سال دوم، سه اسفند 1382

 دوهفته‌نامهء فرهنگي


 

 

 

شفافيت

مه‌لقای رمی‌ها!

تشيع در سبك زنده‌گی

جشن‌واره‌ای‌هاش می‌دونن!

تهران، پای‌تخت وب‌لاگ جهان

نزديكی امام‌زاده شاه قيس

باز هم ادامهء «ديداری ديگر»

تا هميشه

زنبق و زنبور

هيچی نمی‌خوام

اينك اول‌الزمان

اميد و نااميد

شعر بی‌‌عنوان - يك

نه، نه، آری!

 

 ديگر گزارش اين شماره:

 تهران، پای‌تخت وب‌لاگ جهان

 

جشن‌واره‌ای‌هاش می‌دونن!

آيدا (نويسندهء وب‌لاگ كارپه ديم)

 

مدرسه که می‌رفتيم، عاشق بهمن بوديم و دهه‌ء فجر. دههء فجری که نه خاطره‌ای ازش داشتيم و نه توجيهی، اما دوست‌اش داشتيم، چون کلاس‌ها تق و لق بود و عملا تعطيل! از دو هفته قبل‌اش هم به بهانهء تمرين برنامه‌ها و نمايش و باقی قضايا _ اون هم برای من که نويسندهء طنز برنامه‌ها بودم و کارگردان اجرايی _ به‌ترين موقعيت و بهانه بود برای دو در کردن کلاس، به خصوص کلاس‌های عمومی مثل دينی و تاريخ و جغرافی و ... . و خوب يادمه وقتی از کلاس بيرون می‌رفتيم، بچه‌ها با چه حسرتی نگاه‌مون می‌کردن.
اون موقع چيزی به نام جشن‌واره برای من که تنها دريچهء ارتباط‌ام با دنيای سينما «مجله فيلم» بود، يک رؤيا محسوب می‌شد. جشن‌واره عبارت بود از تورق ويژه‌نامهء قطور بهمن ماه با بوی کاغذ کاهی و جلدهای براق و طرح‌های «آيدين آغداشلو». جشن‌واره عبارت بود از رد شدن سرويس مدرسه از جلوی سينما و نگاه پرتمنا به صف طويل تماشاگران. همين!

تا بالاخره ما هم بزرگ شديم و رفتيم قاطی بازی دنيای پشت چارديواری مدرسه. حالا ديگه بهمن و دههء فجر بار معنايی ديگه‌ای داشت. اون هم برای ما که فکر می‌کرديم اسم بامسمايی برای خودمون پيدا کرديم:«نسل سوخته». اما خوب يه اتفاق جديد افتاده بود، اين بار به جای پشت شيشهء سرويس مدرسه، ما هم توی صف بوديم، سال‌های «هامون» و «پری».
...
خيلی اتفاق‌ها افتاده. خيلی چيزا عوض شده. ما هم خيلی تغيير کرديم، اما هنوزم که هنوزه موقع پيش‌فروش بليت‌ها تو سينما فلسطين، حس خوبی داريم. همين طور موقع خريدن برنامهء تانشدهء فيلم‌ها، روز اول جشنواره. موقع خط کشيدن زير فيلمايی که با ساعت کلاس‌هامون تلاقی نمی‌کنه. موقع دايره کشيدن دور اونايی که به هر قيمتی شده بايد ببينيم.
هنوزم مامان‌ام با يه نگاه عاقل اندر سفيه می‌گه: "بابا اينا رو که بعدنم نشون می‌دن، چرا خودکشی می‌کنين آخه؟" می‌گم: "مثل اين می‌مونه که کنسرت نری، چون بعدا نوارش مياد بيرون!" آخه نمی‌دونه چه بويی داره جشنواره. يه جورايی فکر می‌کنی همهء اينايی که با تو توی صف وايستادن، اول ماه مجله فيلم‌شون ترک نمی‌شه. همهء اينايی که از صبح تو سرما کنار تو وايستادن، اين ده روز رو زنده‌گی می‌کنن تا يه سال شارژ باشن. هم‌راه آدم‌های روی پردهء نقره‌ای می‌خندن و گريه می‌کنن، تا يه خاطرهء طلايی برای بقيهء سال تو ذهن‌شون باقی بمونه.

...
و اما امسال!
جشن‌وارهء امسال «مارمولک» داشت، با بازی «پرستويی»، مردی برای تمام نقش‌ها. مردی که هنوز مزهء  «فاطمه فاطمه» گفتن‌اِش تو «آژانس شيشه‌ای» از يادم نرفته.

«گاوخونی ِ بهروز افخمی» داشت که اکثريت رو نااميد کرد و اقليتی رو مشعوف، اما به نظر من ارزش ديدن بازی «بهرام رادان» و «انتظامی» _ با همون تأثير هميشه‌گی‌ش _ رو داشت.
«ميهمان مامان» داشت، که خوب اگه «هامون» و «سارا» نباشه، بی‌شک مُهر ِ «مهرجويی» رو با خودش داره. يه داستان ساده و روان از «هوشنگ مرادی کرمانی» به اضافهء مقاديری هنرپيشهء محبوب.
«دوئل» که پديده‌ای در جريان سينمای جنگی محسوب می‌شه و دوست‌داران اين ژانر سينمايی رو به وجد آورد.
و بالاخره «ننه گيلانه»، کاری از بانوی سينمای ايران: «رخشان بنی‌اعتماد». اون‌جا ديگه مهم نبود فيلم به جای ساعت ده، دوازده و نيم شروع بشه. مهم نبود تو اون سرمای آخر شب، کلی از برنامه‌هات به هم بريزه. مهم نبود به جای «ننه گيلانه» که قرار بود اپيزود اول باشه، دو تا اپيزود بی سر و ته ديگه به خوردت بدن و تو وسط خواب و بيداری هی غرغر کنی. ...
می‌دونی، «بوی جشن‌واره» يعنی همون وقتی که «ننه گيلانه» _ با بازی فوق‌العادهء «معتمدآريا» _ قربون صدقهء پسرش می‌ره و بی‌وقفه تر و خشک‌اش می‌کنه، ... يعنی اون وقتی که به جاده نگاه می‌کنه و انتظار دکتر رو می‌کشه ... و اون‌جا که با رؤيای عروسی پسر فلج‌اِش، کِله می‌کشه و شمالی می‌رقصه ... که وقتی نصفه شب از سينما بيای بيرون، يه نفس عميق بکشی و دستاتو بکنی تو جيب‌ات و راه بيفتی، و با خودت فکر کنی که: "هووووم! نه، ارزش‌اش رو داشت، بی‌شک ارزش‌اش رو داشت!"
...

جشن‌واره‌ای‌هاش می‌دونن من چی می‌گم.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.