سال دوم، نوزده بهمن 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

سفر آواره‌گی

ورود به ايتاليا

تعريف واژه‌ها

توليد - 3

بی‌قراری

ادامه‌ای بر «ديداری ديگر»

كاش پك آخر رو نزده بودم

دشت و آهو

با لحن عاشقانه

و كجاست

تايتانيك

از آسمان

 

 

ادامه‌ای بر «ديداری ديگر»

انسيه سياوش (نويسندهء وب‌لاگ زنی به نام سياوش)

 

اول اين را بخوانيد، اگر نخوانده‌ايد:

ديداری ديگر

 

در چشم‌های هميشه سرمست خواهرم هنوز فرياد، جنگ برای ساختن و به‌بود موج می‌زد، و در چشمان دکتر بی‌تابی دائمی‌اش. حتی آن خليج آبی فيروزه‌ای با آن موج‌های دل‌ربايش نتوانسته بود فرياد و فکر و مبارزه را از دل اين دو دل‌داده جدا کند.

پدرم اما هميشه يک ايده داشت، داشتن يک طفل يعنی زنده‌گی از نقطهء شروع ...

با باور پدرم، چشمان‌ام به سراغ ديوارها می‌رفت. نمی‌دانم چرا حس می‌کردم تنها شنوندهء آن‌ها هستند ...

دزدانه نگاه‌ام تقويم را برای آدينه‌ای دگر می‌کاويد. رسيد آن موعد انتظار، آن روز دور و دير! چشمان‌ام بيدار بودند و روح‌ام خواب!

مثل هر صبح برخاستم، ميل به صبحانه نداشتم. به کنار پنجرهء آشپزخانه رفتم. زمستان دل‌باختهء اين حوض آبی و درختان لخت حياط خانهء پدری بود. حس کردم دستان گرمی بازوان‌ام را می‌فشارند. دست‌ام را بر دستان پرچروک پدرم نهادم. گونه‌ام را روی دستان‌اش فشردم. ديواری در من فرو ريخت. برگشتم و پدرم را در آغوش کشيدم.

آرام آرام برای‌ام زمزمه می‌کرد: "دردانهء بابا! چشمان سياه‌ات دريا شد! اين گونه‌های سبزت بی سبزی و زنده‌گی شد! لبان هميشه پرخنده‌ات تلخ و عبوس شد! گل‌مهرک‌ام! درد نشسته بر سينه‌ات، مرهم‌اش ديدار است و بس! بگذار آن تيغ نشسته در وجودت در تو بخلد، بگذار پاره‌های درد نرم‌نرمک آرام شود ..."

پدر آرام آرام می‌گفت و من بی‌صدا زجه می‌زدم!

شايد دردهای من هنوز کوچک بود، شايد هنوز درد زنده‌گی به سراغ‌ام نيامده بود، اما درد من از جنس درد بودنی بود که ديگر اين عشق مانده در من نياز به معشوق نداشت. من از او می‌گريختم که عشق از من نگريزد!

صورت‌ام را شستم، اما دل من ابری شد، مثل دل آسمان، باران شد و چشمان من رگبار!

هوا هوای خاکستری پردردی بود که مرا برای بارش به سرای سکوت‌ام می‌خواند. حس کردم تمام بدن‌ام کرخت شده، حس بی‌وزنی، حس سبکی ... .به تخت‌ام بازگشتم. پرده‌های پنجره را عقب زدم. می‌خواستم دل من و آسمان يکی باشد. چشم من و آسمان مانند ...

زير پتويم خزيدم و نمی‌دانم کدامين ابر سياه را بر روز بسته بود که چشمان‌ام را رو به دل تاريک آسمان گشودم.

مادر و پدرم نگران، در اتاق‌ام نشسته بودند و کسی را در گوشهء تاريک اتاق‌ام حس می‌کردم که به کمين نشسته برای ربودن کلامی به قصد سخن ...

به مادرم نگاه کردم و گفتم که خسته‌ام و چرا تا به حال خواب بوده‌ام.

چشمان‌اش با لبخند مرا در خود غرق کرد، گونه‌ام را بوسيد و گفت که من بی‌حال شده‌ام و چه خوب که طبيب حاذقی در هم‌سايه‌گی داريم که در اين جمعهء بارانی درد مرا درمان کرده است و ...، و آن شبح دور از تاريکی برخاست.

منتظر همين جمله بود که در نيمه روشن و تاريک اتاق، درود و محبت فراوان خويش را نثار مادرم کردم و من ...

آرش؟ مرد عابر کوچه ...

چشمان‌ام به سوی پنجره برگشت، نمی‌خواستم نگاه‌اش را حس کنم، اما پرده‌ها بين من و آسمان فاصله بود. يك لحظه حس كردم اتاق خالی شد. برگشتم به سمت در، اما من بودم و او ...

صندلی را از گوشهء اتاق‌ام آورد و كنار تخت نشست. با چشمان‌اش مرا نمی‌كاويد كه همهء چشم او من بودم. شروع به صحبت كرد با آن صدای پر از احساس، بغض گرفته، دل‌تنگ: "ببين گل‌مهر عزيز من! با تو تفاوت سنی بسيار زيادی دارم، نه، شايد به‌تر بگويم هم‌سن برادرت سهراب‌ام. من ازدواج كرده‌ام و هم‌سرم نيز مرا در يك بحران رها كرده است. گرچه، حالا كه به آن سال‌ها فكر می‌كنم، حق با او بوده است! اما حالا من و پريسا با هم خوش‌بخت‌ايم، يعنی من و او در كنار هم كامل هستيم. من در كنار دخترم همان پدری هستم كه تجربهء زنده‌گی مشترك را كرده است و بيش از اين چيزی نمی‌خواهد. گرچه اين خودخواهی‌ست، اما گل‌مهر، تو اولِ راهی! پدرت به من گفت كه دچار چه حس زيبا و دل‌نشينی شده‌ای، اما من هرگز ترا به اين حس فرا نخواندم. هرگز دعوت‌ات نكردم! اين گونه به چشم‌هايم خيره مشو و مرا مؤاخذه نكن ... من، من، ... چرا گل‌مهر من؟ ..."

...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.