|
پله پله تا تماميت:
شفافيت
آيدا
(نويسندهء وبلاگ
وزن عشق)
قبل از ادامه، لازم میدانم يادآوری کنم که نوشتن مطالب «پله پله تا
تماميت» فشرده درسهايی هستند که از استادان خوبم گرفتهام و به معنای
آن نيست که خودم به آن «تماميت» رسيدهام، که راه طولانی تا آن منزل
دارم. خواهش دارم «من»های متن را به حساب منيت نگذاريد و خطابهای «تو»
را فقط صميميت بدانيد. ممنون!
بد
نگذره! ...
خلوت
را میگويم. لبخند رضايت بر لبانات حاکی از لذت بردن از آن خلوت است،
رضايت از استقلال. با ماسکها چه کردي؟ ديدی که آدمها ما را به خاطر
همين ماسکها دوست دارند؟ فهميدی چه کسانی بیخود دور و بر ما هستند؟
آییییی ... چهقدر خوب است که خودمانيم. آیییی ... دشمنان
آزادی من، آی اسارتهای من، اگر میبينيد که در اين زندان بیصدا
نشستهام، خودم خواستهام و دارم همينجا کار خودم را میکنم. دارم
همينجا توی همين زندانها به سفر خود ادامه میدهم. من با شخص مهمی در
حال سفرم، با خودم! به آن کودک ترسوی درون هم حالی کردهام که مزاحم
حرکتام نشود. ديگر سد راهام نمیشود. دارد در خلوت به خلاقيت من کمک
میکند. خودش اعجاب را دوست دارد، ولی تاييد کن که تجربهء خوبی بود.
کندن از وابستهگیها، شروع استقلال، تنها ماندن، و خود را ديدن و
خلاقيت. تجلی! تو دوباره خلق شدهای، تولدی ديگر! بعد از آن همه
احساس خلاء و بيگانهگی، اين خلوت خيلی لذتبخش است. وقتی از خلوت خود
به جمع برگردی، عشق جمع را که میبينی، از اين خلوت بيشتر لذت میبری.
حالا ديگر میتوانی در جمع اتفاق مهمی به وجود آوری. ديگر هم خود
را داری هم جمع را.
حال
با اطمينان پيش برو. همه دارند با عشق به تو مینگرند.حق دارند.
نگاهات عوض شده. حرفهايت مال خودت هست. همه میدانيم با تو چه کنيم.
مرزهايت را میدانيم و محدوديتهايت را. چهقدر شايستهء احترامی!
شناختن رنجها و فهميدن معنای آنها و عبور از آنها با موفقيت! اکنون
احساس میکنی شفاف شدهای. باورها و ارزشهای پيشساختهای را
که نمیگذاشتند خودت باشی، کنار گذاشتهای. هر چند من و تو میدانيم که
ما نمیتوانيم منهای پيرامونمان باشيم. من و تو خواستمان و نيازمان،
ترسمان را میشناسيم. اکنون همه ما را میشناسند. آنها خيلی در
شناخت خودمان به ما کمک کردند، چه آنها که تاييدمان کردند چه آنها که
بد و بیراهمان گفتند. از همه ممنون! ديگر به جای طلب توجه ديگران،
خودمان به خودمان توجه میکنيم.
من ديگر خودم هستم، يک فرد خاص و بیهمتا. مثل همهء آنهايی که به سفر
آوارهگی رفتهاند و خاص و بیهمتا شدهاند. اين خودم هستم که حرف
میزنم، نه ديگران.
***
جواب
به سؤالات زير شايد شما را هم وادار كند تا به سفر آوارهگی برويد.
چه
زمانهايی بخشهايی از وجود خود را پنهان میکنيد؟ از چه میترسيد و
نمیخواهيد در مورد شما ديگران بدانند؟ فکر میکنيد اگر بفهمند چه
اتفاقی میافتد؟ آيا سفر را دوست داريد؟ در سفر دنبال چه میگرديد؟ فکر
میکنيد با ترک چه کسانی میتوانيد کاملا خودتان باشيد؟ آنها چهگونه
شما را محدود میکنند؟ چهگونه به شما صدمه میرسانند؟ سوال
زندگیتان چيست؟ از چه لذت میبريد؟ به دنبال چه هستيد؟ چه کارهايی
را دوست داشتهايد انجام دهيد و ندادهايد؟ چه موقعيتها و روابطی
مناسب شما نيستند؟ میتوانيد نامناسبها را حذف کنيد؟ چند نفر درون شما
هستند؟ کودک؟ آواره؟ يک فرد بخشنده؟ کسی که برای رسيدن به خواستههايش
میجنگد؟ يک هنر مند؟ برای خود، اينها را کشف کنيد.
تا ديدار بعد!
،
ادامه دارد
é |