|
زنبق و زنبور
بيژن باران
نسيم نيمروز بهار
میوزد بر پردهء باز پنجره
بيرون نگاه میكنم:
بنفش، سفيد، زرد، گلبهی
صف سينه باز زنبقها
سوار بر موج نسيم، زنبوری
مكث كند كنار آنها
نگاهام: دوربين به چشم گيرم
مداد نور، گذرد با قالی ظريف تصوير
از عدسیها و چشم به ديوارهاش
نقش بندد در ذخيرهء خاطرات،
فعال كند شبكهای از گذشتههای دور
روز زيبايی بود با تو بهفاصلهء زمانی كم
زير طاقی بازار، صلات ظهر،
نفس داغات سر پيچ نبشی
پشت ديوار گلی، پنهان از من.
چون نفير ماديانی سپيد به سرم
صدايت با زمزمهء لطيفانهء شعر فروغ:
"يك نگاه مهرآميز تو،
يك فشار دست تو،
يك بوسهء تو
كافیست تا مرا از همه چيز بینياز سازد."
لكلك لبهء بام نشسته
مسحور، زير سايهء چنار قديمی،
به آرامی چشمهايش بسته
عدل ظهر، خلسهء خواب حاكم بازار
كوچههای پيچ سرپوشيده
با حجرههای معطر الوان،
تجارت روح عتيق
دريچههای طاقیهای سقف
نردبان نور در خنكی دالان
قرطاس، چرتكه، ترازو، تيمچه،
هشتی،تاغار، گونی، حلب و عدل پارچه
تو
منشاءِ موج ِ در ارتعاش ِ سكرآور ديوار گلی
سكوت خورشيد در ترنم صدای دلانگيزت سيمينهگی
تيغهء نور دريچهء سقف، حايلی بين من و تو
میدانستم تو پشت نور خانه داری
ولی عبور از نور نمیشد
صدا، حرارت، و رنگ تو در ماورا محسوس
همچون شعلهء رقصان هرم حرارات
از بام بازار به گنبد نيلی در معراج
بين ما اين حريرهء حرارت مواج خشك در نبود باران
شاملو در ذهنام:
فرياد میكشد يك شاخه در سياهی جنگل به سوی نور.
اگر چه كوتاه بود دم، ولی دلانگيز بود لحظه."
زنبور با وزی پر زند در جا.
گزيند زنبق گلبهی را.
بال در گرمی نور، گوش گل به نجوا.
با حشر نزديك،
در حجم عطر فرو افتد،
نشيند بر گلبرگ باز شكفته.
شيارهای گل در عدسی دو چشم براق
گردهء عمود پرچم فرو كند نيش آخته و
به مادهگی مهيا در اين لحظهء لقاح _ به كلاله
دست بر پهنهء رنگين رايحه
لب بر شيار عشق،
چشم مملو از خمار پذيرای پوست،
كام در مكيدن شهد ...
é |