|
با لحن عاشقانه
ايليا ديانوش
شب
شعر
به
شبِ شعر
ِ
ايليایِ
ديانوش
خوش
آمدهايد!
اگر
هيچكس
يا
اگر همهايد،
اگر
خلوت و خاموش
يا
شلوغ و مشغول همهمهايد!
من
سكوت
شما را نمیخواهم،
در
هياهو همانقدر صدای من به گوش شما خواهد رسيد
كه در
بیصدايی
ِ محض
چرا
كه
قلب من
هيچ
صدای اضافهای
برای
شنيدن ندارد
قلب
من
ضربان
عادی خود را میتپد:
گوبگوب،
گوبگوب،
گوبگوب ...
با
اين همه برای شنيدن گوبگوبِ شعر
ِ من
هر كس
كه مايل است
با گوشی
ِ
معاينه بيايد.
آسمانسايي
دو دلداريم
و در سينههامان
يكی
دل داريم و به هر ديدار
يك
دلِ سير
میباريم
زبان
به يكی سخن میگشاييم و دست
به
يكی كار میبَريم و دل
به
يكی دل میسپاريم
با هم
میسراييم و با هم
سر به
آسمان میساييم
بادا
خجسته آيينمان تا بیانتهايي:
همسری،
همسايی،
همسرايي!
دوشادوش
پيشاپيشات میروم و
دوشادوشام میآيی
در كشاكش اين راهگشايی
با شانههايم از عشق چه گفتی
كه چنين لرزيدند؟
دريای
گل
اين
همه
گل
اين
همه
آب
اين
همه
بيداری و خواب
خوشا
خواب را
روی
در روی تو چشم بر هم نهادن
و
بيداری را
چشم
در چشم تو از هم گشادن
ای
گلستان خواب!
ای
دريای بيداري!
محكوم
محكوم به احتلامام
در دولتِ ماده و
حكومتِ معنای تو
آری،
كارِ من از وابستهگی گذشته است،
من
به تو
پيوستهام
خدا
حافظِ
من!
مرا
روانه میکنی
در
پناه حق
که
خود بیپناه است و با این
همه،
پناه
همه
مرا
روانه میکنی
در
پناه عشق
که
خود بیگناه است و با این
همه،
گناه
همه
مرا
روانه میکنی
در
پناه خدای احد و واحد
...
وقتی
اتحاد
وحدت
خیل ماست
با
یکی انسان
و
برائت او
از
خیل ما،
وقتی
احدیت
یکتاییِ صدای تنی چند است و
خفقان
صدای میلیونها،
توحید
و وحدانیت
توهین
و وهمی بیش نیست
با
این
همه
مرا به خدا بسپار
و خدا
را به من،
چرا
که من حافظِ خدایم
خدا حافظ من!
é |