|
و كجاست
سايه
شورهزار دل من
هوس بارش باران دارد.
شوق روييدن يك ياس سپيد
لابهلای ترك شور كوير
ديدهء بازم را
آشنا ساخته با ابر خيال.
كمترين جزء زمان
از فراسوی نياز
به تهی بودن اميد دل
منتظرم میخندد
و به صحرای پر از هيچ
نگاه
كاروانی از صميميتهای
جاری نيست.
آه! میدانم خوب،
خواهش زرد مرا
پاسخ سبزی نيست
من در اين شوره سرا
جویها خواهم ساخت
و تشنه بودن را
تا يكقدمی لب آب
تجربه خواهم كرد.
اشكها خواهم ريخت
تا كه پيمانهء اميد
شقايق ها
در سحرگاه خيال
با دو مضراب شكيبايی و
اشك
تا استغنا را ...
مرتعش خواهم ساخت.
é |