همهء
قصه با يه ته سيگار شروع شد، يه ته سيگار كه تو ذهن
همهمون
يه علامت
سؤال
شده بود. يه ته سيگار كه تو ساكاش
بود، اونهم
تو ساكی كه هميشه اسناد و مداركاش
رو توش نگه
میداشت.
اگر چه بداخلاق نيست،
ولی هيچ وقت جراْت نمیكردم بپرسم وجه
وجودی
اين ته سيگار چيه يا چی میتونه باشه!
تا اين كه چند شب پيش،
وقتی در ساك رو باز كرد به اين بهونه كه شناسنامهام
رو بهام
بده، ته سيگار از زير مدارك دوباره بهام
يه خودی نشون داد. اون
رو
برداشت، يه نيشخند
زد و يه سری
تكون
داد. تقريباً ترس پرسيدن رو از دست داده بودم،
اما با دودلی باز هم ساكت موندم.
منتظر موندم تا شايد خودش شروع كنه، اگر چه خيلی كم پيش میآد
كه از قديما حرف بزنه. انگار ته سيگار براش بوی تازهگی
داشت، شايد دلاش
میخواست دو باره روشناش
كنه. با خودش نجوا كرد:
"كاش
هيچ وقت پك آخر رو نمیزدم!"
بیاختيار كنارش نشستم و اون بیمقدمه شروع كرد.
حتی بدون اين كه نگاهی به من بيندازه!
انگار میترسيد چيزی رو كه تو چشماش داشت برق میزد،
ببينم و يواشكی بدزدم!
نمیدونم شايد هم میخواست غروری كه يه عمر همراهاش
بود باز هم حفظ بشه.
"نهم
بهمن بود.
چند سالی از تو بزرگتر
بودم، نمیدونم چه جوری اتفاق افتاد. فقط میدونم
همهش
به اندازهء
دود شدن يه سيگار طول كشيد.
همهء
خيابونا شلوغ بودند.
جلوی دانشگاه
بودم، ميدون
انقلاب، باز هم تظاهرات
..."
من يه لبخند كوتاهی زدم و اون فهميد.
"آره،
میدونم تو شايد چيزی از حرفهای
من اون طور كه خودت میخوای نفهمی و يا به قول خودت حس نكني،
اما واسه من انگار همين ديروز بود. من هم
مثل
هميشه به جمعشون
ملحق شدم. دود و تير بود، نفهميدم
چهطور
شد كه از حال رفتم، وقتی به خودم اومدم،
كنار ديوار بودم و يه سيگار روشن گوشهء
لبام
بود، هنوز خوب نمیديدم، تنها يه لبخند
آشنا از يه غريبه به ياد دارم. خيلی مردونهگی
میخواست يه نفر رو از تو شلوغي، اونهم
تنهايی كنار كشيدن. انتظار ديدن يه زن رو نداشتم. تنها چيزی رو كه تصور
نمیكردم!
داشتم میديدم،
هنوز پك آخر رو نزده بودم كه اون به زمين افتاد. غرق به خون بود
نمیدونستم بايد چیكار بكنم. به كمك چند نفر به يه آمبولانس رسونديماش،
برگشتيم تا تماشاچی نباشيم،
اما در تمام اين مدت،
دلام
میخواست بدونم زنده میمونه يا نه.
اين دفعه مهمون باتومهای
برقیشون شديم. انگار امروز مهمونی خيلی خودمونی بود، خيلی تحويلام
میگرفتن!
خوب مهموننوازی
كردن، و من حسابی پذيرايی شدم!
ديگه چيزی يادم نمیآد
تا وقتی كه خودم رو تو بيمارستان ديدم. نمیدونم
چهقدر
بیهوش بودم. تنها يه ته سيگار توی دستم بود. از بيمارستان مرخصام
كردن،
به شرط اين كه اگه حالام
بد شد،
فوراً برگردم. وقتی رسيدم خونه ديدم مهمون دارم. از شهرستان اومده بودن
تا جنازهام
رو تحويل بگيرن!
آخه،
اسمام
رو تو روزنامه جزء
شهدا ديده بودن،
اما وقتی منُ
تو بيمارستان پيدا نكرده بودن،
به خونهام
اومده بودن تا از همسايهها
سراغام
رو بگيرن. هميشه با ديدن اين ته سيگار يادم میآد
كه روزهای سخت به اندازه كشيدن يه سيگار طولانيه! اما ته سيگارشه كه
پيش ما موندنيه!
...
به نظر تو اون زن هنوز زنده است؟"
قبل از اين كه من جواب بابا رو بدم،
خودش گفت:
"هر
چند اگه اون زنده نباشه، هنوز شيرزنهای
مردغيرتی پيدا میشن كه يادش
رو
زنده نگه دارن. كاش سيگارم به آخر نمی رسيد، كاش پك آخر رو نمی زدم،
كاش ..."