مرحلهء سختی‌ست. فرد آن را انتخاب نمی‌کند. يک اتفاق، يک مسأله باعث آن می‌شود که من و تو وارد اين مرحله شويم، اتفاقی مثل شکست. آدم‌های کمی هستند که آواره‌گی را تجربه می‌کنند. در آواره‌گی تفاوت‌هايمان را با ديگران، با جامعه پيدا می‌کنيم. کلی تلوتلو می‌خوريم و گاهی می‌زنيم زير همه چيز! ديگران هم می‌فهمند که ما تغيير کرده‌ايم. اين مرحله چيزی‌ست مثل گير کردن بين زمين و آسمان. همه‌اش به خود سر و کله می‌زنيم. اگر اين مرحله را تجربه کرده باشيم، ديدن آواره‌گی ديگران برای‌مان عجيب نيست. به‌ترين کار برای برخورد با يك آواره، تنها گذاشتن اوست، ضمن اين‌که بداند که در کنارش هستيم. بگذاريم در تنهايی نقاب‌‌های خود را عوض کند و نقش‌هايی را که دوست دارد، بازی کند و در آن نقش‌ها ماهر شود. بگذاريم ببيند کيست! گاهی حتی به اسم خود هم شک می‌کند. نمی‌داند «بله»هايی که می‌گويد خودش بوده يا نه!

دوران بلوغ يکی از مراحل آواره‌گی‌ست. هر كسی ممکن است بارها آواره‌گی را تجربه کرده و بارها مقابل آينه ايستاده باشد تا اسارت‌ها و دشمنان آزادی خود را پيدا کند و برای سفر آماده شود، اگر کودک درون‌اش مانع سفر نگردد. بايد برويم، حتی اگر مجبور باشيم تنها به اين سفر برويم. اصل آن است كه خود با خود هم‌راه شويم. بايد به خود وفادار ماند. بايد توان اين را داشته باشيم که هر گاه خواستيم و هر گاه لازم شد، جمع را ترک کنيم و خودمان باشيم، کاملا «خود»مان! و در خلوت منتظر يک دگرديسی باشيم.

ادامه دارد

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.