|
تا هميشه
حسن كلاهی
بهترين شب زندهگيام بود. سارا بالاخره پس از آن همه وقت به خانهام آمد.
با هم شام خورديم و شراب. گفتيم و خنديديم. فيلم ديديم. موسيقي شنيديم.
ساعت دوازده شد. به اتاق خواب رفتيم ...
كرخت و بيحال روي تخت افتاده بودم. سيگار ميكشيدم. سارا ساكت بود. به
نقشهاي قديمي سقف اتاق خيره بودم.
تا دو هفته بعد، هيچ كدام از جستوجوگران جسد ما را نيافتند. ما زير
آوار مانديم ...
é |