سال دوم، سه اسفند 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

شفافيت

مه‌لقای رمی‌ها!

تشيع در سبك زنده‌گی

جشن‌واره‌ای‌هاش می‌دونن!

تهران، پای‌تخت وب‌لاگ جهان

نزديكی امام‌زاده شاه قيس

باز هم ادامهء «ديداری ديگر»

تا هميشه

زنبق و زنبور

هيچی نمی‌خوام

اينك اول‌الزمان

اميد و نااميد

شعر بی‌‌عنوان - يك

نه، نه، آری!

 

 

باز هم ادامهء «ديداری ديگر»

انسيه سياوش (نويسندهء وب‌لاگ زنی به نام سياوش)

 

اول اين‌ها را بخوانيد، اگر نخوانده‌ايد:

ديداری ديگر

 ادامه‌ای بر «ديداری ديگر»

 

...

در برهوت بودم، خورشید مستقیم در چشمان‌ام تاب می‌خورد، می‌رفت که غروب کند، اما از چشمان من دل نمی‌کند. می‌ترسید راه را گم کرده باشم! ستاره‌ام شده بود.

برخاستم و در میانهء برهوت روی تن خشکیده و ترک‌خوردهء بیابان ایستادم. تمام کران تا کران بیابان، من بودم و دل‌تنگی‌های خدا ...

نمی‌شنیدم که چه می‌گفتی، نمی‌خواستم که بشنوم. دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها، برای‌ام همان خوش‌تر می‌بود که گذشته شده بود، که رفته بود.

کمی در جایم جابه‌جا شدم. تو هم‌چنان کلمات را در کنار هم می‌گذاشتی و جمله می‌ساختی، اما من فقط حرکت لب‌هایت را حس می‌کردم.

روی تخت‌ام نشستم و موهایم را مرتب کردم. کمی به طرف تو چرخیدم و آن وقت بود که تو تازه حس کردی من اصلا حرف‌هایت را نمی‌شنوم.

می‌دانستم که تمام حرف‌هایم برای دل خودم است، تسکینی‌ست بر بودن خودم و دلیلی‌ست برای رهایی احساسی که با آن در جنگ‌ام. گل‌مهر مراقب خودت باش!

با ادب و احترام تمام نگاه‌ات کردم و از این كه به من و خانواده‌ام کمک کرده بودی، تشکر کردم. نمی‌خواستم تو در ذهن‌ام بشکنی، نمی‌خواستم ...

از جایت بلند شدی. گفتی که خیلی مشغله داری و خوش‌حال می‌شوی اگر به پریسا مشق موسیقی دهم و به عبارتی پرستارش باشم.

سعی می‌کنم، اما من هم مثل باقی افراد این خانواده منتظر جواب مدرسهء موسیقی هستم و اگر قبول شوم، وقت‌ام محدود می‌شود.

صندلی را کنار اتاق گذاشتی و به سمت من آمدی. کلید برق اتاق را زدی و دست مرا در دستان‌ات گرفتی و گفتی از این که دوست‌ام بداری، لذت می بری و از این که من دوست‌ات باشم و دوست‌ات داشته باشم، به خود می‌بالی. همان زمان کوتاه هم برای تو دنیایی می‌ارزد. گونه‌ام را بوسیدی و برخاستی.

مثل یک نسیم بودی که هر طور تمایل داشت می‌وزید و نمی‌دانستی که من تو را به‌سان پسر کوچکی نگاه می‌کردم که می‌خواهد داستان مهیجی را برای‌ام نقل کند، اما نمی‌داند از کجا شروع کند.

از تخت بلند شدم. با تو تا کنار در اتاق آمدم. باز هم حرف‌هایت را نمی‌شنیدم. من گنگ و مبهوت بودم. در را برای‌ات باز کردم. تو نگاه‌ام کردی. شاید فکر کردی می‌خواهم همراه‌ات برای بدرقه به طبقهء پایین بیایم، اما وقتی تو از چارچوب به آن سمت قدم نهادی، در را محکم بستم و کلید کردم. پشت به پشت در اتاق تکیه دادم و هق‌هق کردم، آرام و بی‌صدا! روی در، آرام آرام به سمت زمین سريدم و نشستم. زانوان‌ام را بغل کردم. اشک ریختم.

من دیگر عاشق تو نبودم. من دیگر عشقی برای تو نداشتم. من عاشق مردی بودم که کلمات را با آهنگی بیان می‌کرد تا دل دخترکی را برباید. خواب بودم یا بیدار؟ نمی‌دانم ...

در باغی باز بود و انگار درختان‌اش دستان مادران مهربانی بودند که مرا فرا می‌خواندند. من به این راه رو به افق، به این نمی‌دانم ناکجاآباد، قدم گذاشتم. راهی که می‌رفت تا ابد، ابدی که به مهر نمی‌رسید.

فقط درختان سپیدار بود تا چشم کار می‌کرد که رنگ به رنگ شده بودند، قرمز، نقره‌ای، سبزی که مرده باشد و رنگی که هم قرمز بود هم نارنجی هم‌رنگ اشک دخترکان خورشید! نمی‌دانم چه رنگی‌ست ...

بدن‌ام یخ کرده بود. دستان‌ام خالی از حرارت بود، خالی از گرمای زنده‌گی. صورت‌ام سپید شده بود، به سپیدی ابرهای آسمان. یک لحظه حس کردم خواب‌ام، اما بیدار روی زمین راه نمی‌رفتم. این زمین سپید آسمان بود!

من به دنبال چه می‌گشتم؟ عشقی که باید فراتر از من یا زمینی که برای من کم بود؟

همهء زوایا دور بودند و نزدیک! مادرم کنارم بود، اما دور دور بود. سقف اتاق نزدیک بود، اما مدور شده بود. پدرم دور بود، اما نزدیک نزدیک ... . اتاق‌ام سپید سپید بود، تختم سبز سبز و من چه خالی بودم از گرمای وجودِ ...

هذیان می‌گفتم، اما سلامتی من در من بود. می‌دانستم همین حالا هم خوبِ خوب‌ام، اما پس چرا همه چیز در دیده‌گان من این همه کش‌دار بود و پر پیچ و خم؟

شنیدم که پدرم می‌گفت برویم سفر. "... می‌بریم‌اش. کمی می‌گردد، آب و هوا عوض می‌کند. دنیا که به آخر نرسیده، خوب خوب می‌شود، مثل روز اول." و مادرم در حالی که گونه‌ام را می‌بوسید، می‌گفت: "حتما مدرسهء موسیقی قبول می‌شود و خیال و اوقات‌اش را باز هم هم پیانو پر می‌کند."

پیانو و کلیدهایش! روی کلاویه‌ها غلت می‌زدم، اما صدا نمی‌داد. چرخ می‌خوردم، اما ... . پشت پیانو نشستم، می‌خواستم قطعه‌ای بسازم. می‌خواستم بنوازم، اما دستان‌ام نبود، انگشتان‌ام نبود! من ...

پشت سرم را نگاه کردم. در خانهء پدری نبودم. این اتاق مهمان‌خانهء خانه پدری نبود. همان باغ بود ... . چهار بار این باغ بدون درخت را رفتم و بازگشتم. چه سری بود که این هذیان مثل صدای آب شده بود وقتی که سرم زیر دوش آب خم و راست می‌شد؟ چه سری بود که وقتی آواز می‌خواندم، صدایم در حمام نمی‌پیچید و در سرم انعکاس و دوران داشت؟ من ديگر گل‌مهر نبودم. اصلا من وجود داشتم؟ ...

صدای مادرم مثل آب سردی بود بر هذیانی که همانند آهن مذاب می‌سوزاندم. چشمان‌ام را به سمت مادرم برگرداندم و گفتم: "آب!"

پدرم پایین تخت‌ام روی همان صندلی لهستانی میز تحریرم نشسته بود و آرام زير لب می‌خواند. برخاست و لیوان آب را برای‌ام آورد. دست‌اش را زیر سرم گذاشت و سرم را از این تخت که خورهء روح‌ام شده بود با کابوس‌های شبانه‌اش جدا کرد.

"عزیزم! سفر ضروری‌ترین درمان است بر این درد کهنه. عزيز دل حواس‌ات كه درمان می‌شود بماند، پادزهر هر زهری از جانب آدم هم می‌شود."

پدر چشمکی زد. مادرم خندید و گفت: "ساک سفر بسته‌ایم. گلک‌ام! زود خوب خوب شو! می‌رویم جنوب، دیدن خواهرت، شهر هم ساکت و آرام نیست. همهمه‌ای برپاست. دل بی‌چارهء مادرت نیز آن‌جاست ... .تو هم این‌جا ...، عزیز دل‌ام! افتاده‌ای در بستر غم و غصه. باید بلند شوی. تو دیگر باید گل‌مهرک سرحال مادر شوی. می‌ترسم خواهرت باز اسباب دردسر شود برای خودش و ما ..."

آب لیوان را تا ته یک‌جرعه سر کشیدم. حس کردم هر بار که پلک می‌زنم سایه‌ای در پشت سرم حرکت می‌کند یا کسی در کنارم نشسته و بی‌قراری می‌کند. می‌دانستم که همهء این‌ها از دیار تب و هذیان است، اما خیالی شده بود این کابوس‌های بی‌پایان.

با کمک پدر از تخت بلند شدم. به نشانهء سلامت و به‌بودی کمی ایستادم. من که دردی نداشتم! گفتم كه حال‌ام خوب خوب است. می‌خواهم حمام کنم. لباس از کمد بر می‌دارم و می‌آیم پایین.

مادر و پدر به من نگاه کردند و از اتاق بیرون رفتند. به سراغ کمدم رفتم كه از چوب روسی بود، کنار تخت‌ام در دل دیوار جا مانده بود. دل‌ام برای‌اش سوخت که این همه سال اسیر دل دیوار بوده است ...

بلوز سپیدی برداشتم با دامن سرمه‌ای‌ام. به سمت پایین تخت‌ام رفتم. میز تحریر همیشه شلوغ بود. شانه‌ام را پیدا کردم. چشم‌ام به عکس سهراب افتاد که هم‌راه آخرین نامه‌اش برای‌ام فرستاده بود. می‌خواستم برای‌اش نامه بنویسم، اما از آن دیدار و تا امروز هنوز در سطر آغازین مانده بود. پشت کردم به میز تحریر. رو به میز آرایش‌ام نشستم، رو به آینه. صورت‌ام را برگرداندم، نمی‌خواستم در آینه به خودم نگاه کنم.

همان سایهء کوتاه دیدار به من گفته بود که چه‌قدر شکسته شده‌ام. صورتی که مادرم می‌خواست کجا بود؟ من آن دختر شاداب نبودم. صورت زنی را داشتم که در آن بغضی شکسته بود. ترکی عمیق برداشته بود. صورتی که آه می‌کشید و اشک فرو می‌خورد. من در خودم شکسته بودم.

بلند شدم. نگاه من به آینه مثل نگاه کردن به خاطره‌ها بود، روزهای دور ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.