|
هيچی نمیخوام
نادر بختياری
من ازين زندهگی مسخره
هيچی نمیخوام –
جز يكی ساز و يكی حنجره
هيچی نمیخوام
هر چی خواستم نه، به هر
چي كه نخواستم رسيدم
حالا جز عمر گره تو گره
هيچی نمیخوام
هيشكی يادداشتامو
هيشوخ ننوشت و ديگه من
از توام دفتر بیخاطره!
هيچی نمیخوام
بسكه مُردم رو صليب ستم
بیخبرا
غير عيسايی ازين ناصره
هيچی نمیخوام
نگو گرگ از آهوبره جون
شيرينو میخواد
گرچه گرگام من از
آهوبره هيچی نمیخوام
نبين از عشقای تو بچهگی
هيچی نمیگم –
جز تو و بادكنك و سرسره
هيچی نمیخوام
میگن اين مستی اگه
بگذره دنيا مال توس
عاشقی بگذره يا نگذره
هيچی نمیخوام –
منامُ و كومهمُ و
تنهايیمُ و جز مرغای عشق
كه بشينن لب اين پنجره
هيچی نمیخوام
توی شعر اون كه با من
زندهگی كرده دلامه
جز جوون موندنِ اين
شاعره هيچی نمیخوام
دنيا گور غمه و جز يه
ترانه يه غزل –
برا رو سنگای اين مقبره
هيچی نمیخوام
گفتی آفتابام و هيچ
كاری با شبنم ندارم
منام آتيشامُ و از
شاپره هيچی نمیخوام
توت فرنگی، گيلاس و
زردآلو رفت تا سال بعد
عمر من آخر شهريوره هيچی
نمیخوام –
پونهها در ميان و
زندهگی گنجه اما من –
وقتی مرگ زده اينجا
چنبره هيچی نمیخوام
اگه بال يه ترانه وا شه
تو چشمای من
برا رفتن تا ته منظره
هيچی نمیخوام
تيكه چوبی باشه اسب
كودكيای منه
باد اگه میوزه جز فرفره
هيچی نمیخوام
منو از ديوونههای غمات
استثنا نكن
غير قانونای بیتبصره
هيچی نمیخوام
وقتی از بیتپشی دنيا
عقيمه واسه من
غير عشق، اين تپش باكره،
هيچی نمیخوام
بی چشای تو بهجز آينه و
چشمای خودم
كه تو بارون جدايی تره
هيچی نمیخوام
خلوتام بسكه قشنگه توی
نیزار لب رود
غير شبخونی يه زنجره
هيچی نمیخوام
تو مثه سطح زمين هر چی
بخوای داری و من
مثه يه نقطه تو اين
دايره هيچی نمیخوام
تا سر از خاطرهء دستاط
رنگی درآرم
جز قلم وقتی پر از جوهره
هيچی نمیخوام
هی میپرسن چی میخوای
اون كه میخوام نيس اما باز
انگاری گوش خلايق كره، هيچی نمیخوام
é |